۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

جریان آزاد هذیان سر کلاس- مرکز طبی کودکان

مرکز طبی: هم سرپایی، هم بستری> تقریبا فوق تخصصی
داروخا. داروخانه. خانم دکتر فقیهی. فقیهی. وقیحی. قابل کنترل نیست.
تغییر رفتار. تئوری تغییر. تغییر رفتار. من برای من برای تخصص
serenade. serenade. (...) ویولن. پنومونی کرد. پنومونی. چرا هیچ کس نگفت. آخرسر پنومونی کرد. هیچ کس نگفت. گریه... همیشه سرفه میکرد. همیشه دلم می سوخت. سرفته میکرد. چرا؟ چرااا چر جر خر حر حر حر حر حر منم عنم عنم
منم کاری نمی. چرا بی بی اخلاقیم؟
ای خر.
هروقت دوست داشتی. راحت. راحت. آلبومین. دخترا. محبت.
نسخه پیچ. پیچ. نسخه. نخسه. تخسه. مرا. مرام. پرسنل خانجون. زناشو.
در این درگه که گهگه که که و که که شود ناگه مشو غره به امروزت که از فردا. غره غره عره غزه عر عر عر عر
بوی کباب می زند خربزه در دهان مکن مکن مکن تمکن تمکن امکان
دل بده دل ل ل بده بد بد بده
به چه قیمتی قیمتی؟ آذین قیمتی. قیمتی
 مدیریت مددکاری. از کجا؟
اسلوب.
آقا کسی به فکر حق اناس هست؟
ما چه گهی بخوریم آخه؟ جدا چیکار کنیم اینا حل شه؟ میشه؟ بریم گمشیم؟ اولشه داغم؟ چه گهی؟
نسخ
تف
شراب. تف تف تف. له. گاه بوده.
تف به ذاتتون. دین مردم رفت...
نظام مشترک بیمارستانی: مریض کجاست، چه تخیصی، چه پزشکی، چه مداخله ای؟
ریتالین. 2700. دوهزار و هفتصد. هفت صد
.
پ.ن: نتیجه قریب به 1.5 ساعت حرف های خانم دکتر، امروز. سر کلاس های بعد از ظهر هم یادداشت های مشابهی دارم که به زودی منتشر می کنم

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

تفکرات امروز ما، روی دیگر سکه تندروی های دیروز پدران ما

آرگو همین الان تمام شد و باز مغز من شروع کرد به تند تند کار کردن. البته حرف من در مورد آرگو نیست- که از موضوع مشخص است- لکن آرگو مقدمه ای است که در واقع باعث شکل گیری این نوشته شد. اگر منصف باشیم فیلم خوش ساختی بود، یا حداقل در شبیه سازی ها بسیار دقیق و خوب کارکرده بود. آدمها و لحن ها و حساسیت ها و توجیه ها... همه و همه به خوبی فضای آن سال ها را نشان می دادند. به اینجا که فکر میکنم، و به مقدمه اول فیلم که به زیبایی- و البته اندکی هم به غلط- توضیح می داد که چرا ایرانی ها انقدر از امریکا بیزار بودند. نکته مهمی است و بحث من از همین جا آغاز می شود.
اگر بخواهیم قضاوت درستی درباره فضای آن سال ها و علت اتفاقات آن دوران داشته باشیم، بدیهی است که لازم است خودمان را بگذاریم جای مردمی که با دادن صدها شهید و هزاران زندانی برای رسیدن به یک آرمان جنگیده بودند. مردم آن دوران، علاوه بر تنفر زیادی که به خاطر شاه از امریکا داشتند، یک ایدئولوژی و آرمانشهر در ذهنشان حک شده بود، جهان بدون ظلم، جهان بدون امپریالیسم و غراتگری، جهان مساوات، و بسیاری  از شعارهای مشترک با گروه های چپ، که البته می نشست در کنار شعارهای اسلامی نظیر اجرای احکام اسلام، جهان توحیدی، نگرش خالصانه و غیره و غیره. وبعد همه این شعارها و آرمان ها در کنار هم جوی را می ساخت که مانند سیلابی به راه می افتاد، همه کس را با خود همراه می کرد و همه چیز را تخریب می نمود. شاید هر یک از ما در آن دوران رشد می کردیم حاصلی جز این نمی یافتیم، کما اینکه می بینیم بسیاری از انقلابیون تند آن دوران- و حتی بسیاری از آغاز گران و ایده پردازان تسخیر سفارت امریکا- امروز اصلاح طلبانی هستند که هیچ یک از رفتارهای تند انقلابی مشابه آن دوران را بر نمی تابند. مخلص کلام اینکه آن اتفاقات و آن جریانات طبیعی بود. وقتی ما امروز به نقد آن دوران می پردازیم، صحبتمان می رسد به یک سری ای کاش. ای کاش فلان جا حواسشان به فلان چیز بود. ای کاش فلان کس فلان حرف را نمی زد. چرا فلانی نفهمید که عاقبت این کارش چه می شود؟ چرا فلانی فکر نکرد که دارد پایه چه افراطی را می گذارد و مجوز چه کارهایی را صادر می کند؟ و هزاران هزار سوال و ای کاش که در پی تاسف از روزگار امروز حاصل می شود.
صحبت در این جا متوقف. می خواهم بروم روی دیگر سکه را به شما نشان دهم. همان گونه که مردم آن دوران از ظلم حکومت شاه به ستوه آمده بودند و در نتیجه از هر آنچه حامی شاه و مربوط به شاه بود متنفر بودند و آنها را نابود کردند و بیرون انداختند، بدون اندیشه ای از برای فردا، یا اساساً تفکری درباره درستی عملشان، امروز ما هم از ظلم هایی متنفریم و داریم دقیقا در همان جو قرار می گیریم و همان رفتارها را نشان می دهیم و هرآنچه را که به نحوی با آن ظلم ها نقطه مشترکی دارد، هدف قرار می دهیم، تخریب میکنیم، مسخره می کنیم و دور می اندازیم. و از طرفی نه همه چیز، اما بسیاری از چیزهایی که با ظلم های مدنظر ما به نحوی سر مخالفت دارد را می پسندیم و می پذیریم، بدون آنکه حساب کنیم این مخالفت از برای چیست و مخالفت کننده (یا روش مخالفت) در جایگاه درستی قرار دارد یا خیر.
روشنفکری امروز ما، آرمان های ضدامپریالیستی را دور ریخته و هرکسی را دوست می پندارد. "همه خوبند، حتی اگر خلافش ثابت شود". "هیچ کس دشمن ما نیست، توهم توطئه نداشته باشید." "کمک ها در راه مبارزه با ظلم مهم نیست از کجا تامین می شود." "کسی که ظلم میکند مظلوم واقع نمیشود و لایق عدالت نیست"
به عنوان یک مثال روشن، زیاد میبینیم که پایه و اساس دین و ایدئولوژی- که علی الظاهر باعث یا دستمایه ی بسیای از ظلم ها شده است- از بیخ و بن زده می شود...
و بدین ترتیب است که ما مردم ایران، این بار در کسوت روشفکران، راه پدران تندروی انقلابیمان را دوباره طی می کنیم و از چاله به چاه، و از چاه به دره ای می رویم.
آنها آن روز قرائت نادرستی از اسلام را پیش گرفتند و بسیار تند تر از دستورات واقعی اسلام عمل کردند و آنچه کردند که امروز نتیجه اش را حداقل در باب تنفر و دین گریزی می بینیم. و امروز دوستان روشنفکر ما، باز هم قرائت نادرستی از اسلام را پیش گرفتند و بسیار کندتر از دستورات واقعی اسلامی عمل می کنند و دیر نیست که نتیجه اش را ببینیم
این درست که نباید همه چیز به گردن دشمن بی افتد، اما اینکه همه دوست فرض شوند نابخردانه است. اینکه هیچ کس با پیشرفت ما مشکلی ندارد نامعقول است، اینکه سازمان های حقوق بشری و ساختارهای سازمان ملل منصف و دقیق فرض شوند سادگی است.
این پست به علت خواب آلودگی در لحظه و بی حوصلگی در روزهای آینده نصفه ماند و بیات شد.

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

یک پست بیمزه، پیرامون اتفاقات روزمره بیمزه، جهت ثبت بیمزگی در تاریخ

داستان از 4سال پیش شروع میشه، بهمن 87، ترم سوم. اون موقع ها هنوز آموزش دانشگاه بلد نبود خودشو لوس کنه و لذا ما پشت هر امتحانی یه فرجه اساسی داشتیم. مثلا امتحان شیمی آلی1 که موضوع بحث ماست 5روز وقت داشت. بعد خب منم ادعام می شد- و البته بعدها ثابت شد بیشتر ادعا بوده تا واقعیت- و فک میکردم 5روز زیادم هست. لذا این شد که وقتی داداشم زنگ زد که یهویی بریم مشهد پیش خودم فک کردم از این 5روز دو روزشو میریم، تو 3روز باقی جمعش میکنم و خلاصه نه نگفتم. روز دومی که مشهد بودیم جاتون خالی رفتیم کله پاچه. زمستون سردی بود و حسابی چسبید. توی فرودگاه به علت همون نامساعد بودن هوا پروازمون تاخیر داشت و وقتی رسیدیم خونه 12 شب بود که به محض رسیدن خونه بنده به دارالخلا رجوع کردم  و تا صب هرچی آب توی بدن داشتم دفع نمودم، گلاب به روتون. بعدها فهمیدم که خدا چه رحمی کرد بهم، چون اون شب تمام پروازای بعد از ما لغو شد و من اگر یک ساعت بیشتر توی فرودگاه میموندم ماجرای گلاب به روتون از همونجا شروع میشد و خلاصه اتفاقات جالبی نمی افتاد، میدونین که. به هرحال. داستان امتحانو داشتم میگفتم. از 3روزی که برام مونده بود 2روزشو زیر سرم بودم و در نهایت امتحانی که میخواستم بالای 17 بگیرم با یه 13 پاس کردم رفت.
درست یادم نمیاد آلی2 رو چی شد که همونقد کم گرفتم، ولی درست یک سال بعد، یعنی بهمن88، امتحان شیمی دارویی1 رو داشتیم و خب دوستان میدونن که امتحان دلچسبی نیست. از بخت ما چنان سرمایی خوردم که توی این پنج سال دانشگاه سابقه نداشت. از تجربه عارضه عجیب شربت سودوافدرین تا تب بالا و آبریزشی که امان آدمو میبرید و آخرم با همون حال رفتم سر جلسه امتحان. همین قدر بگم که وقتی امتحان تموم شد کوهی از دستمال دماغی حاصل 2ساعت امتحان رو بردم ریختم سطل، که نصف سطلو پر کرد و استادمون با یه تعجب خوبی نگام میکرد. تموم شد. اینم به بدبختی شدم 11.
حالا سال 1391 می باشد، ما شنبه صبح اول وقت امتحان دارویی3 داریم. همون گروه، همون اساتید. این یه هفته مونده به امتحان هی احتیاط کردم غذای بیرون نخورم پشت ورو نشم یه وقت. هی گفتم سرده مواظب باشم. با کوچکترین علامت سرما خوردگی هی لوزانژ و هی مایعات داغ و خلاصه هی مراقبت که خاطرات قبلی سر این واحد آخر تکرار نشه یه وقت. و در چنین شرایطی، من باز سرما خوردم! باز قبل امتحان این گروه مریض شدم! ربط به استرسم نداره ها. دیشب که بارون گرفته بود از صدقه سر شهر شاهکاری که داریم کلی زیر بارون منتظر ماشین موندم، و خب هر جانوری در این شرایط مریض میشه. البته خب مریضی در حد نگران کننده ای نیست فعلا، ولی به تولید همون کوه های دستمال کاغذی مشغولم و انقد فرفر کردم که هرچی خونده بودم از بین رفت و سرم منگه منگه. سافت ژل سودوافدرینم خوردم خیر سرم، و خب دروغ چرا، وقتی میخورم بدتر میشم! کلداکس هم اثری نداره. وقتی داروسازایی مث ما برن توی کار صنعت بهتر از اینم نمیشه خب. امتحانم که هرکار کردیم عقب نیفتاد. بعد از امتحان هم باید واسه سفر بسطام برم گزارش ارائه بدم و هنو نتایج بررسی آماده نیس، چه برسه به اسلایدا.
همینا دیگه. به نظر میرسه یه جور final destination باشه. مقاومت نکنم بهتره. به قول مسعود، یه جاهایی باید پارو نزد وا داد.


۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

ایام بطالت

چند روزی است که میخواهم بیایم چیزی بنویسم، اما جمع نمیشود. دو ماهی هست که ننوشته ام، و اگر درست و حسابی نوشتن را بخواهید خیلی وقت است. خیلی. انقدری که دلم برای نوشته های خودم تنگ می شود، و بیشتر برای لحظات نوشتن. میخواستم از بسطام بگویم. یک روز خواهم گفت. از چیزهایی که دیدیم. از کسانی که شناختیم. از دردهایی که کشیدیم. ولی حالا ذهنم درگیری روزمره شده.
نمیدانم از کجایش باید شروع کرد. اصلا نمی دانم این حرفها اینجا گفتنی هستند؟
دارم دور خیز میکنم جهت پریدن. معلوم نیست بشود. 3 ماه وقت دارم، که هم کم است هم زیاد. گیر و گور اداری هم زیاد دارد که هر از گاهی آدم را نگران میکند، فلان نمره چه می شود و فلان مدرک را چجوری بگیرم و چطور بفرستم و فلان. این هایش مهم نیست، میگذرد. هی به خودم گوش زد می کنم اگر هنوز برای همان چیزی که آمده ام دانشگاه دارم میروم، دیگر نگران این هایش نباشم بهتر است. درست بشود یا نشود هدف چیز دیگری است و دست من هم نیست.
این ها را که میگذارم کنار، تازه گیرهای اصلی شروع می شود. هی به خودم میگویم کجا بروم با این همه دل بستگی و دل نگرانی در اینجا. حالا درست است که ما چغندریم، ولی نه انقدر. گاهی گداری به یک دردی میخوریم. همین قدری که یک دل گرفته ای وا بشود. همین قدری که یک فشار خونی بگیریم. من نباشم کی هست برای این چیزها؟ اگر اتفاقی بیافتد چی؟ رفتن هرچند انگیزه ام را زیادتر کرده برای همه چیز (بالاخره شروع تازه ای است)، اما از این طرف دست و دل آدم را شل میکند که های! کجا با این عجله؟ خانواده ات را ببین. رفقایت را ببین. مردمت را ببین. جنگ بشود چی؟ من با دل راحت بنشینم آنجا، اخبار جنگ را تماشا کنم؟ می شود؟ اصلا گور پدر جنگ، من بروم آنجا یک نفر ماه به ماه بیاید بگوید حالت خوب است؟ بعد مردم اینجا کسی را نداشته باشند بیاید یک کلمه بپرسد خرت به چند من؟ کجا بروم؟ بهترین دوستانم بروند از صبح سگ دو بزنند برای خود مجردشان، من بروم یک قل دو قل؟ ها؟ چه می دانم. دلم میگیرد. خیلی اوقات شده وقتی می شنوند که من هم رفتنی هستم یک جوری می پرسند "تو هم میروی؟" انگار همه امیدشان به من بود. یا نمیدانم، حداقل فکر میکردند من همچین آدمی نیستم. توی صدای خیلی هاشان یک جور حسرت است، نه از اینکه نمی توانند بروند، حسرت اینکه آنها هم میخواهند زندگی خوب را تجربه کنند. حالا هرجا. و این صدا آدم را می کُشد. خلاصه حسابی دارد کوفتم می شود و نمیدانم چه کنم.
این یک طرف ماجراست که به زمان حال بر میگردد. یک طرف دیگر مربوط به آینده است. این که بعدها می خواهم چه کاره حسن این دنیای مضحک بشوم؟ وقتی نوبت انتخاب رشته کنکور رسید خیلی به خودم افتخار میکردم که چند سال است خودم رشته ام را انتخاب کرده ام و شک و سوالی هم ندارم و با خیال راحت انتخاب میکنم. جدای از این که سر انتخاب گرایش پایان نامه چند بار عقب جلو کردم، حالا که به اینجا رسیده ام کار بیخ پیدا کرده و دیگر از آن افتخار آفرینی ها خبری نیست. نمیدانم چه کنم و دنبال چی بروم. بابا میگوید برو دنبال صنعت که به درد مردم بخوری، مدیریت و اقتصاد در این مملکت کاری از پیش نمی برد چون کسی قدرش را نمیداند و شرایط فرهنگی اش را نداریم و خلاصه آخرش می شوی مولف و پژوهشگر و هیچ تاثیری بر هیچ جای عالم نداری. خب این درد دارد و بابا هم ظاهرا نقطه ضعف مرا شناخته است. اما قبول کردن این حرف ها هم سخت است، مخصوصا وقتی اساتید خودم را می بینم.
از آن طرف دادا میگوید برو دنبال چیزی که تویش نون باشد. بی راه نمیگوید البته، چون اول و آخرش نان است که بخش مهمی از تلاش های بشری را شکل می دهد. ولی خب واقعیت این است که یکی از بندهای اصول آرمانگرایی بنده این بوده که کاری را میکنم که علاقه دارم، ولو اینکه نانش کم باشد. البته خب آرمان است و آدم وقتی بچه است حرف زیاد می زند، اما چه کنیم که ما با همین آرمان ها زنده ایم. با همین ها این همه درس خواندیم. از بچگی هم نان دوست نبودیم. یعنی بهمان میگفتند بیا این پول را بگیر میگفتیم خب بعد؟ میگفتند برو برای خودت یکی چیزی بخر میرفتیم بعد وسط راه که یک بچه دیگر میدیدیم عذاب وجدان می شدیم و یا چیزی نمیخریدیم یا اگر میخریدیم کوفتمان می شد. نقل به مضمون. خلاصه چیزی که مطمئنم این است که اگر بروم سراغ کاری که دوست ندارم کوفتم میشود، دق میکنم، حالا هرچقدر هم که نان داشته باشد. ولی چیزی که مطمئن نیستم این است که حالا با این رشته مدیریت و اقتصاد سلامت می شود کاری کرد؟ می شود با ارزش بود؟ و حالا نان هم نداشت نداشت، میروم داروخانه بیل میزنم، ولی یک وقت آدم وابسته کسی نباشد، مرید و کارمند بدبخت نباشد... اینهاش را نمی دانم و خلاصه حسابی در شک به سر می برم.
این داستان قسمت بد دیگری هم دارد. و آن اینکه درباره زمینه کار هم شک دارم. یعنی هی فکر میکنم به سسیاست گذاری، بعد می بینم دروغ چرا؟ خب آن چیزی نبود که فکر میکردم. تحقیقات اپیدمیولوژی جذاب تر بود. بعد هی فکر می کنم به روش کار اپیدمیولوژیست ها، و آینده کاری این دو گروه، بعد میبینم همان مدیریت بهتر است. فکر میکنم به مدیریت بیمارستان، میبینم چقدر قشنگ است ولی من که قرار نیست بروم توی خط بالینی، فکر میکنم به نقش بیمه ها میبینم چقدر عالی است و چقدر سخت. کلا از تخصصی کار کردن بدم می آید. آدم باید دستش باز باشد بتواند هر وقت هرجا دلش خواست به هرسوراخی انگشت ببرد. ولی خب...
حتی درباره دانشکده هم شک دارم. دانشکده بهداشتشان عالی است! شصت و چند تا استاد دارد. آیلتس 7.5 میخواهد، GRE میخواهد، تازه فقط هم تحقیقات نیست، درس هم میدهند، با کلی واحد اختیاری عالی. ولی خب کی می تواند این همه مدرک را سه ماهه جور کند؟ شما بگو اصلا کی می تواند GRE بگیرد؟! حالا فلان کس باشد می تواند، ولی من که ریاضی ترم اول را شدم یازده، این را کجای دلم بگذارم؟ بعد دانشکده داروسازیشان گلابی است. قبولی صد در صد! منتها استاد مدیریت اقتصاد سه چهار تا دارد، که بعضی هاشان هم چلمن هستند. میخواهم برای داروسازی اقدام کنم و بعد اگر توانش بود بروم بهداشت واحد بگذرانم، یا اینکه اگر عرضه اش را داشتم و نمره هایم خوب بود کلا بروم آن طرف مدرک بگیرم. دانشگاه دیگر هم ظاهرا ممنوع است، از دید مادر البته. حالا اگر راهمان ندادند چه میشود نمیدانم.
این روزها درگیری زیاد است. هرچه این پنج سال را تلف کردیم، این سه ماه باید بدویم. بدبختی بیشتر از همیشه میخوابم. بیشتر از همیشه توی نت میگردم. نمیدانم چه مرضی است.
این روزها هدفون را هی میکنم توی گوشم، و هی هیچی گوش نمی کنم، مثل حالا. خوب است. گاهی هم که حسابی هنگ میکنم میروم جلوی دیوار، پیشانی ام را تکیه می دهم به دیوار، پنجه های پایم را هم می چسبانم، بعد با شکمی برآمده ام- ناشی از 8کیلو اضافه وزن!- هی ضربه میزنم به جلو! خیلی روانی است، ولی خیلی حال می دهد.
خیلی چیزها ماند. خیلی دغدغه ها. واقعیتش، این سانسور شده ترین نوشته اینجاست. فقط برای خودم که نمی نویسم. میدانم 4نفر هم می آیند میخوانند. من هم از اول درون و بیرونم یکی نبود.
هان. هی میپرسند میروی؟هی میگویم برمیگردم. هی میخندند، میگویند فکر میکنی. واقعا؟ اتفاقا فکر میکنم اکثر کسانی که رفتند برگشتند. چه برسد به من که با هدف برگشت دارم میروم. خدا به خیر کند. ولی دارم یک تصمیمی میگیرم که خیالم راحت باشد. یک زمانی با دوست عزیزی از رویای مشترکی می گفتیم درباره پزشکان بدون مرز. میخواهم اگر تصمیم به ماندن گرفتم- حالا به هردلیلی- بروم توی سازمان بهداشت جهانی کار کنم، برای کشورهای در حال توسعه ای که واقعا به دانش نیاز دارند. جایی که بالاخره بشود یک کاری برای یک کسی کرد، نه اینکه رفاه بورژواهای کانادایی را یک درجه افزایش دهم. هرچند به نظر رویا می آید، اما دوست دارم هرطور شده حتی یک بار در حد یک پروژه از راه دور.
خلاصه روزمره این روزهای ما این گونه است. از این روزهای خودم راضی نیستم، اما به آینده امید دارم. به آدم شدن امید دارم.

پ.ن: باشناختی که از محمد دارم، و با موقعیتی که او دارد، فکر میکنم بهتر از دیگران می تواند جواب سوالهایم را بدهد. البته اگر فرصتی باشد :)
 

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

بازبینی لزوم حمایت از فلسطین

بحث درباره فلسطین همواره مطرح بوده و هرساله در نزدیکی روز قدس اوج می گیرد. با این حساب، اگرچه بحث شاید کمی تکراری به نظر رسد، اما جمع بندی مختصری درباره مسئله فلسطین می تواند نکات فراموش شده در این بحث را روشن و از قضاوت های ناصحیح در این باره جلوگیری کند:
1.       یکی از مسائلی که همواره درباره فلسطین مطرح می شود عدم غصب سرزمین های فلسطینی توسط حکومت اسرائیل است. اگرچه بحث خرید زمین های فلسطینی توسط سرمایه داران یهودی قابل انکار نیست، اما بحث اشغال اراضی فلسطین- در مرحله بعدی- به دلایل متعددی غیرقابل رد کردن است. جدای از این نکته که احتمال خرید 22هزار مترمربع زمین (مساحت اسرائیل) کمابیش به صفر میل می کند، باید دید که آیا اسرائیل به زمین داشته اش قناعت کرده است؟ از سال48 یعنی تاسیس اسرائیل تا 67 جنگ های متعددی رخ داد که علت بسیاری از آن ها تجاوز گروهک های اسرائیل بوده است. برخی از این تجاوزات تنها با هدف از بین بردن غیرنظامیان فلسطینی، ترساندن و راندن آنها از سرزمینشان بوده است که از جمله می توان به حمله گروهک 101 شارون به روستای القبیه اشاره کرد (جهت حصول اطمینان می توانید زندگی نامه شارون را در اینترنت جستجو کنید). نهایتا این جنگ ها به جنگ 6 روزه سال 67 منتهی شد که نقشه اسرائیل را از مصوبه سال 47 سازمان ملل گسترش داد و فلسطین را به نوار غزه و کرانه باختری محدود کرد. اما این پایان ماجرا نبود. نقشه امروزی اسرائیل چیزی بیش از آن است که تا سال 67 بود. با وجود اینکه رژیم اسرائیل بارها و بارها در قطعنامه ها و توافق های متعدد تعهد کرده است به مرزهای سال 67 بازگردد، تعدی و تجاوز به مرز فلسطین (یعنی کرانه باختری و نوارغزه) بارها تکرار شده و شهرک سازی در سرزمین های فلسطینی همچنان ادامه دارد. این ماجرا تا اندازه ای جدی است که امروزه سردمداران اسرائیل تلاش دارند تا اورشلیم را پایتخت خود اعلام کنند که این امر کاملا خلاف قطعنامه های سازمان ملل بوده و اورشلیم باید شهری با کنترل بین المللی بماند. و البته تا به امروز کنترل شهر اورشلیم در دست رژیم اسرائیل بوده و ادیان دیگر (اعم از مسلمان و مسیحی) باید تابع این رژیم باشند، که این خود نیز خلاف توافقات بین المللی است. همه این موارد نشان می دهد که رژیم اسرائیل، هرچه هست، حتی اگر تاسیسش را قانونی و رسمی بدانیم، به هیچ یک از توافقات انجام شده پایبند نبوده و مسلماً رژیمی متجاوز و غاصب است. 


2.       گاهی گفته می شود اکنون با رضایت مردم فلسطین ما نباید کاسه داغ تر از آش باشیم. آیا پیش فرض این ادعا صحت دارد؟ یعنی آیا واقعاً ملت فلسطین به سلطه اسرائیل بر سرزمینشان رضایت دارند؟ متاسفانه هیچ سندی در این رابطه موجود نیست و برای بررسی چنین ادعایی لازم است در میان فلسطینیان همه پرسی صورت گیرد؛ اما حتی اگر دولت های مذاکره کننده را نماینده ملت فلسطین بدانیم، باز داستان به مرزهای سال 67 باز میگردد، چرا که نه عرفات، نه محمود عباس، و نه اسماعیل هنیه از این مطالبه کوتاه نیامدند و همواره خواستار عقب نشینی اسرائیل از شهرک های ساخته شده در حریم فلسطینی بودند. بنابراین نمی توان گفت ملت فلسطین به شرایط فعلی راضی است. به علاوه، همه مسئله فلسطین بحث زمین و مرز نیست. کرانه باختری اگر سرزمین فلسطین است باید به دست فلسطینیان اداره شود نه به دست کشور دیگری مثل اسرائیل! مسجدالاقصی اگر مسجد همه ادیان است مسلمانان هم باید در آن اجازه عبادت داشته باشند. اورشلیم باید به کنترل بین المللی بازگردد. اسرائیل حق تعدی، دستگیری و شکنجه و کشتار فلسطینیان را- به هردلیلی- ندارد، همان طوری که هیچ کس در هیچ کجای این دنیا چنین حقی ندارد. زندانیان فلسطینی- همانند سایر زندانیان جهان- باید از حقوق زندانی بهره مند باشند، وکیل داشته باشند، اجازه ملاقات داشته باشند، مرخصی، محاکمه عادلانه و اجرای حکم محترمانه. همان طور که عدم ایفای هر یک از این حقوق در ایران اعتراض ما را به دنبال دارد، در فلسطین نیز این مسئله می تواند مورد اعتراض واقع شود، که البته در فلسطین وضع به مراتب بدتر است. بنابراین، باید گفت این گونه نیست که مردم فلسطین از وضعیت خود راضی باشند و نیازی به حمایت وجود نداشته باشد.
3.       گاهی حملات انتحاری و موشک اندازی های حماس تعبیر به حمله تروریستی شده و بهانه ای می شود تا عدم حمایت از فلسطین معنی پیدا کند. در این جا باید نکاتی لحاظ شود. اگرچه عملیات تروریستی بالاخص علیه غیرنظامیان در هرنقطه ای از جهان مذموم است، اما باید دید این عملیات ها چرا انجام شده اند، توسط چه کسی انجام شده اند، چگونه و چند بار انجام شده اند.  به گزارش رابرت فیسک (سردبیر روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت)، موشک های دست ساز حماس در طی 8 سال تنها به مرگ 20 اسرائیلی منجر شده اند! این درحالی است که در بسیاری از موارد هدف انجام عملیات نیروهای نظامی بوده اند که به علت دقت کم موشک ها یا شرایط وقوع عملیات به غیرنظامیان نیز آسیب رسیده است. آیا این تعداد کشته به اسرائیل مجوز می دهد که در یک حمله هوایی به نوار غزه نزدیک به 300 تن را به کشتن دهد؟! از طرفی این عملیات در مقابله با حکومتی است که از نظر حماس غاصب به شمار می رود. چنانچه حکومتی سرزمین شما را غصب کند، آیا شما از در صلح با او وارد خواهید شد؟ حتی همین الان، مگر جز این است که بسیاری از افراد نیروهای معارضین در سوریه را تروریست نمی شمارند، هرچند ممکن است در حملات آن ها غیرنظامیان نیز آسیب ببینند؟ مگر هدف معارضین- به زعم این دوستان- آزادی سرزمینشان نیست؟ پس چرا نیروهای معارض در سوریه آزادیخواه نام میگیرند و نیروهای مبارز فلسطینی تروریست؟
نکته دیگر اینجاست که به فرض حماس حقیقتاً از جمله گروه های تروریستی محسوب شود، آیا ملت فلسطین مترادف حماس است؟ اگر دیگر کشورها همه مردم ایران را بسیجی فرض کنند، چون ایران پنج میلیون بسیجی دارد، آیا شما معترض نمی شوید؟ آیا این صحیح است که به خاطر عمل نادرست عده ای تندرو دست از حمایت یک ملت مظلوم بکشیم؟
4.       تا اینجا دلایل منطقی حمایت از فلسطین را بیان کردیم. اما بیایید با اندکی واقع نگری، سرمنشاء درونی و روانشناختی مخالفت با این حمایت را مطرح کنیم. در بسیاری از موارد مخالفت با فلسطین و لبنان نه از روی حب علی، که از بغض معاویه است. یعنی دوستان به دلیل مشکلات سیاسی در ایران و اختلاف نظر عمیق با نظام حاکم، ترجیح می دهند هیچ گونه موضع مشترکی با طرف مخالفشان نداشته باشند و بنابراین چون دولت ایران حامی فلسطین و دشمن اسرائیل است بسیاری ترجیح میدهند که دست از حمایت فلسطین بردارند. هرچند گاهی این ترجیح برای خود فرد نیز آشکار نیست و ناخودآگاه به این سمت کشیده می شود. اگر ادعای حق طلبی و آزادگی داریم، باید از این موضع خارج شویم و هر موضوعی را خوب ببینیم، خوب بیاندیشیم و بعد فارغ از این که چه کسی مخالف است و چه کسی موافق قضاوت کنیم. به خاطر داشته باشیم که دوستِ دشمن من، لزوماً دشمن من نیست.
5.       مثالی که زدم را به خاطر بیاورید. مسئله سوریه. ما برای کشته های سوریه ابراز تاسف و ناراحتی میکنیم. هنگامی که انقلاب مصر در جریان بود برای سرکوب ملت مصر ابراز ناراحتی و همدردی میکردیم. برای لیبی و تونس نیز. و همین اخیراً، برای میانمار و کشتار صورت گرفته در آن جا هم ابراز تاسف کردیم. حتی بزرگان ما در همه این جریانات پیش قدم بودند. چه شده است که حنای فلسطین دیگر رنگی ندارد؟ دو پاسخ شفاف و گزنده به این سوال وجود دارد. اولی رسانه، و دومی هم رسانه! توضیح نخست این که ما در ایران زندگی می کنیم، کشوری که تنها شبکه تصویری قانونی آن، یعنی صدا و سیما جمهوری اسلامی است،و تقریباً 30 سال است که هرشب خبر از کشته های فلسطین و نوار غزه می دهد. ما هر روز و هرشب این را شنیده ایم و این تکرار موجب شده است که دیگر شنیدن این حرفها نه تنها بی اهمیت، که حتی آزاردهنده به نظر برسد. دیگر تمایلی به صحبت کردن از این موضوع نداریم. و همه این ها در حالی که کشورمان در مجامع بین المللی آبرویش را بارها به خاطر فلسطین از دست داده، و بارها برای سخنان تهاجم آمیز علیه اسرائیل مورد هجمه و تهمت و تحریم قرار گرفته است و اینجا رسانه های خارجی بودند که ما را ترساندند و شبهه وارد کردند و تلویحاً از حمایت فلسطینیان نهی کردند. بدیهی است که در این شرایط بسیاری از ما ناخودآگاه دیگر نمیخواهیم از حمایت فلسطین حرفی بزنیم. اما باید پذیرفت که این جهت گیری در هرصورت صحیح نیست و قضاوت نادرستی در ذهن ما ایجاد شده است.
به عنوان جمع بندی، باید تنها به این نکته اشاره کنم که در دفاع از آزادی و آزادگی، باید بی طرف و در عین حال هوشیار باشیم. همه حقایق را ببینیم، با مطالعه یک یا دو منبع درباره یک ملت قضاوت نکنیم، و همه مظلومان را- از هر قوم و نژاد و مذهبی- لایق حمایت بدانیم.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

هم دردی با جامعه: از حرف تا عمل

این روزها همه از تغییر وضع اقتصادی می شنویم و حرف میزنیم. همه میدانیم که اوضاع نا به سامانی است. همه داستان قیمت مرغ را می دانیم. داستان دویدن مردم به دنبال ماشین حمل مرغ را نیز. داستان بوی کباب را. داستان قیمت نان را. داستان افغان هایی که در این آشفته بازار از همان مختصر یارانه هم محرومند.
همه ما از شنیدن این ها درد کشیده ایم. برای هم گفته ایم از این دردها. از عکس و کاریکاتور تا شعر و نوشته، هرچه توانسته ایم همخوان کرده ایم. اما این کافی نیست، هست؟
پیشنهادی به ذهنم رسید که شاید ما را به جامعه نزدیک تر کند، و شاید وجدانمان را آرامتر.
واقعیت این است که این وضعیت اقتصادی برای اکثر ما محسوس نیست- هرچند قابل فهم باشد. غالبا از طبقات متوسط رو به بالای اجتماع هستیم، و شکر خدا خانواده هایمان هرطور بوده حمایتمان کرده اند. در بدترین حالت غذای کمتر از 200 تومان سلف دانشگاه فراهم است، با کیفیتی که شاید بسیاری از مردم از آن محرومند. قبول کنیم که ما وضعیت اخیر را شنیده ایم، حس نکرده ایم.
فردا، روز اول ماه رمضان است. روزه میگیریم یا نه، مهم نیست. بیایید برای دو هفته خودمان را در موقعیت سایر مردم قرار دهیم. افطارمان مانند مردم و برخلاف سالهای گذشته ساده باشد. بیایید هوس آش و حلیم و زولبیا و بامیه را برای دو هفته کنار بگذاریم. هرسال افطار با دوستانمان بیرون میرفتیم، امسال فراموشش کنیم. بسیاری از ما به مهمانی های رنگین دعوت خواهیم شد. برای هر لقمه، فراموش نکنیم که بیرون از مهمانی پر و پیمان ما، کسان زیادی هستند که با نان و چای افطار می کنند. حد خود را نگه داریم. و اگر به هر دلیلی روزه نمی گیریم، بیایید وعده های غذایی را ساده تر و کم خرج تر کنیم. فقط برای دو هفته. میان وعده ها را تا حد امکان حذف کنیم. و در این بین، هزینه ای که هر روز صرف ناهار یا میان وعده می کردیم را جمع کنیم.
دو هفته که تمام بشود، نیمه ماه رمضان است. شب ولادت امام حسن، که به اکرام بخشندگی معروف است. پول هایی که در این دو هفته از نصف شدن هزینه های رایج خورد و خوراک جمع شده، اگرچه کم باشد، میتواند شب عید را برای یک خانواده شیرین کند. یک جعبه کوچک زولبیا بامیه، یا چند ظرف غذا، اندکی نان، یک جعبه خرما، هر یک از اینها می تواند نجات بخش یک خانواده باشد. می تواند چهره غمگین کودکی را خندان کند و دل غمگین پدر و مادری را برای یک شب آرام. همه ما اطرافمان کسی را داریم که نیازمند همین اندک باشد. سرایدار ساختمان، نگهبان مجمتع، باغبان پارک، رفتگر محل، یا همسایه ای که یک کوچه بالاتر در بیغوله ای زندگی می کند...

بیایید با مردممان همراه شویم. اندکی از خوشی هایمان بزنیم و به دیگران ببخشیم. اندکی فقر و ناراحتی را درک کنیم. اندکی از فقر و ناراحتی دیگران کم کنیم.
اندکی عمل کنیم، به جای حرف زدن...

این یک فراخوان است، اگر مایلید با دیگر دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

بازخوانی: ظهور

بعد از دو سال و نیم، هنوز هم فکر میکنم بهترین پستی که نوشتم بوده
و هنوز، هر از چند گاهی میخونمش که برام یاداوری بشه، چرا که انسان نسیان کار است،
فَذَکّر، إن نَفَعَت الذِکرَی...
+
پ.ن:
آقای ما، مولای ما،
ای که شرممان می آید از صدا زدنت
ببخش که شأن تو را نگاه نداشتیم
و حقت را ادا نکردیم
ببخش که دنیا ما را برد، ما را غرق کرد
ببخش که فراموشت می کنیم و دلتنگت نیستیم
گمراهی ما را ببخش، و برایمان دعا کن
مبادا در این ایام غربت و ضلالت،
هلاکت نسیب ما گردد
برایمان دعا کن،
تا اگر پیش از آمدنت رفتیم، بر صراط حق بوده باشیم
برایمان دعا کن، که تو پدر مهربان این مردمانی
یا أبانا، إستغفِر لَنا، إنّا کنّا خاطئین

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

ترانه های این ایام: بارون بارونه

بارون خونه که چشا تر میشه
روزای ماتم داره آخر میشه
گلنسا جونم تو کار زاره، امید میکاره
ترسم نمونه نفس نداره، نفس نداره...
+

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

ترانه های این ایام: خبر اومد...

جواب حق ما سرب و گلوله است
ولی جنگل نمی میره تبر دار...
+

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

ترانه های این ایام: سرود شب

خون سرخی که خاک ریخت
نمیشه پاک با تزویر
بال و پر اندیشه
نمیشه بسته با زنجیر...
+

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

ترانه های این ایام: سوگندنامه

سوگند به خون همرهانم
سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد
فریاد جاودانمان...
+

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

خرداد

خرداد که می شود PTSDام عود می کند
شب ها تا صبح بیدارم
از این صفحه به آن صفحه میگردم
میگردم و هر لحظه بدتر میشوم
گاهی هیجان است
گاهی خاطره
گاهی درد
گاهی اشک
به اینجا که میرسم، رعشه ام میگیرد
انگار شکنجه ام میکنند
با همان دستگاه هایی که توی 1984 بود
تمام پشتم میلرزد
تمام صورتم خیس میشود
انقدر که آرام شوم
در این صفحات میگردم که خرداد را تمام کنم
گاهی به عقایدم شک می کنم
گاهی به خودم شک میکنم
همواره به آینده ام شک میکنم
گاهی آرزوهای خوب میکنم برای خودم
گاهی آرزوهای بد میکنم برای خودم
گاهی آرزوی مرگ میکنم- برای خودم
و همواره آرزوی های خوب برای دیگران
این وسط ها همه چیز قاطی می شود
یعنی همه اش که خون نیست
همه اش که خرداد نیست
وقتی اشک شروع شد به همه جا سر میکشد
هرچه خاطره کـُـشـنده داری زنده می شود
همه کسانی که ازشان خجالت میکشی جلوی رویت می ایستند
تک تک
تف میکنند
تف
و تو حتی نمیتوانی توضیح دهی
که به خدا سوگند
چیزهایی هست که نمیدانی
نمیدانی
باز قربانی قضاوت ها میشوم
گاهی آرزوهای بد میکنم برای خودم
گاهی آرزوی مرگ میکنم- برای خودم
من که اینجا نشسته ام
و این طور، افسرده وار و بیمار گونه حرف میزنم
من، که شاید از نظر هر انسان موقتاً سالم یک مورد دپرسیون ماژور باشم
یا یک مورد واضح مانیک دپرسیو
من یک انسانم
یک انسان مسلمان،
فکر نکنید که کم میدانم و کم اندیشیده ام
من هم یک روز سالم بودم
درست است که همه اش خرداد نیست
اما ریشه اش که خرداد است
شروعش که خرداد است
رعشه هایم که از خرداد است
خرداد است...
خرداد



۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

کارگران جنسی (SexWorkers)

زنان خیابانی...
همان ها که القابشان فحش لحظات نفرت و انزجارمان است
همان ها که هرروز می بینیمشان
سر خیابانی، کوچه ای، گوشه تاریکی
در انتظار چندرغاز
که دست بی محبتی پس از تحقیر به سمتشان پرتاب کند
همان ها که ازشان صحبتی نمی کنیم، مبادا زشت باشد
از آنها چه می دانیم؟
درباره آنها چگونه می اندیشیم؟
"خودشان مقصرند"؟
"آنها فاسدند"؟
"مجازاتشان سنگسار است"؟
من این طور فکر نمی کنم

پ.ن1: موضوع پروژه یکی از درسهایم بود. و نتیجه اش هم برای خودم جالب و تاثیر گذار. این  را بخوانید. به نظرم ارزشش را دارد.
پ.ن2: هنوز کسی گذرش به اینجاها می افتد؟

جستجوی این وبلاگ