‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

یک پست بیمزه، پیرامون اتفاقات روزمره بیمزه، جهت ثبت بیمزگی در تاریخ

داستان از 4سال پیش شروع میشه، بهمن 87، ترم سوم. اون موقع ها هنوز آموزش دانشگاه بلد نبود خودشو لوس کنه و لذا ما پشت هر امتحانی یه فرجه اساسی داشتیم. مثلا امتحان شیمی آلی1 که موضوع بحث ماست 5روز وقت داشت. بعد خب منم ادعام می شد- و البته بعدها ثابت شد بیشتر ادعا بوده تا واقعیت- و فک میکردم 5روز زیادم هست. لذا این شد که وقتی داداشم زنگ زد که یهویی بریم مشهد پیش خودم فک کردم از این 5روز دو روزشو میریم، تو 3روز باقی جمعش میکنم و خلاصه نه نگفتم. روز دومی که مشهد بودیم جاتون خالی رفتیم کله پاچه. زمستون سردی بود و حسابی چسبید. توی فرودگاه به علت همون نامساعد بودن هوا پروازمون تاخیر داشت و وقتی رسیدیم خونه 12 شب بود که به محض رسیدن خونه بنده به دارالخلا رجوع کردم  و تا صب هرچی آب توی بدن داشتم دفع نمودم، گلاب به روتون. بعدها فهمیدم که خدا چه رحمی کرد بهم، چون اون شب تمام پروازای بعد از ما لغو شد و من اگر یک ساعت بیشتر توی فرودگاه میموندم ماجرای گلاب به روتون از همونجا شروع میشد و خلاصه اتفاقات جالبی نمی افتاد، میدونین که. به هرحال. داستان امتحانو داشتم میگفتم. از 3روزی که برام مونده بود 2روزشو زیر سرم بودم و در نهایت امتحانی که میخواستم بالای 17 بگیرم با یه 13 پاس کردم رفت.
درست یادم نمیاد آلی2 رو چی شد که همونقد کم گرفتم، ولی درست یک سال بعد، یعنی بهمن88، امتحان شیمی دارویی1 رو داشتیم و خب دوستان میدونن که امتحان دلچسبی نیست. از بخت ما چنان سرمایی خوردم که توی این پنج سال دانشگاه سابقه نداشت. از تجربه عارضه عجیب شربت سودوافدرین تا تب بالا و آبریزشی که امان آدمو میبرید و آخرم با همون حال رفتم سر جلسه امتحان. همین قدر بگم که وقتی امتحان تموم شد کوهی از دستمال دماغی حاصل 2ساعت امتحان رو بردم ریختم سطل، که نصف سطلو پر کرد و استادمون با یه تعجب خوبی نگام میکرد. تموم شد. اینم به بدبختی شدم 11.
حالا سال 1391 می باشد، ما شنبه صبح اول وقت امتحان دارویی3 داریم. همون گروه، همون اساتید. این یه هفته مونده به امتحان هی احتیاط کردم غذای بیرون نخورم پشت ورو نشم یه وقت. هی گفتم سرده مواظب باشم. با کوچکترین علامت سرما خوردگی هی لوزانژ و هی مایعات داغ و خلاصه هی مراقبت که خاطرات قبلی سر این واحد آخر تکرار نشه یه وقت. و در چنین شرایطی، من باز سرما خوردم! باز قبل امتحان این گروه مریض شدم! ربط به استرسم نداره ها. دیشب که بارون گرفته بود از صدقه سر شهر شاهکاری که داریم کلی زیر بارون منتظر ماشین موندم، و خب هر جانوری در این شرایط مریض میشه. البته خب مریضی در حد نگران کننده ای نیست فعلا، ولی به تولید همون کوه های دستمال کاغذی مشغولم و انقد فرفر کردم که هرچی خونده بودم از بین رفت و سرم منگه منگه. سافت ژل سودوافدرینم خوردم خیر سرم، و خب دروغ چرا، وقتی میخورم بدتر میشم! کلداکس هم اثری نداره. وقتی داروسازایی مث ما برن توی کار صنعت بهتر از اینم نمیشه خب. امتحانم که هرکار کردیم عقب نیفتاد. بعد از امتحان هم باید واسه سفر بسطام برم گزارش ارائه بدم و هنو نتایج بررسی آماده نیس، چه برسه به اسلایدا.
همینا دیگه. به نظر میرسه یه جور final destination باشه. مقاومت نکنم بهتره. به قول مسعود، یه جاهایی باید پارو نزد وا داد.


۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

بازخوانی: ظهور

بعد از دو سال و نیم، هنوز هم فکر میکنم بهترین پستی که نوشتم بوده
و هنوز، هر از چند گاهی میخونمش که برام یاداوری بشه، چرا که انسان نسیان کار است،
فَذَکّر، إن نَفَعَت الذِکرَی...
+
پ.ن:
آقای ما، مولای ما،
ای که شرممان می آید از صدا زدنت
ببخش که شأن تو را نگاه نداشتیم
و حقت را ادا نکردیم
ببخش که دنیا ما را برد، ما را غرق کرد
ببخش که فراموشت می کنیم و دلتنگت نیستیم
گمراهی ما را ببخش، و برایمان دعا کن
مبادا در این ایام غربت و ضلالت،
هلاکت نسیب ما گردد
برایمان دعا کن،
تا اگر پیش از آمدنت رفتیم، بر صراط حق بوده باشیم
برایمان دعا کن، که تو پدر مهربان این مردمانی
یا أبانا، إستغفِر لَنا، إنّا کنّا خاطئین

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

دنیای سخت با معرفت ها...

از دوران دبستان یه رفیق شفیقی دارم به اسم امیرابراهیم. از اول دبستان با هم دوست شده بودیم، چون بچه مثبت دوست داشتنی بود که وقتی میخندید رو لپاش چاله درست می شد و من که تا حالا همچین چیزی ندیده بودم به نظرم خیلی با نمک میومد. ما دوتا با یه نفر دیگه به اسم "علی رهبر" که قیافه سوخته جنوبی داشت مبصر کلاس بودیم که البته جای مبصری بیشتر تفریح می کردیم و حسابی می خندیدیم.
یادمه چهارم دبستان بودیم، دقیقن بهترین سال دبستان. آخرین روز سال، امیرابراهیم که سوگلی آقا معلممونم بود شروع کرد آروم آروم گریه کردن، چون داشت با یه عالمه خاطره خدافظی می کرد. یادمه مسخره اش می کردیم ما، ولی انگار اون بهتر فهمیده بود. 
بگذریم از اینکه چند وقت اخیر چقدر از من دعوت کرد جاهای مختلف، از اردوی جهادی تا ملاقات دوستان قدیمی، و بگذریم از اینکه من چقدر نرفتم، چون گاهی نمیتونستم و گاهی تنبلی کردم، و بگذریم از اینکه همین چندوقت پیش که رفقای نزدیک حال حاضر جواب تلفنمو نمیدادن کار ما رو به بهترین شکل راه انداخت و به روم نیاورد که عوضی یه عمری هرچی حالتو پرسیدم محل نذاشتی حالا زنگ زدی میگی فلان... ایناش مهم نیس
اصل داستان مال امروزه. امروز پیامک داد. علی رهبر، همون دوست اول دبستانمون، فوت کرده. حالا اینکه بعد این همه سال از کجا اونو پیدا کرده واقعن نمیدونم. مراسم ختمش همین امروز بود. ساعت 5. وقتی خوندم پیامکو، اولین تصویری که توی ذهنم اومد، صحنه ای بود که روی سکوی کلاس وایساده بودیم و مسخره بازی در میاوردیم و علی از خنده دستشو تکیه داده بود به میز معلم و ریسه میرفت...
راستشو بگم، ناراحت نشدم اصن. سالها بود که نه خبری ازش داشتم نه حسی نسبت بهش. چیزی که ناراحتم کرد پیامک ابراهیم بود، بعد از مراسم ختم: نیومدی...
معرفت زیادی برای بی معرفت ها دردناکه. واسه همین بی معرفت ها، هی بی معرفت تر میشن...

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

خداحافظ

خداحافظی همیشه خدا سخت است.
همیشه، هرکارش کنی احساسات وامانده ات را به بازی میگیرد که به هر قیمتی شده اشکت را در بیاورد؛ حتی اگر رودربایستی داشته باشی، به اندازه شنیدن "آقای...". حتی اگر اختلافاتتان همیشه روی اعصاب باشد. حتی اگر بدانی طوری نیست. حتی اگر بدانی موقتی است و زود بر می گردند. حتی اگر به خودت هی یادآوری کنی که خیر است انشاءالله، خیر است.
یک سال است که خیلی بدتر از اینها را دیده ایم و چشیده ایم. اما از نزدیک حسش یک طور دیگری است. مخصوصن که به خداحافظی و نصایح و سفارشات متقابل می رسد و هر کس نگران است که بعد از این چه می شود، که بعد از این چه می شویم...
به هر حال، فراموشتان نمی کنیم. دعای خیر ما بدرقه راهتان. ببخشید اگر بیش از این نداشتیم. ببخشید که حتی از یک پیامک دلگرم کننده هم محروممان کرده اند، بدانید که ما نوشتیم و سپردیم به قاصدک؛ گویا این روزها امن ترین راه ارتباطی است.
چشمان من که هنوز داغ است. خدا کند لبخندهای امروزتان هیچ وقت سرد نشود.
سربلند باشید، یا حق.
"... مپنداريد كه شما را در آن شرى است. که خير شما در آن است. هر یک از آنها بدان اندازه از گناه كه مرتكب شده است به كيفر رسد، و از ميان آنها آن كه بيشترين اين بهتان را به عهده دارد به عذابى بزرگ گرفتار مى‌آيد" (نور/11)
راست گفت خدای بزرگ و بلند مرتبه

پ.ن: فقط یه مو از سر یکیشون کم شه... همتونو بی آبرو می کنم، از اون روح الامینی تا نگهبان دم در اوین!

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

یک سال پیش، یه همچین روزی: شکست اعتمادها

قبل نوشت: این خاطرات، شاید برای بعضی از شما خسته کننده، تکراری، افراطی، یا هر کوفت دیگری باشد. اما برای من و امثال من دو چیز است. اول، یادآوری اینکه چه بودیم و چه کردیم، که مثل هرخاطره دیگری جان دارد و از مرورش گریزی نیست. دوم اما، که مهم تر نیز هست، تجربه است و عبرت. تامل در این خاطرات حداقل برای من، نه فقط به اعتقاد بر راهم می افزاید، که می گوید چقدر دارم درست می روم، و کجا ممکن است اشتباهات گذشته را تکرار کنم...
خواندنش واجب نیست، اما نوشتنش چرا
*
دقیقن یک سال پیش، همین ساعت، به توصیه مصطفی تاج زاده پای اینترنت داشتم نتایج آرا رو چک می کردم که با عجیب ترین صحنه ممکن روبه رو شدم و هرچه میگذشت تعجبم بیشتر می شد. 2ساعت قبل، یعنی حدود ساعت 12، حمید زنگ زد که اولین نتیجه ها اومده و خیلی عجیب به نفع احمدی نژاده. با لبخند بهش گفتم نگران نباشه و اینا نتایج شهرستانهاست و تا صبح ورق برمی گرده و... اما خودم دلم طاقت نیاورد و رفتم شروع کردم به چک کردن نتایج و چرخ زدن توی آخرین اخبار. ساعت از 2 گذشته بود که اون نوشته عجیب رو دیدم. صفحه سایت الف رو که بازیابی کردم (رفرش!) دیدم وسطش عکس خوشگل محمود رو انداخته و نوشته: "احمدی نژاد با 24میلیون رای رئیس جمهور آینده ایران!" نمیفهمیدم یعنی چی؟! ساعت هنوز 2 بود، نصف آرا شمارش نشده بود... متن خبر رو که باز کردم و خوندم، دیدم نوشته " پیش بینی میشه که این روند اختلاف آرا ادامه داشته باشه و احمدی نژاد با 24 میلیون رای رئیس جمهور بشه" چیزی شبیه به پیش بینی کم نظیر خانم نماینده که احمدی نژاد با 63% رای میاره. و دوست عزیز بسیجی من، که روز قبل انتخابات باهاش حرف میزدم و ازش پرسیدم که فک می کنی نتیجه چیه، گفت توی ستاد احمدی نژاد همه پیش بینی کردن 63%! جالب اینکه در کمتر از 40 دقیقه این تصویر از صفحه اول سایت الف برداشته شد!
این گرخیدگی ما تا صبح ادامه داشت، اما سعی جدی داشتم که فکرم رو سمت تقلب نبرم. می گفتم یا نتایج برمیگرده، یا اینکه نتیجه همینه و باید قبل از اینکه انتخابات بشه جلوی دروغگو رو می گرفتن. نماز رو خوندم و با لعن و نفرین رفتم خوابیدم
اما همه ماجرا صبح شروع شد، چیزی که به خاطرش شروع کردم به نوشتن. درصد آرا به طرز جالبی ثابت مونده بود، و فک کنم از ساعت 10 به بعد بود که نتایج هیچ تغییری نکرد. هیچ رای جدیدی اعلام نمی شد، با اینکه هنوز بخش زیادی از آرا از جمله آرای تهران مونده بود. احتمال تقلب هرلحظه داشت بیشتر می شد. ظهر بود با چند نفر از بچه های ستاد تماس گرفتم. گفتن موسوی رفته پیش آقا داره صحبت می کنه، نگران نباش، درست میشه. یکی دیگه از بزرگان ستاد هم میگفت که خیالتون راحت، آقای خامنه ای اجازه نمیده احمدی نژاد همچین فضاحتی به بار بیاره. اینکه نتایج تغییر نمی کنه هم احتمالن واسه همینه که آقای خامنه ای جلوی ادامه این روند رو گرفته. همه امیدم به همین بود. به اینکه معجزه بشه. به اینکه یهو بگن درصد ها برعکس خورده، کدها اشتباه شده، تقلب متوقف شده یا هر مزخرف دیگه ای...
اما همه چیز یه جوری بود. بلایی که شب قبل سر ستاد آورده بودن، بسته شدن کلمه، سرعت اینترنت و هزار اتفاق ضد ونقیض دیگه نمیذاشت آروم باشم
ساعت حدودن 3بود که نایج نهایی آرا رو همراه با پیام تبریک آقا از شبکه خبر شنیدم. یه لحظه نشستم سر جام، بعد به زور بلند شدم و بدون حرف رفتم سر نماز. همه اعتماد ها شکسته شده بود. ستون ساختمونی رو زده بودن که به خودی خود استحکام زیادی نداشت، و حالا دیگه ریزشش شروع شده بود. ته مونده همین اعتماد بود که مردم رو با سکوت و آرامش به خیابون کشید، نه با آتش و سنگ. که ذره ذره اون رو هم گرفتن، همون رو هم نذاشتن بمونه. حالا حتی نخاله های این خرابه رو دارن جمع می کنن...
و من هم مثل خیلی دیگه از هم قطارانمون هنوز این سوال برام باقی مونده که چرا؟!

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

یک سال پیش، یه همچین روزی

چهارشنبه، 20 خرداد 88. شنیده بودیم که بعد از موفقیت غیرمنتظره برنامه زنجیره انسانی، قراره یه راهپیمایی هم بذارن. از میدون انقلاب تا میدون آزادی. توی اون ایام عادت داشتم این برنامه ها رو تحویل نگیرم. فک می کردم که اینا برای ایجاد جو توی جامعه است و من که خودم میدونم قضیه چیه پس بهتره وقتم رو روی کار دیگه ای صرف کنم که فایده داشته باشه. واسه همینم برخلاف همه بچه ها برنامه دوم خرداد توی ورزشگاه آزادی رو نرفتم، تا شب موندم دانشگاه و متن بروشورها رو آماده کردم. این دفعه هم بنا نداشتم برم، خصوصن که امید نداشتم چندان چیز دندون گیری باشه
ساعت از 3 گذشته بود. رفته بودم امیرآباد دنبال کار فاکتور چاپ نشریه و این جور حرفا. داشتم برمی گشتم که کوروش زنگ زد. میدون انقلاب بودن. میگفت جمعیت خیلی بیشتر از اونیه که تصور می کردیم. وقتی رسیدم پایین، دیدم تمام پیاده روهای انقلاب و بخشی از قسمت غربی میدون رو جمعیت پر کرده. خیلیا کاغذهای "دروغ ممنوع!" دست گرفته بودن. یکی از این کاغذها که اومد دستم، پیرزن فرتوتی رو دیدم که چادرشو گرفته زیر بغلش و لنگان لنگان با لبخند سمت من میاد و ازم خواست که بدم بهش. دادم دستش و اون هم با حداکثر توانش گرفت بالا و قاطی جمعیت حرکت کرد. ناخواسته داشتیم میرفتیم باهاشون. جو، خیلی عجیب تر و نو تر از اونی بود که بشه ازش کنار کشید.
جلوتر که می رفتیم جمعیت بیشتر و پرتر می شد. به فاصله یه ربع از حرکتمون، قسمت شرق به غرب خیابون آزادی به حدی پر شده بود که فقط توی تظاهرات های رسمی مث 22بهمن دیده میشه. شعارها عالی بودن. همشون یه جور حس خوبی داشتن. مردم، با تمام وجود نفرتشون رو از عوام فریبی "ا.ن" نشون میدادن. با رسیدن به بنر های بزرگ عکس احمدی نژاد، فریادهای عمیق "دروغگو دروغگو" بلند می شد و اندکی از عقده های آدم رو باز می کرد. و نفرتی که از مصادره پرچم ایران توسط ستاد محمود توی بعضی شعارها خوابیده بود... بعضی شعارها هم طوری عامیانه و بامزه بود که به قول کوروش انگار "جشنواره طنز خیابانی" برگزار شده باشه. میگفتن "دو دوتا، 10تا. تورم، 15تا!" میگفتن "کلاغ پر، محمود پر، گشت ارشاد پر..." میگفتن "سیب زمینی ارزونیتون، رای نمیدیم بهتون" و... یکی از رفقای ما هم اشتباهن داد زد: " یه میرحسین، تا..." صدای خنده جمعیت اطراف و یه نفر دیگه پشتش شعار رو اصلاح کرد.
همون جاها بود که رسیدیم به وزارت رفاه. مردم رو به وزارت کار شعار داده بودن (یادم نیست چی بود، شاید ننگ ما، وزارت کار ما) و حالا نوبت به وزارت رفاه بود. اما جالب اینجا بود که از چندین پنجره وزارت خونه کارمندا با خوشحالی برامون دست تکون میدادن. یکی دیگه از پنجره ها هم باز شد و یه خانومی یه عالمه کاغذ سبز رو با لبخند برامون ریخت پایین.
حدودای ساعت 7.5 بود که دوباره رسیدیم به میدون انقلاب. میون راه برگشت، در کمال ناباوری هنوز دسته های پرجمعیت مردم رو می دیدیم که به سمت میدون آزادی حرکت می کنن و شعار میدن. اون روز همه چیز رویایی بود و باورنکردنی. جمعیت حاضر، قیافه ها و تیپ های شرکت کننده، قیافه مردمی که از بی آر تی بهمون نگاه می کردن و با تعجب شعار"برادر شهیدم، پرچم ایرانتو پس می گیرم" رو گوش میدادن، همه اینها عجیب ترین و احتمالن تکرارنشدنی ترین راهپیمایی ایران رو رقم می زد. حداقل نکته ای که موجب بی نظیر بودنش می شد، لبخندی بود که روی صورت تک تک افراد بود و پاک نمی شد. میتونم قسم بخورم هیچ وقت نمیتونید این همه آدم رو کنار هم جمع کنید در حالی که همه شادن و دارن لبخند میزنن. لبخندی که حکایت از امید به فردا داشت. حکایت از اینکه دیگه برای همه ما یقینی شده بود که پیروز این جریان کیه و نگرانی ها از دلمون رفته بود.
و شرط می بندم دیگه نمی تونید روی لب اون آدم ها لبخندی بنشونید. دیگه تموم شد...

فیلم: + ، + ، +

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

شب دهم: آزادي

10
در محيط توفان زا، ماهرانه در جنگ است
ناخداي استبداد، با خداي آزادي
دامن محبت را گر كني ز خون رنگين
مي توان تو را گفتن، پيشواي آزادي
.
به ياد همه آزادگان

پ.ن: پست هاي قبلي اصلاح شد

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

شب نهم: روز كارگر

9
سرود بيداري
پيام آزادي
شعار استقلال ملك و آبادي
در اين سراي خوب ما طنين دارد...

شب هشتم: اي رفيقان

8
چون دماوند سرفرازيم
در ره خلق جان ببازيم
يك پا ننهيم قدمي به عقب تا دم مرگ...
.
پ.ن: به لطف برادرا (كه نزديك 22بهمن يهو خبر دادن كابل رو "يكي" جويده و ما داريم دونه دونه سيما رو گره ميزنيم- آخي!)، فعلن نميتونم آهنگا رو بارگذاري كنم. بعدن يه سر بزنيد دوباره، مي ارزه

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

شب هفتم: برپاخيز

چو در جهان قيود بندگي
اگر فتد به پاي مردمي
به دست توست، به راي مشت توست
رهايي جهان ز طوق جور و ظلم
به پا كنيم قيام مردمي
رها شويم ز قيد بندگي
برپاخيز، از جا كن، بنا كاخ دشمن...
.
پ.ن: شايد اينو بيش از هر آهنگ ديگه اي واسه خودم ميخونم و زمزمه ميكنم، اونقد كه بچه ها شاكي مي شن...
پ.ن2: سرود برپاخيز، بازخواني يه سرود معروفه، به زبان اسپانيولي، با مزاميني نزديك به همين
پ.ن3: اگه لينك هاي مربوط به ويكيپديا باز نشدند، همون كلمه اي كه لينك شده رو توي ويكي جستجو كنيد

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

شب ششم: بارون مياد

6
بشنو رفيق راه من
همرزم دل آگاه من
تو جاده هاي خيس تو
اگه داره بارون مياد
از كوچه هاي سرخ شب
خورشيد بازم بيرون مياد...
.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

شب پنجم: روز رستاخيز

5
روز گسستن زنجیر بردگی
روز شکستن دیوار تیرگی
دور نیست، دیر نیست، روز رستاخیز خلق...
.
چقد دلم ميخواد راجع به اين سرودها حرف بزنم
راجع به خودشون، حسشون، سراينده‌ش، خواننده هاش، و اونايي كه اين سرود براشون تداعي گر آرزو ها و آرمانهايي بوده...
فعلن نميتونم، شايد شب هاي بعد

شب چهارم: خون بيژن

4
بگو به ميهن كه خون بيژن ستاره گشت و از آن
چه سان شراره دميد
به سرخي هر ستاره اكنون نشسته در تن شب
نشان صبح سپيد...
.
پ.ن: ظاهرن، ميهن (غير از اينكه خطاب به جامعه است) اسم همسر بيژن جزني بوده (مرسي از بهنوش)

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

شب سوم: ايراني، به سر كن شام مستي...

با خاري در روزگار
ننگ باشد زندگاني
مرگ به، تا چنين زندگاني...
.
با صداي استاد شجريان؛ همان دوراني كه "برادر غرق خونه" ساخته شد

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

شب دوم: آيينه روز

موجي در موجي مي بندد
بر افسون شب مي خندد
با آبي ها مي پيوندد
...

پ.ن: خواننده اين سروده، همون كسيه كه اولين بار "سراومد زمستون" رو خوند

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

لطيف مي شويم!

1. اين فيلمو مريم بانو برام فرستاده بود. توش يه تست روانشناسي جالب رو نشون ميده كه به بچه ها يه شيريني ميدن و ميگن اگه نخوريش يكي ديگه هم بهت ميديم (اول ببينيدش)
خب فيلم واقعن عالي بود، يعني به قدري تاثير گذار بود كه كلي دلم- احتمالن براي اولين بار- ميخواست اين بچه ها رو بغل كنم. گرچه، يه مقدار ناراحت كننده بود اذيت كردن اين بچه ها و يه مقداري هم مسخره بود حركاتشون...
اما چيزي كه در ادامه به نظرم اومد، كه شايدم ربطي نداشته باشه، اين بود كه رفتار اين بچه ها دقيقن مث رفتار ما ميمونه در مواجهه با دين و دنيامون. اينكه بهمون ميگن اگه فلان چيزو نبيني يا نخوري، اون دنيا بهترشو بهت ميديم. ما هم هي دلمون ميخواد، منتها به جاي اينكه عقلمونو به كار ببنديم و ببينيم واسه چي گفتن نخور، هي خودمونو با اون دنيا خر مي كنيم كه بهترشو ميدن، بعد هي جون مي كنيم، هي تقلا مي كنيم، يه وقتايي نميتونيم تحمل كنيم يه ناخونك ميزنيم و... خلاصه همينه، وضعيتمون عين همين بچه ها خنده داره
2. يادمه سالهاي دبستان توي خونه چيزي به اسم مخلوط كن نداشتيم. واسه همين شيرموز كه ميخواستيم درست كنيم مامان با چنگال موز رو له مي كرد و با شكر ميزد و ميريخت توي شير... پريشبا در همون حيني كه ميخواستم درس بخونم و نميتونستم، پا شدم كه شير موز درست كنم. از سر تنبلي كه نميخواستم مخلوط كن بيارم و مقدار شير هم كم بود، زدم توي خط چنگال. عالي شد! به مراتب بهتر از شيرموزاي هميشگي بود. اول اينكه طعم موز رو آدم با تمام وجودش احساس ميكرد، دو اينكه نوستول بود، و درنهايت درست كردن موز با چنگال هم يه لذت لزجي داشت كه گفتني نيس...
3. اين روزا؛ نسخه جديد علي كوچولو و يه دنيا اشكي كه ضميمشه انگار. هي بحثو واسه خودم عوض ميكنم ميرم سر درس، بعد دوباره ميرم سراغ علي كوچولو و دوباره...
4. آدما به درد و غم شخصيشون زودتر عادت مي كنن، يا به دردهاي انسانيشون؟ چند وقته ذهنمو مشغول كرده، مخصوصن وقتي ملت سر ميز شام در حين خوردن كباب از اين حرف ميزدن كه آره طفلك مردم چقد بدبخت شدن، گوشت شده كيلو 16تومن...
5. يكي از بچه ها ميگفت فشار فارماكو مهربونت كرده! چي بگم با اين اوضاع و احوالي كه بر ما ميگذره. از شيرموز بگير تا بازگشت خان داداش و پيشي كه اومده بود توي اتاقم و...
6. حماسه گلسرخي، به مناسبت زادروزش: + و +

پ.ن: توي پست قبلي، يكي دوتا نظر رد و بدل شد كه خوندش خالي از لطف نيست. ايشالا يه پست مفصل هم راجع به همين موضوع ميذارم، اگه اين امتحانا بذاره...

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

چند سال پیش، یه همچین روزی...


بم، مدرسه پیام
بچه های دبستانی که خیلیاشون درست دوسال قبلش پدر و مادرشون رو از دست داده بودن
و حالا، با روحیه تمام مقابل دوبین از ته دل می خندیدن
موقع عکس گرفتن من یه کم اون ور تر،
زیر اون پرچم پشتی وایساده بودم و به روح صاحبینش صلوات میفرستادم
که بعد این همه وقت حتی خرابه های زلزله رو جمع نکرده بودن
بماند که خودمونم همه آرمانهایی که اون روز داشتیمو از دست دادیم...

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

آلبوم چهارم دبستان

يه زماني بود كه يه آهنگايي داشتيم تحت عنوان آهنگ غيرمجاز
و مجاز دونسته شدن بعضي چيزا موجب تعجب بي حد و حصر ملت مي شد
.
آلبوم چهارم دبستان، مجموعه اي كه فضاي موسيقيايي آن دوران را ترسيم مي كند؛ تقديم به همه شما نوستالژي گرايان...
+

پ.ن: در قسمت نظرات تكميلش كنيد

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

يك سال پيش، در چنين روزي...

پارسال، توي همين روزا بود. ترم 3، تا ديروقت بايد واسه كلاس باكتري شناسي عملي ميمونديم و جون مي كنديم.
اون شب مطابق معمول واسه برگشت آويزون كوروش و اون پرايد بي نظيرش بودم، كه سورنا و امير هم بهمون اضافه شدن. كوروشم گفت كه سر راه بايد بره خونه مادر بزرگش يه مانيتور رو تحويل بگيره و از همين جهت يه كمي بايد صبر به خرج بديم.
به فاصله 10 دقيقه از دانشگاه، جلوي خونه مادربزرگ كوروش توقف كرديم، شايد حدود چند دقيقه، و كوروش رفت بالا. من بودم، سورن، امير، پرايد و...
پس شد آنچه شد!


كوروش اون شب تا خونه پياده رفت، احتمالن محض افزودن عذاب وجدان ما و كم كردن روي دوستان!
پ.ن1: باور بفرماييد كه من از اساس با اين شوخي مخالف بودم! كلي هم عذاب وجدان گرفتم. همون اول فيلم كه ديديد...
پ.ن2: پيام كه بوديم، ميگفتن شوخي پيامي همه جا معروفه، راستم مي گفتن، ولي اين يكي ديگه...
پ.ن3: كوروش، هاگ!

جستجوی این وبلاگ