۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

هم دردی با جامعه: از حرف تا عمل

این روزها همه از تغییر وضع اقتصادی می شنویم و حرف میزنیم. همه میدانیم که اوضاع نا به سامانی است. همه داستان قیمت مرغ را می دانیم. داستان دویدن مردم به دنبال ماشین حمل مرغ را نیز. داستان بوی کباب را. داستان قیمت نان را. داستان افغان هایی که در این آشفته بازار از همان مختصر یارانه هم محرومند.
همه ما از شنیدن این ها درد کشیده ایم. برای هم گفته ایم از این دردها. از عکس و کاریکاتور تا شعر و نوشته، هرچه توانسته ایم همخوان کرده ایم. اما این کافی نیست، هست؟
پیشنهادی به ذهنم رسید که شاید ما را به جامعه نزدیک تر کند، و شاید وجدانمان را آرامتر.
واقعیت این است که این وضعیت اقتصادی برای اکثر ما محسوس نیست- هرچند قابل فهم باشد. غالبا از طبقات متوسط رو به بالای اجتماع هستیم، و شکر خدا خانواده هایمان هرطور بوده حمایتمان کرده اند. در بدترین حالت غذای کمتر از 200 تومان سلف دانشگاه فراهم است، با کیفیتی که شاید بسیاری از مردم از آن محرومند. قبول کنیم که ما وضعیت اخیر را شنیده ایم، حس نکرده ایم.
فردا، روز اول ماه رمضان است. روزه میگیریم یا نه، مهم نیست. بیایید برای دو هفته خودمان را در موقعیت سایر مردم قرار دهیم. افطارمان مانند مردم و برخلاف سالهای گذشته ساده باشد. بیایید هوس آش و حلیم و زولبیا و بامیه را برای دو هفته کنار بگذاریم. هرسال افطار با دوستانمان بیرون میرفتیم، امسال فراموشش کنیم. بسیاری از ما به مهمانی های رنگین دعوت خواهیم شد. برای هر لقمه، فراموش نکنیم که بیرون از مهمانی پر و پیمان ما، کسان زیادی هستند که با نان و چای افطار می کنند. حد خود را نگه داریم. و اگر به هر دلیلی روزه نمی گیریم، بیایید وعده های غذایی را ساده تر و کم خرج تر کنیم. فقط برای دو هفته. میان وعده ها را تا حد امکان حذف کنیم. و در این بین، هزینه ای که هر روز صرف ناهار یا میان وعده می کردیم را جمع کنیم.
دو هفته که تمام بشود، نیمه ماه رمضان است. شب ولادت امام حسن، که به اکرام بخشندگی معروف است. پول هایی که در این دو هفته از نصف شدن هزینه های رایج خورد و خوراک جمع شده، اگرچه کم باشد، میتواند شب عید را برای یک خانواده شیرین کند. یک جعبه کوچک زولبیا بامیه، یا چند ظرف غذا، اندکی نان، یک جعبه خرما، هر یک از اینها می تواند نجات بخش یک خانواده باشد. می تواند چهره غمگین کودکی را خندان کند و دل غمگین پدر و مادری را برای یک شب آرام. همه ما اطرافمان کسی را داریم که نیازمند همین اندک باشد. سرایدار ساختمان، نگهبان مجمتع، باغبان پارک، رفتگر محل، یا همسایه ای که یک کوچه بالاتر در بیغوله ای زندگی می کند...

بیایید با مردممان همراه شویم. اندکی از خوشی هایمان بزنیم و به دیگران ببخشیم. اندکی فقر و ناراحتی را درک کنیم. اندکی از فقر و ناراحتی دیگران کم کنیم.
اندکی عمل کنیم، به جای حرف زدن...

این یک فراخوان است، اگر مایلید با دیگر دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

بازخوانی: ظهور

بعد از دو سال و نیم، هنوز هم فکر میکنم بهترین پستی که نوشتم بوده
و هنوز، هر از چند گاهی میخونمش که برام یاداوری بشه، چرا که انسان نسیان کار است،
فَذَکّر، إن نَفَعَت الذِکرَی...
+
پ.ن:
آقای ما، مولای ما،
ای که شرممان می آید از صدا زدنت
ببخش که شأن تو را نگاه نداشتیم
و حقت را ادا نکردیم
ببخش که دنیا ما را برد، ما را غرق کرد
ببخش که فراموشت می کنیم و دلتنگت نیستیم
گمراهی ما را ببخش، و برایمان دعا کن
مبادا در این ایام غربت و ضلالت،
هلاکت نسیب ما گردد
برایمان دعا کن،
تا اگر پیش از آمدنت رفتیم، بر صراط حق بوده باشیم
برایمان دعا کن، که تو پدر مهربان این مردمانی
یا أبانا، إستغفِر لَنا، إنّا کنّا خاطئین

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

ترانه های این ایام: بارون بارونه

بارون خونه که چشا تر میشه
روزای ماتم داره آخر میشه
گلنسا جونم تو کار زاره، امید میکاره
ترسم نمونه نفس نداره، نفس نداره...
+

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

ترانه های این ایام: خبر اومد...

جواب حق ما سرب و گلوله است
ولی جنگل نمی میره تبر دار...
+

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

ترانه های این ایام: سرود شب

خون سرخی که خاک ریخت
نمیشه پاک با تزویر
بال و پر اندیشه
نمیشه بسته با زنجیر...
+

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

ترانه های این ایام: سوگندنامه

سوگند به خون همرهانم
سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد
فریاد جاودانمان...
+

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

خرداد

خرداد که می شود PTSDام عود می کند
شب ها تا صبح بیدارم
از این صفحه به آن صفحه میگردم
میگردم و هر لحظه بدتر میشوم
گاهی هیجان است
گاهی خاطره
گاهی درد
گاهی اشک
به اینجا که میرسم، رعشه ام میگیرد
انگار شکنجه ام میکنند
با همان دستگاه هایی که توی 1984 بود
تمام پشتم میلرزد
تمام صورتم خیس میشود
انقدر که آرام شوم
در این صفحات میگردم که خرداد را تمام کنم
گاهی به عقایدم شک می کنم
گاهی به خودم شک میکنم
همواره به آینده ام شک میکنم
گاهی آرزوهای خوب میکنم برای خودم
گاهی آرزوهای بد میکنم برای خودم
گاهی آرزوی مرگ میکنم- برای خودم
و همواره آرزوی های خوب برای دیگران
این وسط ها همه چیز قاطی می شود
یعنی همه اش که خون نیست
همه اش که خرداد نیست
وقتی اشک شروع شد به همه جا سر میکشد
هرچه خاطره کـُـشـنده داری زنده می شود
همه کسانی که ازشان خجالت میکشی جلوی رویت می ایستند
تک تک
تف میکنند
تف
و تو حتی نمیتوانی توضیح دهی
که به خدا سوگند
چیزهایی هست که نمیدانی
نمیدانی
باز قربانی قضاوت ها میشوم
گاهی آرزوهای بد میکنم برای خودم
گاهی آرزوی مرگ میکنم- برای خودم
من که اینجا نشسته ام
و این طور، افسرده وار و بیمار گونه حرف میزنم
من، که شاید از نظر هر انسان موقتاً سالم یک مورد دپرسیون ماژور باشم
یا یک مورد واضح مانیک دپرسیو
من یک انسانم
یک انسان مسلمان،
فکر نکنید که کم میدانم و کم اندیشیده ام
من هم یک روز سالم بودم
درست است که همه اش خرداد نیست
اما ریشه اش که خرداد است
شروعش که خرداد است
رعشه هایم که از خرداد است
خرداد است...
خرداد



۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

کارگران جنسی (SexWorkers)

زنان خیابانی...
همان ها که القابشان فحش لحظات نفرت و انزجارمان است
همان ها که هرروز می بینیمشان
سر خیابانی، کوچه ای، گوشه تاریکی
در انتظار چندرغاز
که دست بی محبتی پس از تحقیر به سمتشان پرتاب کند
همان ها که ازشان صحبتی نمی کنیم، مبادا زشت باشد
از آنها چه می دانیم؟
درباره آنها چگونه می اندیشیم؟
"خودشان مقصرند"؟
"آنها فاسدند"؟
"مجازاتشان سنگسار است"؟
من این طور فکر نمی کنم

پ.ن1: موضوع پروژه یکی از درسهایم بود. و نتیجه اش هم برای خودم جالب و تاثیر گذار. این  را بخوانید. به نظرم ارزشش را دارد.
پ.ن2: هنوز کسی گذرش به اینجاها می افتد؟

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

بعد از ماه ها درد است که ما را می کشاند اینجا

میدانی که بهشت بر سه کس حرام است؟ منت گذارنده، غیبت کننده و میگسار
و ملعون است از جانب خدا و فرشتگان و مومنین، آن کس که مست کننده ای بنوشد
و تا چهل روز عبادتش مقبول نیست
شاید حدیث را اعتقاد نداری،
قرآن را چطور؟ مگر جز این است که خدا خمر را از جانب شیطان دانسته؟
نگرانم از آن که دیر شود و بازگشت میسر نباشد
همین حالا برگرد
من آدم بی ارزشی هستم؟
مرا قضاوت نکن، انظر الی ما قال
ببین اشکهایم را، به خدا که سود و ضررش از آن من نیست
 تو این نیستی، میدانم
برگرد

پ.ن: آتشی در سینه دارم جاودانی...

۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

چه کسی حق دارد زندگی کند؟


فرض بفرمایید توی موقعیتی هستید که باید جان یک سری انسان را نجات بدید. مثلاً اورژانس یک بیمارستان، که از قضا با کمبود نیرو مواجه است، دو بیمار همزمان دچار ایست قلبی شده و نیاز به احیای قلبی تنفسی دارند. فرصت هم محدود است، پس شما باید به یکی از دو بیمار کمک کنید و دیگری در انتظار مرگ رها می شود. در چنین شرایطی چه می کنید؟ کدام بیمار را برای عملیات نجات انتخاب می کنید؟ کدام یک برای دوباره زندگی کردن اولویت دارند؟
مرد یا زن؟
مجرد یا متاهل؟
مسلمان یا نامسلمان؟
ایرانی یا خارجی؟
جوان یا پیر؟
آن که احتمال زنده ماندنش بیشتر است، یا دیگری که تا یک ماه بعد می میرد؟
دانشجو یا بی سواد؟
کارمند یا از کار افتاده؟
چه چیز باعث می شود ما به یک نفر حق بیشتری برای زنده ماندن بدهیم، در حالی که هردو انسانند؟ چطور می توانیم قضاوت کنیم که یک نفر ارزش بیشتری دارد؟
این قضاوت را نفی نمی کنم. بالاخره که باید صورت بگیرد. بالاخره ما باید تصمیم بگیریم این فرصت محدود به چه کسی تعلق پیدا کند، اگر نه هر دو نفر خواهند مرد.
از دیدگاه سودگرایان، کسی که در آینده سود رسانی اش به جامعه بیشتر است، برای زنده ماندن باید اولویت داشته باشد. یعنی یک جوان تحصیل کرده کارمند که احتمال زنده ماندنش هم بیشتر است، و البته اگر متاهل باشد مرگش موجب آوارگی خانواده اش خواهد شد و بار زیادی را بر جامعه تحمیل خواهد کرد.
از طرفی، از دیدگاه فلسفه اسلامی، ظاهراً انسان مسلمان (و یا موحد) از انسان کافر ارزش بیشتری دارد و همواره در اولویت است (برای این حرف نه سندی دارم نه توجیهی، صرفاً شنیده ام، اگر کسی حرفی دارد مطرح کند) و بر این اساس باید یک پیرمرد سرطانی از کارافتاده را نجات داد تا یک ماه بیشتر به عبادت بپردازد.
خلاصه اینکه هر کسی انسان ها را برای خودش قضاوت می کند و یک نفر را بر دیگری ارجح می داند
الان مدت هاست که درگیر این سوالم. اینکه معیار ما حقیقتاً باید چه باشد. اگر شما بودید چه می کردید؟ کدام بیمار برای دریافت خدمات ما (از خدمات پزشکی گرفته تا بیمه و پول خیریه و ...) در اولویت است؟ اصلاً حق داریم درباره ارزش کسی قضاوت کنیم، یا باید تمام داستان را بر عهده اقبال مریض بگذاریم و هربار یک نفر را به قید قرعه نجات دهیم؟
بگویید، منتظرم.

پ.ن: از دکتر نفیس، محمد (خاطرات یک دانشجوی پزشکی) و سایر دوستان گروه پزشکی (و حتی غیرپزشکی) به طور جدی دعوت می کنم به این سوال پاسخ بدن و اگر تمایل داشتن این سوال رو توی وبلاگشون مطرح کنن. مرسی

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

انسان تغییر می کند

ویبره:
"سلام. این اسمس رو همین 4سال پیش برام فرستادی: لویی نوجوان که اهل نوفل لوشاتو بود،بعد از دیدن امام به مادرش گفت: مادر می خواهی مسیح را از نزدیک ببینی؟! السلام علیک یا روح الله
یادش بخیر، دنیا چقدر بالا و پایین میشه"
بله هادی جان،
دنیا بالا پایین دارد
من اگر زمانی چنین داستانی رو حجت میدونستم، امروز این طور نیست
امروز هزار تا کتاب با همین مضمون بیاری-همه هم واقعیت، نه دروغ
هیچ چیز تغییری نمی کنه
واقعیت های اساسی را ما دیدیم
و عقلانیت رو جایگزین احساسی فکر کردن و حرف زدن کردیم
و با تمام قدرت سعی کردیم از همه کس بشنویم تا حق رو درست انتخاب کنیم
و اگه تو، که زمانی از من جلو تر بودی
و آگاه به فلسفه و راه درست اندیشیدن و درست استدلال کردن
اگه تو هنوز ندونی که این طرز استدلال و برخورد با واقعیت های جهان امروز بلاهت محضه
جا داره به حالت گریه کنم
حتی اگر تو به راه حق باشی و من به راه باطل
که من باطلم رو با فکر انتخاب کردم
و تو حق رو با اغراق و مغالطه

جستجوی این وبلاگ