‏نمایش پست‌ها با برچسب دری وری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دری وری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

جریان آزاد هذیان سر کلاس- مرکز طبی کودکان

مرکز طبی: هم سرپایی، هم بستری> تقریبا فوق تخصصی
داروخا. داروخانه. خانم دکتر فقیهی. فقیهی. وقیحی. قابل کنترل نیست.
تغییر رفتار. تئوری تغییر. تغییر رفتار. من برای من برای تخصص
serenade. serenade. (...) ویولن. پنومونی کرد. پنومونی. چرا هیچ کس نگفت. آخرسر پنومونی کرد. هیچ کس نگفت. گریه... همیشه سرفه میکرد. همیشه دلم می سوخت. سرفته میکرد. چرا؟ چرااا چر جر خر حر حر حر حر حر منم عنم عنم
منم کاری نمی. چرا بی بی اخلاقیم؟
ای خر.
هروقت دوست داشتی. راحت. راحت. آلبومین. دخترا. محبت.
نسخه پیچ. پیچ. نسخه. نخسه. تخسه. مرا. مرام. پرسنل خانجون. زناشو.
در این درگه که گهگه که که و که که شود ناگه مشو غره به امروزت که از فردا. غره غره عره غزه عر عر عر عر
بوی کباب می زند خربزه در دهان مکن مکن مکن تمکن تمکن امکان
دل بده دل ل ل بده بد بد بده
به چه قیمتی قیمتی؟ آذین قیمتی. قیمتی
 مدیریت مددکاری. از کجا؟
اسلوب.
آقا کسی به فکر حق اناس هست؟
ما چه گهی بخوریم آخه؟ جدا چیکار کنیم اینا حل شه؟ میشه؟ بریم گمشیم؟ اولشه داغم؟ چه گهی؟
نسخ
تف
شراب. تف تف تف. له. گاه بوده.
تف به ذاتتون. دین مردم رفت...
نظام مشترک بیمارستانی: مریض کجاست، چه تخیصی، چه پزشکی، چه مداخله ای؟
ریتالین. 2700. دوهزار و هفتصد. هفت صد
.
پ.ن: نتیجه قریب به 1.5 ساعت حرف های خانم دکتر، امروز. سر کلاس های بعد از ظهر هم یادداشت های مشابهی دارم که به زودی منتشر می کنم

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

یک پست بیمزه، پیرامون اتفاقات روزمره بیمزه، جهت ثبت بیمزگی در تاریخ

داستان از 4سال پیش شروع میشه، بهمن 87، ترم سوم. اون موقع ها هنوز آموزش دانشگاه بلد نبود خودشو لوس کنه و لذا ما پشت هر امتحانی یه فرجه اساسی داشتیم. مثلا امتحان شیمی آلی1 که موضوع بحث ماست 5روز وقت داشت. بعد خب منم ادعام می شد- و البته بعدها ثابت شد بیشتر ادعا بوده تا واقعیت- و فک میکردم 5روز زیادم هست. لذا این شد که وقتی داداشم زنگ زد که یهویی بریم مشهد پیش خودم فک کردم از این 5روز دو روزشو میریم، تو 3روز باقی جمعش میکنم و خلاصه نه نگفتم. روز دومی که مشهد بودیم جاتون خالی رفتیم کله پاچه. زمستون سردی بود و حسابی چسبید. توی فرودگاه به علت همون نامساعد بودن هوا پروازمون تاخیر داشت و وقتی رسیدیم خونه 12 شب بود که به محض رسیدن خونه بنده به دارالخلا رجوع کردم  و تا صب هرچی آب توی بدن داشتم دفع نمودم، گلاب به روتون. بعدها فهمیدم که خدا چه رحمی کرد بهم، چون اون شب تمام پروازای بعد از ما لغو شد و من اگر یک ساعت بیشتر توی فرودگاه میموندم ماجرای گلاب به روتون از همونجا شروع میشد و خلاصه اتفاقات جالبی نمی افتاد، میدونین که. به هرحال. داستان امتحانو داشتم میگفتم. از 3روزی که برام مونده بود 2روزشو زیر سرم بودم و در نهایت امتحانی که میخواستم بالای 17 بگیرم با یه 13 پاس کردم رفت.
درست یادم نمیاد آلی2 رو چی شد که همونقد کم گرفتم، ولی درست یک سال بعد، یعنی بهمن88، امتحان شیمی دارویی1 رو داشتیم و خب دوستان میدونن که امتحان دلچسبی نیست. از بخت ما چنان سرمایی خوردم که توی این پنج سال دانشگاه سابقه نداشت. از تجربه عارضه عجیب شربت سودوافدرین تا تب بالا و آبریزشی که امان آدمو میبرید و آخرم با همون حال رفتم سر جلسه امتحان. همین قدر بگم که وقتی امتحان تموم شد کوهی از دستمال دماغی حاصل 2ساعت امتحان رو بردم ریختم سطل، که نصف سطلو پر کرد و استادمون با یه تعجب خوبی نگام میکرد. تموم شد. اینم به بدبختی شدم 11.
حالا سال 1391 می باشد، ما شنبه صبح اول وقت امتحان دارویی3 داریم. همون گروه، همون اساتید. این یه هفته مونده به امتحان هی احتیاط کردم غذای بیرون نخورم پشت ورو نشم یه وقت. هی گفتم سرده مواظب باشم. با کوچکترین علامت سرما خوردگی هی لوزانژ و هی مایعات داغ و خلاصه هی مراقبت که خاطرات قبلی سر این واحد آخر تکرار نشه یه وقت. و در چنین شرایطی، من باز سرما خوردم! باز قبل امتحان این گروه مریض شدم! ربط به استرسم نداره ها. دیشب که بارون گرفته بود از صدقه سر شهر شاهکاری که داریم کلی زیر بارون منتظر ماشین موندم، و خب هر جانوری در این شرایط مریض میشه. البته خب مریضی در حد نگران کننده ای نیست فعلا، ولی به تولید همون کوه های دستمال کاغذی مشغولم و انقد فرفر کردم که هرچی خونده بودم از بین رفت و سرم منگه منگه. سافت ژل سودوافدرینم خوردم خیر سرم، و خب دروغ چرا، وقتی میخورم بدتر میشم! کلداکس هم اثری نداره. وقتی داروسازایی مث ما برن توی کار صنعت بهتر از اینم نمیشه خب. امتحانم که هرکار کردیم عقب نیفتاد. بعد از امتحان هم باید واسه سفر بسطام برم گزارش ارائه بدم و هنو نتایج بررسی آماده نیس، چه برسه به اسلایدا.
همینا دیگه. به نظر میرسه یه جور final destination باشه. مقاومت نکنم بهتره. به قول مسعود، یه جاهایی باید پارو نزد وا داد.


۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

سال نو مبارک!

این 13 روز دنبال عیدی مناسب میگشتم که بالاخره پیدا شد:

Norooz Sibiloo from ramin rahimi on Vimeo.

پ.ن: اکیدن پیشنهاد می کنم دیگر آثار رامین رحیمی رو هم ببینید D:

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

چند ساعت من

مثل همیشه رفتم ته ِ ون، گوشه سمت چپ نشستم و پایم را گذاشتم روی بیرون زدگی جای چرخ. مثل همیشه وقتی ماشین راه افتاد از نفر کناری پرسیدم که ایرادی ندارد چراغ بالا سرش را روشن کنم و او هم مثل همیشه جواب داد که مشکلی نیست. دست کردم از جیبم کتاب فرانی و زویی را در آوردم و شروع کردم، که شاید همین کتاب موجب برانگیختگی حس کاذب و احمقانه نویسندگی و نوشتن این پست شد. ترجمه اش هم که خوب نیست. به هر حال مشغول خواندن شدم. به علت درد فیستول که همان سینوس پایلونیدال است که آدم رویش نمی شود بگوید چجور دردی است، نمی شود موقع خواندن آدم کتاب توی صندلی اش فرو برود. فکر کنم همین قدر گفتنش کافی است برای اینکه آدم دلش بسوزد. موهایم را هم که زده ام از ته، یعنی از ته ته که نه، ولی خب خیلی کوتاهند، وقتی آدم سرش را به پنجره تکیه می دهد یخ می کند. مثل همیشه طی 45 دقیقه می رسم به سیدخندان. خوشبختانه آقای راننده امروز به اندازه کافی پول خرد دارد. کرایه ها هم که زیاد شده دیگر جوری نیست که بشود با هزار تومانی یک مقدار پول خرد داد و یک پانصدی پس گرفت. خودش هم میداند. این است که بی غر دویست تومان باقی مانده را پس می دهد. از پله برقی که بالا می روم منتظرم ببینم دختر بچه بانمک3-4 ساله ای که می نشست دستمال می فروخت را باز می بینم یا نه. البته "را" نباید بعد از فعل بیاید. ولی خب دو تا فعل هم پشت سر هم نباید بیایند. پس همینجوری بهتر است. دخترک هم که نیست. مثل همیشه سوز سرمای سیدخندان از انقلاب بیشتر است. شاید هم طی این 45 دقیقه یکهو سوز سرما بیشتر می شود. نمیدانم. کلاهم را از جیبم بیرون می آورم و با بدبختی به سرم می کشم، چون یک دستم پر است. این روزها که مو ندارم کلاه گذاشتن یک لذت خاصی دارد. نه به خاطر اینکه گرم می شوم. بیشتر به این خاطر که دیگر موهایم مزاحم نیست و این است که دیگر لازم نیست زور بزنم. خودش سر می خورد روی سرم می رود پایین. به هر حال. توی صف تاکسی می ایستم. مثل همیشه از شدت سرما شروع می کنم به تکان تکان خوردن، یک جوری که همه فکر می کنند جیش دارم. البته امشب واقعن هم جیش دارم، 12ساعتی هست که رنگ دستشویی ندیده ام. ولی خب دلیل تکان خوردن در صف تاکسی جیش نیست، سرما است. تاکسی سگ مصب بالاخره می رسد. تا آن موقع سگ لرز زده ام. البته نمیدانم چرا بقیه مثل من سردشان نیست. شاید به این خاطر که از صبح هیچ چیز نخورده ام، یا شاید هم آن ها یک چیزهایی خورده اند... توی کوچه که بالا می آیم مثل همیشه آواز می خوانم. نمیدانم چرا اغلب اوقات دنگ شو پلی می شود در حالی که خواهش می کند بگذارم بخوابد. یا او بگذارد من بخوابم. نمی دانم. شام که میخورم مثل همیشه جنازه می شوم. ساعت را نگاه می کنم. به نظر 9 می آید. یه کمی دیرتر. ترمی که نکوست از بهارش پیداست. یعنی اینکه من شنبه ها باید 9 شب برسم. یعنی اینکه تف. ولی کلاس خوبی داشتیم. آقای خرمذهبی بامزه ای که به قول کوشا کایند است! تازه پروپوزال هم باید بنویسیم که خیلی حال می دهد. چشمانم را که باز می کنم کله سحر است. هنوز 6 نشده. نمازم قضا شده و درس هم نخوانده ام. گورپدرش. این ها مهم نیست. اگر مهم بود که الان اینجا ننشسته بودم چرند بنویسم که. فقط دارم می گویم چون پایان بندی بهتری برای این مزخرفات پیدا نکردم. شما هم اگر نشستید همه این را خواندید که خیلی خرید.
پ.ن: یک چیزی باید می گفتم که مثل همیشه یادم رفت.
پ.ن2: فحاشی نکنید، آینه گذاشتم. تازه در شان شما هم نیست
پ.ن3: راستی، آن وسط های داستان دلم سر شده بود، وگرنه با آن همه خاطره و پیچیدگی مسائل و روح و روان و افکار باید دلم می گرفت. یعنی شاید هم گرفته که دارم مینویسم، ولی خب حاد نیست، یک جوری خاصی است کلن. حالم از خودم که آدم خاصی هستم همیشه، یا ادای آدمهای خاص را در می آورم همیشه، به هم می خورد. از اینکه یکی بهم بگوید مرد همیشه متفاوت حالم به هم می خورد. از خودشیفتگی مزمنی هم که دارم به هم میخورد. از بی ارادگی ام هم به هم می خورد. از بورژوا بودنم که خیلی خیلی به هم خورد. تا چند ساعت دیگر هم باید بروم یک چیز گرانی بخرم، و نمیدانید که چقدر حالم دارد به هم میخورد. چقدر. این ها جا مانده بود. ببخشید. 

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

زیر امتحان

نه اینکه فکر کنید شعورم رفته بالا و نت رو طلاق دادم
نه اینکه فکر کنید ممکنه ذهنم از چرندیاتی که می نوشتم خالی شده باشه
نه اینکه فکر کنید بالاخره یه نفس راحت از دست ما کشیدید
نخیر
امتحان داشتیم،
و به لطف باری تعالی درست در همین ایام یک ویروس پالادیوم هم نمیدونیم از کجا افتاد به جان این گردن شکسته
بلکه ما بتونیم درس بخونیم
نتیجه اینکه ما چند هفته ای نبودیم، امروز بعد چند وقتی و نصب ویندوز اومدیم سلامی عرض کنیم و بریم ان شاالله تا آخر هفته
با این حال می بینم که تا اینجا اومدم خب حیفه
بالاخص که از دیروز(جمعه) صب تا حالا(یکشنبه 2شب) که همش 6ساعت خوابیدم و مطلقن خوابم نمیاد
و امشب انقد خندیدم که مامان شاکی شد
و خب فی الواقع من که نمیدونم این چه مرضیه که هر از چندی دچارش میشم و اینجوری میشم. شاید هایپومانیا...
خلاصه، همین دیگه
خوش باشید
برمیگردم ;)
پ.ن: پست با تاخیر. میخواستم براتون بیفش و قهوه ای آپلود کنم که همچنان فورشرد خرابه

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

جنازه می شوم گاهی

این روزا،
7 صب از در خونه میام بیرون،
تقریبن هروز تا 6 و 7 شب دانشگاهم
7.5- 8 میرسم خونه
نمی دونم چه حکایتیه که تا وقتی آدم بیرونه همه چی خوبه
کلی هم انرژی داره
به محض اینکه لباسامو در میارم
اصن انگار صب تا حالا داشتن کتکم میزدن
یا شایدم تمام عضله هام باهام قهرن
خلاصه به زور چشامو باز نگه میدارم،
یه چرخی توی توییتر میزنم
بعد خوابم میبره.
یا رو تخت، که دیگه تا صب بیدار نمی شم
یا وسط اتاق، عین کارتن خوابا
یکی دو ساعت بعد مامان به زور جیغ و فریاد و ماساژ بیدارم می کنه
در حالی که تمام تنم خشک شده،
گردن و دست و دنده هام درد می کنه
با چشای نیمه باز و قیافه اخمو میشینم شام میخورم
که عملن نمی فهمم چی می خورم، اما زیاد می خورم
بعدش میرم اتاق که مثلن درس بخونم
یه شب در میون خوابم می بره
اون یکی شبا رو هم تا 3 اینا بیدارم، بیشتر توی نت
خلاصه وضعیت به زندگی سگی شبیهه
ولی من دوسش دارم، احساس بدی ندارم
فقط نمیدونم چی کار کنم.
یعنی خب نمیشه که،
از وقتی که میرسم خونه تا صب که بیدار میشم 10 ساعته
باید یه کاریش کرد دیگه
نمی شه اینجوری هرز بره که
چی کار کنم؟

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

امواج تتا- یک توضیح

دوستانی که چیزی از درس شیرین فیزیولوژی یادشون باشه، یحتمل به خاطر میارن که امواج تتا بخشی از امواج مغز است که در نوار الکتروانسفالوگرافی (معروف به نوار مغز!) به صورت نواسانات شدید در امواج دیده می شه. این امواج در حین فعالیت شدید و هیجانی و یا در حال دیدن رویا در خواب (Rapid Eye Movement Sleep) ایجاد می شن. در واقع علت اصلی این اسم گذاری همین مطلب بود. مسئله دیگه ای هم البته مزید بر علت شد، و اون علاقه ام بود که به آهنگ Theta waves از گروه SOAD...
اینکه چرا از اول عنوان رو انگلیسی نوشته بودم با اینکه خودم این همه حرف از حفظ زبان فارسی می کنم، راستش خودم هم نمی دونم. حتی این رو هم نمیدونم که چرا الان عوضش کردم و فارسی نوشتمش. به نظر میومد که لازمه یه همچین اتفاقی بیفته، و افتاد. تازه، خودم هم میدونستم که انگلیسیش رو اشتباه نوشتم. یعنی یه ماه بعد از راه اندازی وبلاگ فهمیدم، منتها با پررویی لج کردم گفتم همینه که هس، بعدم گذاشتم همون بمونه
این هم از این
پ.ن1: اگر چیزی در مورد قالب جدید به نظرتون میرسه بگید، البته انتظاری نداشته باشید که اجرا بشه
پ.ن2: با توجه به معنی، غالب درست تر نیست؟!
پ.ن3: اگر از آهنگه خوشتون نیومد، بزنید جلو نیمه دومش رو گوش بدید، یا اینکه بذارید روی 0.8 سرعت عادی. اینجوری قابل تحمل تره.

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

ترانه آخر هفته: فوتبال و اینا...

به مناسبت نزدیک شدن به پایان جام جهانی، دوتا ترانه فوتبالی داریم که زحمت جفتشو آبجی جانمان کشیده

1. یکی از ترانه هایی که برای جام جهانی خونده شد، احتمالن توسط یکی از خواننده های افریقای جنوبی. من خیلی دوستش داشتم، بیشتر به خاطر شعرش و حس خوبی که مردم افریقا دارن...
We all say...
when I get older, I will be stronger
they call me freedom, just like a wavin' flag
and then it goes back, and then it goes back
...

2. سال 1356، بازی های مقدماتی جام جهانی 1978 آرژانتین. ایران اصلی ترین حریف خود یعنی کویت را در ورزشگاه آزادی با یک گل شکست می دهد و راهی جام جهانی می شود. سرمربی تیم کویت، ماریو زاگالو برزیلی بود که گویا در زمان خودش کم کسی نبوده، و اگرچه که کویت همچین هم تیم خارق العاده ای نبوده و عرضه چندانی نداشته، این سرمربی معروف موجب جوزدگی و غرور حکومت می شود که پزی بدهند و بهانه ای برای اینکه خودشان را مطرح کنند، چیزی شبیه به همینی که این روزها می بینیم.
خلاصه نتیجه این اتفاقات این است که ضیا آتابای، خواننده نسبتن درپیت آن دوران در تلویزیون رسمی ایران ترانه مضحکی را اجرا می کند با عنوان "زاگالو"، و کلی موجبات نشاط فراهم می آورد، گرچه هدف چیز دیگری بوده. این را ببینید و تمام روز را به خنده و تفریح سپری کنید، خصوصن با گروه همخوانش!
خلاصه این فوتبال و موسیقی همواره بده بستان های شگرفی با هم داشته اند، از "واکا واکا"ی بانو شکیرا بگیر تا "زاگالو"ی آقا ضیا

پ.ن: عیدتون مبارک. عیدی هم این شعر بی نظیر دکتر سروش- البته بدون اینکه قضاوتی بر عقایدش داشته باشم
پ.ن2: مطمئنم یه چیزی میخواستم بگم، یادم نمیاد.
پ.ن3: یادم اومد. ضیا آتابای بعدن میره یکی از این تلویزیون داغونای اون ور آب رو راه میندازه، تلویزیون ملی ایرانیان، یا یه همچین چیزی. تازه خیلی دلم میخواد بدونم وقتی برزیل با مربی گری زاگالو سال 98 رسید به فینال چه احساسی داشته...

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

"بنفش و قهوه ای"، الگوی مناسب!

این روزهایی که ایام اصلن به کام نیست
- که البته می دونم اگه درست نگاه کنیم هنوز از میلیون ها و بلکه میلیاردها نفر خوشبخت ترم و این همه غر اضافی هم دقیقن اضافی است و یک نفر نیست بگه بعد از چشمات دهنتو ببند و زندگیتو بکن-
بعله، میگفتم، توی همچین ایامی، شاید بهترین الگو برای خوب زندگی کردن همین شخصیت های "بنفش و قهوه ای" باشند
که حتی در بدترین شرایط به احمقانه ترین شکل ممکن به همه چیز می خندند، دیوانه وار!
خداییش گاهی عجیب کیف میدهد


پ.ن: از این دو بزرگ مرد بیشتر خواهید دید
پ.ن2: این بلاگر نمیدونم چش شده، اگه نشد ببینید به اینجا رجوع کنید

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

یه آدم معمولی

- از آدم بدقول بدم می آید. از آدم بی مسئولیت نیز. از آدمی که لاف میزند و ابراز علاقه می کند به برخی چیزها و آخرش هم هیچ کار نمی کند نیز. کلن از خیلی ها بدم می آید...

- چیزی که در بیش از نیم پروژه ها در ایران مشاهده می شود، گند زدن به یک فکر خوب است. در واقع ما اینجا ایده خوب کم نداریم. هدف گذاری ها معمولن بد نیس. حتی خیلی اوقات راه رسیدن به هدف هم خوب انتخاب می شود. آنچه مدیریت ایرانی بیش و پیش از همه این ها کم دارد، ارزیابی و کنترل پیمودن راه به سمت هدف است. اجرای کار است که اصولن خراب می شود، به دلایل مختلف اعم از وقت کم، منابع کم، شعور کم، عرضه کم، همت کم و ... (مدیران دولت ا.ن غالبن از این قانون مستثنی هستند و اصولن تمام مراحل مدیریت را با توان خوبی به گند می کشند)

- از شهوت لایزال و همواره پرقدرت خرید کردن بدم می آید، بالاخص خرید وسایل مدرن و آنتیک. فکر می کنم حتی گاهی به اندازه تمایلات غیراخلاقی انسان ها حال به هم زن است. تن دادن به این مسئله هم... (دلیلی وجود ندارد که آدم به چیزی که بدش می آید مبتلا نباشد)

- حرفی هست، که ناگفتنش یک جور مصیبت است و گفتنش یک جور...

پ.ن: نمی دونم اینکه چهار پست قبلی- که از نظرخودم نوشته های خوب این وبلاگ بودن- هیچ نظری براشون ثبت نشده، به معنی نخونده موندنشه، یا به معنی واقعن خوب بودنش، یا بلکه هم بی حالی خواننده هاش...

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

واژه شناسی: هماورد

هماورد: هم.آورد، آن کس که هم می آورد. فرد تنگ منش (تحفه ای نایاب که چون ستارگان دنباله دار در هر صده یک نمونه از آن رویت می شود).
یحتمل از همین باب به جنگجو نیز هماورد گفته می شده است

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

نكبت

زندگي نكبت،
يعني اينكه حتي وقت نوشتن يه پست درست و حسابي و خوندن 4تا نوشته حسابي تر رو هم نداشته باشي
و اين شرايط درست توي تعطيلات بيشتر از هروقت ديگه اي ايجاد ميشه
حالا نميدونم اين بيشتر احمقانه است، يا ساير اوقاط كه وقت واسه ساير تفريحاتم ندارم
يا شايدم اينكه ساير مشغوليت ها رو تعطيل كنم، فقط به تفريحاتم برسم
به هر حال اينم حماقتيه مث ساير حماقت هاي ديگه، ميگذره...

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

وقتي داروها هم عاشق مي شوند!

ونكومايسين، يه آنتي بيوتيك خفن كه در بدترين شرايط به كمك ما مياد
هميشه از اسمش خوشم ميومد، حالا ميفهمم چرا...
D:

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

لطيف مي شويم!

1. اين فيلمو مريم بانو برام فرستاده بود. توش يه تست روانشناسي جالب رو نشون ميده كه به بچه ها يه شيريني ميدن و ميگن اگه نخوريش يكي ديگه هم بهت ميديم (اول ببينيدش)
خب فيلم واقعن عالي بود، يعني به قدري تاثير گذار بود كه كلي دلم- احتمالن براي اولين بار- ميخواست اين بچه ها رو بغل كنم. گرچه، يه مقدار ناراحت كننده بود اذيت كردن اين بچه ها و يه مقداري هم مسخره بود حركاتشون...
اما چيزي كه در ادامه به نظرم اومد، كه شايدم ربطي نداشته باشه، اين بود كه رفتار اين بچه ها دقيقن مث رفتار ما ميمونه در مواجهه با دين و دنيامون. اينكه بهمون ميگن اگه فلان چيزو نبيني يا نخوري، اون دنيا بهترشو بهت ميديم. ما هم هي دلمون ميخواد، منتها به جاي اينكه عقلمونو به كار ببنديم و ببينيم واسه چي گفتن نخور، هي خودمونو با اون دنيا خر مي كنيم كه بهترشو ميدن، بعد هي جون مي كنيم، هي تقلا مي كنيم، يه وقتايي نميتونيم تحمل كنيم يه ناخونك ميزنيم و... خلاصه همينه، وضعيتمون عين همين بچه ها خنده داره
2. يادمه سالهاي دبستان توي خونه چيزي به اسم مخلوط كن نداشتيم. واسه همين شيرموز كه ميخواستيم درست كنيم مامان با چنگال موز رو له مي كرد و با شكر ميزد و ميريخت توي شير... پريشبا در همون حيني كه ميخواستم درس بخونم و نميتونستم، پا شدم كه شير موز درست كنم. از سر تنبلي كه نميخواستم مخلوط كن بيارم و مقدار شير هم كم بود، زدم توي خط چنگال. عالي شد! به مراتب بهتر از شيرموزاي هميشگي بود. اول اينكه طعم موز رو آدم با تمام وجودش احساس ميكرد، دو اينكه نوستول بود، و درنهايت درست كردن موز با چنگال هم يه لذت لزجي داشت كه گفتني نيس...
3. اين روزا؛ نسخه جديد علي كوچولو و يه دنيا اشكي كه ضميمشه انگار. هي بحثو واسه خودم عوض ميكنم ميرم سر درس، بعد دوباره ميرم سراغ علي كوچولو و دوباره...
4. آدما به درد و غم شخصيشون زودتر عادت مي كنن، يا به دردهاي انسانيشون؟ چند وقته ذهنمو مشغول كرده، مخصوصن وقتي ملت سر ميز شام در حين خوردن كباب از اين حرف ميزدن كه آره طفلك مردم چقد بدبخت شدن، گوشت شده كيلو 16تومن...
5. يكي از بچه ها ميگفت فشار فارماكو مهربونت كرده! چي بگم با اين اوضاع و احوالي كه بر ما ميگذره. از شيرموز بگير تا بازگشت خان داداش و پيشي كه اومده بود توي اتاقم و...
6. حماسه گلسرخي، به مناسبت زادروزش: + و +

پ.ن: توي پست قبلي، يكي دوتا نظر رد و بدل شد كه خوندش خالي از لطف نيست. ايشالا يه پست مفصل هم راجع به همين موضوع ميذارم، اگه اين امتحانا بذاره...

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

واژه شناسي2

گاویار. [ وْ ](ص مرکب ، اِ مرکب ) گاوبان

پ.ن: شايد يه چيزي تو مايه هاي دستيار، استاديار و...

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

براي استاد!

در تاریخ بیهقی در بخش ماجرای بر دار کردن حسنک وزیر از قول محمود غزنوی چنین می خوانیم: «من از بهر قدر عباسیان انگشت درکرده ام در همۀ جهان...»
در این عبارت، شارحان بیهقی و فرهنگهای فارسی انگشت در کردن را به معنی سخت جستجو کردن و یافتن معنی کرده اند؛ اما زنده یاد دکتر علیرضا شاپور شهبازی در سلسله یادداشتهای خود به انگلیسی، در این ترکیب، ادای احترام به سبک ایرانی را یافته است.
پ.ن: حالا من هی میگم این دکتر درکوش آدم بافرهنگیه، هی شما بیاین پشت سرش حرف بزنین... D:

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

فوری: به مناسبت فوت مرهوم مقفور، علی کردان

بعضیا جدن همیشه بد میارن
بیانیه هیئت دولت به مناسبت درگذشت مرحوم کردان:
انا لله و انا اليه راجعون
درگذشت خادم خستگي ناپذير عرصه‌هاي خدمت به نظام مقدس جمهوري اسلامي، مرحوم مغفور علي كردان مايه تعلم و تاثر فراوان گرديد.

پ.ن: دولت و وزیر باید به هم بیان دیگه...
پ.ن2: محض اینکه مطمئن بشیم اشتباه خبر گزاری نبوده، خبرگزاری های فارس، فردا، قطره و ایلنا رو هم چک کردم. خوبیش اینه که هیچ کدوم درستش نکرده بودن، احتمالن برای حفظ امانت...
پ.ن3: دکتر کردان، خدا رحمتت کنه، بود و نبودت مایه خنده و شادی دل مسلمین شد...

۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

يك سال پيش، در چنين روزي...

پارسال، توي همين روزا بود. ترم 3، تا ديروقت بايد واسه كلاس باكتري شناسي عملي ميمونديم و جون مي كنديم.
اون شب مطابق معمول واسه برگشت آويزون كوروش و اون پرايد بي نظيرش بودم، كه سورنا و امير هم بهمون اضافه شدن. كوروشم گفت كه سر راه بايد بره خونه مادر بزرگش يه مانيتور رو تحويل بگيره و از همين جهت يه كمي بايد صبر به خرج بديم.
به فاصله 10 دقيقه از دانشگاه، جلوي خونه مادربزرگ كوروش توقف كرديم، شايد حدود چند دقيقه، و كوروش رفت بالا. من بودم، سورن، امير، پرايد و...
پس شد آنچه شد!


كوروش اون شب تا خونه پياده رفت، احتمالن محض افزودن عذاب وجدان ما و كم كردن روي دوستان!
پ.ن1: باور بفرماييد كه من از اساس با اين شوخي مخالف بودم! كلي هم عذاب وجدان گرفتم. همون اول فيلم كه ديديد...
پ.ن2: پيام كه بوديم، ميگفتن شوخي پيامي همه جا معروفه، راستم مي گفتن، ولي اين يكي ديگه...
پ.ن3: كوروش، هاگ!

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

باربي1: آزمايشگاه

واقعن يه لحظات رمانتيكي توي زندگي آدم هس كه معلوم نيس دوباره تكرار بشه يا نه. يكيش همين پريروز بود، من و خشايار توي آزمايشگاه با عصاره باربي واكنش گذاشتيم! اگه بدونين چقده خوش گذشت... D:
حقيقتشو بخواين نمي دونيم چرا واكنشمون اين رنگي شد، حتي نمي دونيم درست انجامش داديم يا نه، به نظرم اينم از خواص لحظات رمانتيكه...






۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

نوستول: لطيفه هاي منقرض شده

نقل از عامه پسند:
٭
رشتی‌ها به چه چیزهایی چه می‌گفتند و علت انقراض این نوع جوک چه بود؟
.
پاسخ يكي از كاربران:

كفش : نفربر
دگمه : بستني
دمپايي : منبر
چنگال : يكي بود يكي نبود
درباز كن : تقوا
بچه گربه : نيمكت
پاي گربه : پاكت
قايق : كفتر
ماشين : مراكش
پاك كن : مالش بر دانش
ويلن : ميره و مياد خوشم مياد
مگس : پرويز
خرمگس : پرويز تركه
بادمجان : خيار عزادار
دماغ : نفس كش
گوش كوب : لهستان
كشتي : تش خيس
چراغ خواب : شاهد ماجرا
خرما : نره خر کیشمیش
آینه : من درش پیدا
شیشه : آنورش پیدا
حمام : پاکستان یا زنده شورخانه
...
:))

جستجوی این وبلاگ