۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

آیین مردمان، آیین حاکمان


امروز آقای نَصّاب با 3ساعت تاخیر اومد دیوار کوب بزنه واسه انجمن. کاری که کل سهروردی قیمت داده بودن 60-70 تومن، نه گذاشت نه برداشت گفت 120تومن! بعد تمام بدقولی های خودش و مغازه و کل نفرتی که از جماعت بازاری پیدا کرده بودم، همین کافی بود که دیوانه بشم یهو. نیم ساعت سرش داد زدم که چقد همتون بی انصافین و این چه کاریه و می بینید ما کارمون گیر کرده و هی دبه می کنید و همتون دزد شدین و... خیلی با آرامش برگشت جواب داد که خب آره، وقتی قبض برق میاد 120 تومن، من باید از یه جا بگیرم که اونو بدم! حالا میخوای با 90 تومن هم انجام میدم! به یکی دیگه از بچه ها هم گفته بود "وقتی امام خمینی تون دروغ میگه، خب ما چرا نگیم..."
این شد که امرو با تمام وجودم هرچی از دهنم در اومد نثار ا.ن کردم و هرچی حدود اخلاقی در مورد بددهنی کردن بود رو بیخیال شدم. راست گفتن که "الناس علی دین ملوکهم". وقتی رئیس دولت ما این قدر راحت دروغ میگه، وقتی شرایط مملکت اینه، عجیب نیست که مردم از دروغ ابایی نداشته باشن، عجیب نیست این طور به جون هم بیفتن
دایی، اگه الان داری میخونی اینا رو، یا یه روزی بعدها، یادت باشه، ما نبودیم که به گند کشیدیم مملکت رو. رواج دروغ و فساد کار ما نبود. بد نام کردن امام هم همین طور. این شماها بودین که این بلا رو سر ما آوردین، آره دایی، شماها بودین. 
پ.ن: دست آخر دیوار کوب ها رو که هنوز نفرستاده بود پس دادیم، خودمون شروع کردیم رو دیوار شعر و شعار نوشتن! عالی شد، جدن خیلی قشنگ شده... D:
پ.ن2: پست پایینی رو هم الان نوشتم، که یه کمی برام مهم تره

آینده نگری- کار خوب یا علاقه؟!

1. بعد نماز مرد درویش مسلکی که معلوم نیست چطور از دانشکده ما سر در آورده بود برگشت سمت من و با گفتن قبول باشه سر صحبت رو باز کرد. ظاهرن استاد ادبیات بود و پسرش داروسازی خونده بود و بعد 3ترم رفته بود کانادا واسه پزشکی و حالا باباش داشت افسوس می خورد که اگه میموند الان میتونست بره پیش عموش توی داروخانه کار کنه و کلی پول در بیاره، آخه عموش یه داروخانه بزرگ داره، چون ذهن اقتصادی خوبی داره و از خیلی سال پیش دنبال وضع خوب بوده و الان من استاد یک و هفت صد حقوق می گیرم اون ماهی ده میلیون در میاره راحت و...
خلاصه یه نیم ساعتی وقت ما رو گرفت و ما هم چیزی بهش نگفتیم، اما جالب بود برام که یه نفر که ادعای درویشی داره، لباسای ساده میپوشه و زهد و زندگی نه چندان مرفه و این حرفا، چطور با حسرت و ولع راجع به پول و زندگی اقتصادی حرف میزنه و بعد هم یه جورایی سفارش می کنه که دنبال پول رو بگیر که خیلی مهمه
2. هنو 8 ساعت نگذشته که توی عروسی دارم با یکی از بستگان که از اساتید خوب دانشگاه ایرانه صحبت می کنم. کارش کشت سلولی و این جور حرفاست و خلاصه اعتباری داره توی این زمینه. ازش که می پرسم واسه ادامه تحصیلم چیکار کنم، شروع می کنه از گفتن این حرفایی که علم روز همینه و نون توی بیوتکنولوژیه و کشت سلولی و بودجه خوب و اعتبار و امنیت شغلی و خلاصه هم دنیا رو داری هم آخرت!
3. استاد جوان و دوست داشتنی شیمی دارویی. میتونم بگم یکی از بهترین اساتید دانشکده، و البته در عین حال معاون آموزشی کل دانشگاه (یا یه همچین چیزی). یکی از بچه ها ازش راجع به گرایش های مختلف داروسازی پرسیده بود و بلافاصه جواب شنیده بود که علاقه کیلو چنده؟! ببین کدومش پول داره، کدومش به دردت میخوره، موقعیت و شغل و آینده و... علاقه مال بچه دبیرستانیاست!
4. با بابام صحبت می کنم راجع به ادامه تحصیل، میگم به مباحث پزشکی اجتماعی بیشتر علاقه دارم. میگه کارای علمی (به قول خودش ساینس!) بیشتر به درد میخوره. یعنی مثلن من برم توی آزمایشگاه کشت یاد بگیرم و تکنیک های مربوط به فارماکولوژی و اینا. این به درد می خوره. علاقه رو هم خارج دانشگاه پی میگیری :| همین جوری نگاش می کنم.
مدتیه دارم فک می کنم کدوم مهم تره واقعن. مدت ها عقیده ام این بود که علاقه از هرچیزی مهم تره. همیشه به بچه هایی که واسه انتخاب رشته میومدن باهام صحبت می کردن میگفتم که ببین کدوم رو واقعن دوست داری، آدم اگه به چیزی واقعن علاقه داشته باشه درآمدش هم از همون جور میشه، و حتی اگه بازم در آمد نداشت مهم نیست اونقد، آرامش آدم مهم تره. هنوزم نظرم همینه البته. اما دارم فک میکنم که بالاخره این همه آدم حسابی دور ما دارن این حرفو میزنن، خب یه چیزی هس شاید. یه چیزی که هنوز ندیدم و نفهمیدم. نه فقط بحث درآمد، کلن بحث اینکه آیا چیزی مهمتر از علاقه هم وجود داره یا نه؟ بعد تازه از اون طرف همش فک می کنم که من 4-5 ترم اول دانشگاه رو عاشق فارماکولوژی بودم، بعد کم کم سلیقه ام عوض شد. هنوز فارماکو دوست دارم، اما فعلن اپیدمیولوژی رو ترجیح میدم بهش. میترسم از اینه که یه روز بیاد و همین اپیدمیولوژی رو هم دیگه دوست نداشته باشم، یا مث فارماکو از ارجحیت بیفته. و اون روز، دیگه جای برگشتن وجود نداره. کسی که وارد دوره تخصص شد دیگه به همین راحتی نیست که بیخیال بشه، و این خیلی بده...
نمیدونم، علاقه مهمتره، یا کار خوب، یا پول خوب؟ و کدومش پایدار تره، ثباتش بیشتره، و این ثبات چقد اهمیت داره؟ نمیدونم...

پ.ن: راستی، راجع به ارشد علوم سیاسی هم خیلی فک کردم، نظرتون چیه؟ D:

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

ترانه آخر هفته: آراز و...

یکی از چیزایی که توی نواها و تصنیف های قدیمی ایرانی- خصوصن در مورد ترانه های محلی- زیاد پیش میاد، ثابت موندن آهنگ یک ترانه و تغییر اشعار از یک قوم به قوم دیگه یا از یک اجرا به اجرای بعدیه. انگار که یک روح با یک حال و رفتار و ویژگی خاص خودش وارد بدن های مختلف میشه، اون ها رو به رنگ خودش در میاره و ملت ها رو با خودش همراه میکنه. انگار میشه نقطه مشترک اقوام مختلف، کسی که میتونه یه جوری حکمیت کنه بین اختلافات قومی قدیمی. میشه زبونی که دو نفر غریبه رو با هم همساز می کنه، حتی اگه با زبون هم آشنا نباشن. البته این فقط در مورد کشور ما صدق نمی کنه، که موسیقی زبان مشترک آدمیزاد در تمام جهانه و اتفاقن وقتی چهره جهانی هم به خودش میگیره قشنگ تر هم میشه. یادتون هست پارسال یه نفر از جشن بزرگداشت چه گوارا توی امریکای لاتین نوشته بود و میگفت تمام ملت های حاضر در جشن آهنگ مورد علاقه من "فرمانده ابدی" رو به زبون خودشون می خوندن و از همون موقع بود که عاشق آهنگ شدم.
ترانه ای که امروز میذارم هم یکی از ترانه های محلی ماست که شامل این حکایت میشه و احتمالن باید تا به حال به گوشتون خورده. قدیمی ترین نسخه اجرایی که ازش دارم مربوط به دهه پنجاهه که به زبون ترکی با نام "آراز آراز" اجرا شده. از جمله سرود های انقلابیون (طیف توده- مجاهدین) محسوب میشه که گویا در رابطه با آراز (رود ارس- نماد غیرت و دلاوری مردم آذری) و صمد بهرنگی صحبت می کنه. یقینن اجرای قدیمی تر و اصیل تری هم هست که من نشنیدم. اما اخیرن اجرای جدید تری ازش به دستم رسید، کار شهرام ناظری، دو زبانه فارسی- کردی، مربوط به کنسرت اساتید موسیقی ایران،1368. الحق عالیه (البته ناظری 3تا کنسرت با همین نام داره که ایشالا بعدن بعضی دیگه از اجراهاشون رو میذارم)
اگرچه یکی، از انقلاب و توده ها و امثالهم صحبت می کنه و دیگری از مباحث عرفانی- عاشقانه و هر کدوم یک قسمت از احساسات انسان رو انگولک می کنن، اما دقیقن همونیه که گفتم، یک روح مشترک، یک حس خوب همانند.
لذت ببرید

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

ترانه آخر هفته: عید فطر

وقت کافی ندارم، جای شما خالی داریم میریم مشهد، دیرم شده (در واقع الانی که اینو میخونید حدود 17-18 ساعت از رسیدن ما به مشهد گذشته البته)
اولن عیدتون مبارک
ثانین 2تا آهنگ نسبتن سرخوش پیدا کردم به مناسبت عید که به قول شاملو "در این ایام میمنت اثر عید فطر" یه کمی دلتون حال بیاد
اول این آهنگه که گمونم آفریقایی باشه، البته یحتمل یه جور موسیقی تلفیقی اونجا محسوب میشه :دی
دوم هم یه آهنگ دیگه از "دنگ شو" با شعر حافظ: خوش تر از فکر می و جام چه خواهد بودن...
با همین فکرا و یه همچین بیخیالی، عیدتون خوب و خوش و مبارک!

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

امواج تتا- یک توضیح

دوستانی که چیزی از درس شیرین فیزیولوژی یادشون باشه، یحتمل به خاطر میارن که امواج تتا بخشی از امواج مغز است که در نوار الکتروانسفالوگرافی (معروف به نوار مغز!) به صورت نواسانات شدید در امواج دیده می شه. این امواج در حین فعالیت شدید و هیجانی و یا در حال دیدن رویا در خواب (Rapid Eye Movement Sleep) ایجاد می شن. در واقع علت اصلی این اسم گذاری همین مطلب بود. مسئله دیگه ای هم البته مزید بر علت شد، و اون علاقه ام بود که به آهنگ Theta waves از گروه SOAD...
اینکه چرا از اول عنوان رو انگلیسی نوشته بودم با اینکه خودم این همه حرف از حفظ زبان فارسی می کنم، راستش خودم هم نمی دونم. حتی این رو هم نمیدونم که چرا الان عوضش کردم و فارسی نوشتمش. به نظر میومد که لازمه یه همچین اتفاقی بیفته، و افتاد. تازه، خودم هم میدونستم که انگلیسیش رو اشتباه نوشتم. یعنی یه ماه بعد از راه اندازی وبلاگ فهمیدم، منتها با پررویی لج کردم گفتم همینه که هس، بعدم گذاشتم همون بمونه
این هم از این
پ.ن1: اگر چیزی در مورد قالب جدید به نظرتون میرسه بگید، البته انتظاری نداشته باشید که اجرا بشه
پ.ن2: با توجه به معنی، غالب درست تر نیست؟!
پ.ن3: اگر از آهنگه خوشتون نیومد، بزنید جلو نیمه دومش رو گوش بدید، یا اینکه بذارید روی 0.8 سرعت عادی. اینجوری قابل تحمل تره.

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

ترانه آخر هفته: روز قدس

1. دومین سالیه که روز قدس خانه نشین شدم. اگرچه امروز تا ظهر خواب بودم، اما باز مث پارسال دلم گرفته. توی حقانیت فلسطین و ملتش نمیشه شک کرد. توی ظلم و فساد اسرائیل هم. و وای به چنین روزی که فریاد ظلم ستیزی ملت میشه مایه مباهات دیگر ظالمین و مصادره میشه به نفع یه عده و اینجاست که آدم خفه خون میگیره و بغض می کنه که نه می تونه داد بزنه و نه میتونه تحمل کنه ساکت نشستن رو...
2. "دامنه های آتشفشان" اسم یه مجموعه دو قسمتیه از سرودها حزب الله لبنان. اوایل پیش دانشگاهی که بودم و هنوز داغ مبارزه با صهیونیسم، اینا رو خواهرم از فرهنگسرای پایداری برام آورد و منم کل اون سال رو با همینا سر کردم! نسبت به سرودهای مزخرفی که تلویزیون میذاره خیلی عالیه، هرچند ممکنه در کل چیز جالبی به نظر نیاد. خب برای من که حزب الله و مقاومت اسلامی و مسائل این چنینی آرمان بودند واسه خودشون، این جور چیزا هنوز هم یه حس دیگه ای داره، چیزی شبیه به همون حسی که با شنیدن "خداحافظ زیبا" و "فرمانده ابدی" پیدا می کنم، یا همین سرودهای مبارزین قبل انقلاب. همه یک حرف دارن: مبارزه و مقاومت، تا آزادی انسان.
استفاده ببرید:
روز قدس
از روز قدس، سلامی می فرستم
به ملت مقاوم فلسطین
به غزه، به کرانه باختری
به قدس، به حیفا و جنین
.
استشهادی
شهادت طلبم، شهادت طلبم،
روحم را فدای خاک میهنم می کنم
این سرزمین من است، این بلاد من است
این ملت من و این جهاد من است

استشهادی ام، خود را به کاسه زهر خویش می نوشانم
آنگاه که دشمنم را با خودم نابود می کنم
سرزمینم مجد و بزرگی را به  شهادتم می نویسد
این چنین اجدادم مرا آموخته اند
.
أنا قادم
ای ملتم در کرانه باختری، مقاومت کن
من در راهم، من در راهم

من حزب الله ام و هرگز از پای نمی نشینم
ای سپاه دشمن، به سویت روانه ام
و امروز، سلاح من، گوشت من است
ای ارکان ظلم، من منهدم کننده ام

ای ملتم، در کرانه باختری مقاومت کن
.
پ.ن: این دید بدی که توی این یک سال نسبت به حزب الله لبنان پیدا کردید رو کنار بذارید. خاطره دکتر صدر (معاون وزارت امور خارجه در دولت آقای خاتمی) از سیدحسن نصرالله رو که قبلن گفتم براتون. سیدحسن به دکتر گفته اعضای حزب الله از اصلاح طلب های ایران خیلی روشنفکر ترن! (نقل به مضمون) واقعیت اینه که این حرف به وضوح در مورد تمام شیعیان لبنان صدق می کنه، به خاطر بافت متکثر جامعه و حضور بزرگانی مثل امام موسی و شرایطی از این قبیل...
یکی دو تا مستند خوب هم از حزب الله لبنان دارم، اگه کسی خواست بگه
پ.ن2: این دید بدی که توی این چند سال نسبت به عملیات شهادت طلبانه پیدا کردید رو کنار بذارید. عملیات استشهادی لزومن که مثل عملیات القاعده برای کشتن مردم استفاده نمیشه، خیلی هم خوبه تازه

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

شیعیان علی

شب شهادت حضرت علی.
مداح محترم دارد روایت می کند: "حضرت اندکی شیر خوردند، ظرف شیر رو پس زدند، سفارش کردند به فرزندانشون. از این شیر به اسیرتون بدید. مبادا با او بدرفتاری کنید. مبادا غذایی که بهش میدین از غذای خودتون پست تر باشه... علی جان، نبودی ببینی بعدها با اسرا چطور رفتار میکنن..."
در عین اینکه نمک به زخمم زده بود، ناباورانه خوشحال بودم که بالاخره یکی داغ دل مردمو میگه. اما زیادی خوش بین بودم انگار 
" نبودی توی کربلا، ببینی با همین بچه هات چه کردند. چطور اسیرشون کردن، چطور توی کوفه بهشون غذا دادن..."
دلم گرفت
.
نوبت سخنرانی شد. میگفت: "انسان پاک خلق میشه. ما قرار نبوده معصیت کنیم. ما قرار نبوده خون بریزیم. چرا این همه خون ریخته شده..."
دوباره قلبم تاپ تاپ می کنه که ماشالله به غیرت این یکی...
"... چرا اون وقایع توی کربلا اتفاق افتاد؟ چرا اون همه خون ریخته شد؟"
توی دلم گفتم آخه مسلمون،
امرو بازم بچه شیعه ها و بچه های همین اماما رو دارن میکشن،
زندانشون می کنن،
عین اسرای کربلا باهاشون برخورد می کنن
د اگه شماها یه جو غیرت به خرج می دادین صداتون در میومد
اگه مراجع مورد قبول شما یه بار یه اعتراضی می کردن که سنت رسول خدا این نیس
که مدعیان حکومت علوی گند زدن به اصول تشیع
که به اسم خدا و اسلام و تشیع ظلم رو در زمین جاری کردن
اگه اینا رو میگفتین
دیگه بعد 1400 سال وقایع عاشورا توی روز عاشورا تکرار نمیشد 
دیگه خونی ریخته نمی شد 
دیگه تیر به چشم کسی نمی خورد
دیگه با مَرکب امروزی از روی کسی رد نمی شدن
انسان قرار نبود خون بریزه، وقایع کربلا اتفاق افتاد به خاطر جهالت اهل زمانش
و امروز 
داره تکرار میشه، چون شما فقط روضه خوندنشو یاد گرفتین 
و جهالت اهل زمانشو به ارث بردین

جستجوی این وبلاگ