داستان از 4سال پیش شروع میشه، بهمن 87، ترم سوم. اون موقع ها هنوز آموزش دانشگاه بلد نبود خودشو لوس کنه و لذا ما پشت هر امتحانی یه فرجه اساسی داشتیم. مثلا امتحان شیمی آلی1 که موضوع بحث ماست 5روز وقت داشت. بعد خب منم ادعام می شد- و البته بعدها ثابت شد بیشتر ادعا بوده تا واقعیت- و فک میکردم 5روز زیادم هست. لذا این شد که وقتی داداشم زنگ زد که یهویی بریم مشهد پیش خودم فک کردم از این 5روز دو روزشو میریم، تو 3روز باقی جمعش میکنم و خلاصه نه نگفتم. روز دومی که مشهد بودیم جاتون خالی رفتیم کله پاچه. زمستون سردی بود و حسابی چسبید. توی فرودگاه به علت همون نامساعد بودن هوا پروازمون تاخیر داشت و وقتی رسیدیم خونه 12 شب بود که به محض رسیدن خونه بنده به دارالخلا رجوع کردم و تا صب هرچی آب توی بدن داشتم دفع نمودم، گلاب به روتون. بعدها فهمیدم که خدا چه رحمی کرد بهم، چون اون شب تمام پروازای بعد از ما لغو شد و من اگر یک ساعت بیشتر توی فرودگاه میموندم ماجرای گلاب به روتون از همونجا شروع میشد و خلاصه اتفاقات جالبی نمی افتاد، میدونین که. به هرحال. داستان امتحانو داشتم میگفتم. از 3روزی که برام مونده بود 2روزشو زیر سرم بودم و در نهایت امتحانی که میخواستم بالای 17 بگیرم با یه 13 پاس کردم رفت.
درست یادم نمیاد آلی2 رو چی شد که همونقد کم گرفتم، ولی درست یک سال بعد، یعنی بهمن88، امتحان شیمی دارویی1 رو داشتیم و خب دوستان میدونن که امتحان دلچسبی نیست. از بخت ما چنان سرمایی خوردم که توی این پنج سال دانشگاه سابقه نداشت. از تجربه عارضه عجیب شربت سودوافدرین تا تب بالا و آبریزشی که امان آدمو میبرید و آخرم با همون حال رفتم سر جلسه امتحان. همین قدر بگم که وقتی امتحان تموم شد کوهی از دستمال دماغی حاصل 2ساعت امتحان رو بردم ریختم سطل، که نصف سطلو پر کرد و استادمون با یه تعجب خوبی نگام میکرد. تموم شد. اینم به بدبختی شدم 11.
حالا سال 1391 می باشد، ما شنبه صبح اول وقت امتحان دارویی3 داریم. همون گروه، همون اساتید. این یه هفته مونده به امتحان هی احتیاط کردم غذای بیرون نخورم پشت ورو نشم یه وقت. هی گفتم سرده مواظب باشم. با کوچکترین علامت سرما خوردگی هی لوزانژ و هی مایعات داغ و خلاصه هی مراقبت که خاطرات قبلی سر این واحد آخر تکرار نشه یه وقت. و در چنین شرایطی، من باز سرما خوردم! باز قبل امتحان این گروه مریض شدم! ربط به استرسم نداره ها. دیشب که بارون گرفته بود از صدقه سر شهر شاهکاری که داریم کلی زیر بارون منتظر ماشین موندم، و خب هر جانوری در این شرایط مریض میشه. البته خب مریضی در حد نگران کننده ای نیست فعلا، ولی به تولید همون کوه های دستمال کاغذی مشغولم و انقد فرفر کردم که هرچی خونده بودم از بین رفت و سرم منگه منگه. سافت ژل سودوافدرینم خوردم خیر سرم، و خب دروغ چرا، وقتی میخورم بدتر میشم! کلداکس هم اثری نداره. وقتی داروسازایی مث ما برن توی کار صنعت بهتر از اینم نمیشه خب. امتحانم که هرکار کردیم عقب نیفتاد. بعد از امتحان هم باید واسه سفر بسطام برم گزارش ارائه بدم و هنو نتایج بررسی آماده نیس، چه برسه به اسلایدا.
همینا دیگه. به نظر میرسه یه جور final destination باشه. مقاومت نکنم بهتره. به قول مسعود، یه جاهایی باید پارو نزد وا داد.
درست یادم نمیاد آلی2 رو چی شد که همونقد کم گرفتم، ولی درست یک سال بعد، یعنی بهمن88، امتحان شیمی دارویی1 رو داشتیم و خب دوستان میدونن که امتحان دلچسبی نیست. از بخت ما چنان سرمایی خوردم که توی این پنج سال دانشگاه سابقه نداشت. از تجربه عارضه عجیب شربت سودوافدرین تا تب بالا و آبریزشی که امان آدمو میبرید و آخرم با همون حال رفتم سر جلسه امتحان. همین قدر بگم که وقتی امتحان تموم شد کوهی از دستمال دماغی حاصل 2ساعت امتحان رو بردم ریختم سطل، که نصف سطلو پر کرد و استادمون با یه تعجب خوبی نگام میکرد. تموم شد. اینم به بدبختی شدم 11.
حالا سال 1391 می باشد، ما شنبه صبح اول وقت امتحان دارویی3 داریم. همون گروه، همون اساتید. این یه هفته مونده به امتحان هی احتیاط کردم غذای بیرون نخورم پشت ورو نشم یه وقت. هی گفتم سرده مواظب باشم. با کوچکترین علامت سرما خوردگی هی لوزانژ و هی مایعات داغ و خلاصه هی مراقبت که خاطرات قبلی سر این واحد آخر تکرار نشه یه وقت. و در چنین شرایطی، من باز سرما خوردم! باز قبل امتحان این گروه مریض شدم! ربط به استرسم نداره ها. دیشب که بارون گرفته بود از صدقه سر شهر شاهکاری که داریم کلی زیر بارون منتظر ماشین موندم، و خب هر جانوری در این شرایط مریض میشه. البته خب مریضی در حد نگران کننده ای نیست فعلا، ولی به تولید همون کوه های دستمال کاغذی مشغولم و انقد فرفر کردم که هرچی خونده بودم از بین رفت و سرم منگه منگه. سافت ژل سودوافدرینم خوردم خیر سرم، و خب دروغ چرا، وقتی میخورم بدتر میشم! کلداکس هم اثری نداره. وقتی داروسازایی مث ما برن توی کار صنعت بهتر از اینم نمیشه خب. امتحانم که هرکار کردیم عقب نیفتاد. بعد از امتحان هم باید واسه سفر بسطام برم گزارش ارائه بدم و هنو نتایج بررسی آماده نیس، چه برسه به اسلایدا.
همینا دیگه. به نظر میرسه یه جور final destination باشه. مقاومت نکنم بهتره. به قول مسعود، یه جاهایی باید پارو نزد وا داد.