۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

تحقیر، حاد یا مزمن؟!

همین طور بی حرکت نشستم و چشمام داغ شده. حال بدی که زیاد تجربه ش کرده بودم برام زنده شد انگار. حال بد گرمای تابستون، بعد از اینکه اول صبح ناامید بیرون میرفتم، شب تحقیر شده و با یک خروار بن بست پیش رو برمیگشتم.
بحث از لاتاری شروع شد، از اینکه باید برای لاتاری گرین کارد اسم نوشت یا نه. بحث اینکه این خودش یه پا تحقیره که بیان بهت بگن آخی جهان سومی گوگولی غصه نخور بیا آمریکا رات میدیم. بحث این بود که این تحقیر رو باید پذیرفت یا نه؟ بحث دراز بود، ولی جواب تهش خیلی روشن بود: بستگی داشت به اینکه چقدر از تحقیرهای فعلی خسته شده باشی.
هیچ کدوم نمیخواستیم مهاجرت کنیم. هر دو فک میکردیم که میخوایم خوب درس بخونیم و برگردیم سرزندگی و مملکتمون، منتها مسئله این بود که آیا پذیرفتن تحقیرها و مشکلات روند دریافت گرین کارد می ارزه یا نه؟ اینکه آیا بدون گرین کارد میتونی سرتو بالا بگیری و بری درس بخونی یا نه؟ جواب همه اینا بر میگشت به تجربه قبلی، به ترس های قبلی، استرس های قبلی، نفرت های قبلی، و میلی که به فرار از همه این ها ایجاد میشه.
هرچی که بحث پیش رفت تجربه های قبلی بیشتر یادم اومد، زخمای کهنه رو انگار یکی یکی باز میکردم. یاد حال مامان اینا افتادم وقتی از سفارت سوئیس برگشتن، وقتی میگفتن چطور باهاشون برخورد شده، که نه تنها احترام شغل و جایگاه و عنوان سفر، که حتی احترام یه آدم عادی رو هم حفظ نکردن.
یادم افتاد وقتی کنگره کانادا رو نتونستم برم، یادم افتاد وقتی همه استرسم این بود که دانشگاه مورد علاقه م قبول بشم و بهم ویزا ندن چون ایرانی ام. یادم افتاد که وقتی ازم میپرسیدن رفتنی شدی چطور میگفتم "هنوز ویزا مونده"، یادم افتاد وقتی هفته آخر رفتم دنبال ویزا چه استرسی داشتم. یادم افتاد چطور زندگی آینده م لنگ بازی مسخره سیاسی حکومت ها شده بود. یادم افتاد مردم توی صف ویزا چه حال و قیافه ای دارن. یادم افتاد چطور باید توی سرما و گرما کنار خیابون صف بکشن و تحقیر بشن. یادم افتاد چطور باید جلوی همه این تحقیرها سکوت کنی تا مبادا کار از اینی که هست بدتر بشه. یادم افتاد چه حالی میشه آدم وقتی می بینه دست و پاشو زنجیر کردن و طرف هر هدفی که میخواد بره یکی از زنجیرا کوتاه میاد. یادم افتاد چطور بچه های بقیه کشورا اصن درک نمیکنن مفهوم ویزا رو، چطور تنها چیزی که روی زندگیشون تاثیر میذاره توانمندی ها و موقعیت خودشونه نه قوانین مزخرف داخلی و خارجی. 
همه اینا هی یکی یکی اومد جلو چشمم. و آخرش که برگشت گفت "امیدوارم برنده بشی که فقط یکبار تجربه ش کنی" میخواستم بگم من که زیاد تجربه کردم. از سفارت خونه های اجنبی تا وزارت خونه و نظامات داخلی. ولی کاش شماها تجربه نکنین.
این بغض لعنتی هم که پایین نمیره

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

بچه پولدارها؛ حرفی دیگر

راجع به این قضیه ریچ کیدز زیاد حرف زده اند این چند روز، هنوز هم حرف باقی است. منتها با خواندن برخی نظرات دوستان یک نکات دیگری به ذهنم رسید که حیفم آمد ننویسم، و اینجا منتشر میکنم نه فقط چون میخواهم خوانده شود، بلکه فکر میکنم مخاطبینم اینجا مناسب ترند برای هدف این نوشته. طبق معمول صغری کبری میکنم، مثل خیلی از اوقات این نوشته دو بخش مجزا دارد، و البته مثل اغلب اوقات خیلی طولانی است؛ پس اگر حال ندارید اما آدم عملگرایی هستید فقط بخش اول را بخوانید کفایت میکند. و اگر هم حال ندارید اما این قضیه اعصابتان را خرد کرده است می توانید فقط بخش دوم را بخوانید.
1.
الف. یکی از دوستان در گوگل+ یک مطلبی را از میان بحث های کورش علیانی نقل کرد که اساسا ما چه فرقی داریم با این ریچ کیدز که این طور بهشان می توپیم؟ ما آنها را با خودمان مقایسه میکنیم و خشم خود را از این اختلاف طبقاتی بروز می دهیم و اسم آنها را اسراف کار و سرمایه دار و رانت خوار و ول انگار و بی اخلاق و هزار چیز دیگر میگذاریم، و حال اینکه همین مقایسه را می شود در مورد خودمان و محرومین سیستان بلوچستان انجام داد. همان اندازه اختلاف است، چه بسا بیشتر. به قول علیانی مثلا می توانیم جای تمام کلمات ریچ کیدز بگذاریم طبقه متوسط و از زبان آن کپرنشین سیستان بگوییم "[...] من دارم اشرافی‌گری و بریز و بپاش رو تقبیح می‌کنم و دارم به اون دسته انگل‌های اجتماع که طبقه‌ی متوسط می‌شه اسمشون رو گذاشت فحش می‌دم. انگل‌هایی که بی توجه به فقر مردم توی سیستان و بلوچستان تو خیابون بستنی ایتالیایی اسکوپی هزار تومن می‌ریزن توی حلقوم و شکم کثیفشون."
این نکته قابل توجه است، حالا می گویم چرا.
توی همان گوگل پلاس یکی دیگر هم نوشته بود که "اینایی که دارند به «ریچ کیدز آو تهران» فحش میدن منظورشون از این فحشها اینه که اگه خودشون اندازه اینا پولدار باشند شبها میرن نون و خرما می‌ذارند پشت در خونه فقرا و اینجوری زندگی نمی‌کنند؟! سیریسلی؟!"
این دومی خیلی مهمتر از قبلی است. اینها سوالات جالبی است. فارغ از اینکه می توان برخی نقدهایی را به کورش علیانی وارد کرد، یا مثلا می توان در جواب دومی گفت که اصل بحث جای دیگری است، اما اینکه ما خودمان مورد سوال واقع می شویم خودش خیلی مهم است.
ب. به اینجای بحث که می رسیم، خودمان که مورد سوال قرار می گیریم، دو رفتار می توانیم داشته باشیم. رفتار اول اینکه وقتی "بچه پولدارها" را با خودمان مقایسه کنیم، بعد بگوییم خب راست می گویند آنها هم مثل ما، حالا آنها توان مالی شان با ما متفاوت است، ولی رفتارشان نه، پس نوش جانشان. کاملا لیبرال و مداراگرا و شیک.
اما یک واکنش دیگر به سوالات بالا می تواند این باشد که به رفتار خودمان شک کنیم. در واقع اصالت را به نقد بدهیم، نه به خودمان. به جای اینکه بگوییم ما خوبیم، پس هر که مثل ما باشد خوب است و نوش جانش، به این فکر کنیم که شاید ما هم مثل همان بچه پولدارهایی که این همه ازشان متنفر شده ایم ایراد داریم، فقط در جایگاه خودمان.
اینجاست که آدم فکر میکند چه باید بکند. چه درباره خودمان، چه درباره این مشکل اجتماعی و ایراد رفتاری که در سطوح مختلف جامعه دیده می شود. اینکه ما چه می توانیم بکنیم برای اختلاف طبقاتی موجود.
از نظر من این جریان ایجاد شده در واکنش به اختلاف طبقاتی بالذات خوب است، اما به عنوان زنگ خطر، به عنوان یک هوشیار کننده، که ما واقعیت های اجتماعی مان را از یاد نبریم. من قرار نیست اینجا یک جواب نهایی بدهم که چه بکنیم، اما به گمانم جا دارد همه به آن فکر کنیم، و البته همه در این راه عمل کنیم. هر کس راه خودش را دارد. ماه رمضان دو سال پیش همین جا یک راهی پیشنهاد کردم که شاید بیشتر نوعی همدردی بود با طبقات پایین اجتماع در اوج بحران اقتصادی. می توان همان پیشنهاد مقطعی را طولانی مدت و ادامه دار کرد. کمی خوشگذارنی ها و کافه رفتن هایمان را تعدیل کنیم و پولش را کنار بگذاریم برای دیگرانی که از این خوشی ها ندارند. یا حتی می توان این رفتار را جمعی کرد. با دوستانمان قرار بگذاریم و پول های جمع شده را سر ماه به یک خیریه بدهیم. می توان خیلی کارهای دیگر کرد، خیلی پیشنهادها و ابتکارهایی که به ذهن قد نمی دهد وخلاقیت های شما بهتر به آنها می رسد، اما هر چه که هست، باید کاری بکنیم، وگرنه ما هم مثل همانها، و جامعه هم مثل حالا، همین است که هست، کاریش هم نمی شود کرد.
این یک "ندا برای عمل" بود، یک تلاش هرچند مذبوهانه، برای اینکه از شما دعوت کنم پیشنهاد بدهید، و هر کدام انفرادی یا جمعی کاری بکنیم. این بخش اول
2.
در بخش قبل گفتم که نقد به این قضیه "بچه پولدارها" نمی تواند به این شکلی باشد که الان هست، چرا که ما هم مثل آنها زندگی می کنیم، رستوران می رویم از غذای لذیذمان عکس می اندازیم، انواع خوش گذرانی هایمان را در شبکه های اجتماعی به رخ همه می کشیم، و خلاصه داریم در سطح مالی خودمان عیاشی میکنیم. ما هم اگر همان قدر پول داشتیم کما بیش همان می شدیم که آنها شده اند.
می توانم به این بحث، موارد دیگری را هم اضافه کنم، مثل اینکه از کجا می دانیم آنها واقعا نسبت به واقعیت های اجتماعی بی تفاوتند؟ به عنوان مثال می شود بپرسم خود شما چند درصد از درآمد ماهانه تان را به خیریه می دهید، و بعد بگویم که از کجا می دانید که آنها همان درصد از درآمدشان را نمی دهند؟ چرا به این واقعیت نگاه نمی کنیم که برخی از این افراد انقدری توانمندی مالی دارند که اگر خمس مالشان را هم صرف کارهای عام المنفعه کنند باز هم توان خرید آن ماشین ها و آن خانه ها را خواهند داشت. پس چطور انقدر راحت آنها را متهم می کنیم به زالوصفتی و عیاشی؟
و حتی نقدی مهمتر، اینکه چرا همه صاف می روند سراغ رانت خواری و دزدی؟ بله خیلی ها بوده اند که از این راه جیب هایشان پر شد، اما فقط همین ها بوده اند؟ فقط همین یک راه برای پولدار شدن هست؟
بگذارید از تجربه خودم برایتان تعریف کنم. دبیرستانی که میرفتیم بچه پولدار زیاد داشت. طبقه متوسط و حتی متوسط رو به پایین هم داشتیم، اما پولدارهای منطقه یک خیلی بودند. هنوز بعضی هاشان دوستان خیلی نزدیک من هستند، که یک بار داشتند از کشیدن قلیان سیصد هزار تومانی در یکی از قهوه خانه های تهران تعریف میکردند، و خیلی از همین رفتارهای پولدار مآبانه که در این روزها دیده اید. اما من خیلی خوب می دانم که آنها نه تنها قبل از دولت نهم بسیار متمول بوده اند، بلکه می توانم تضمین کنم پدرانشان از سالم ترین کاسبان جامعه و درآمدشان حلال ترین درآمدها است. حالا با چه جرأتی می توانم به دیگرانی که مشابه همین دوستان من هستند بگویم دزد و رانت خوار؟! صرف اینکه اهل مشروب و پارتی هستند؟! یا صرف اینکه یک چیزی شنیده ام که یک عده در این دوران تحریم پولدار شده اند؟
از نظر من نقدی مستقیماً نمی تواند به این افراد وارد باشد، به تمام دلایلی که بالا گفتم. بله، اگر کسی را دیدیم و مطمئن شدیم که رانت خوار بوده یا ثروتش را به هیچ وجه در راه جامعه خرج نمی کند، می شود همه این فحش های روزهای اخیر را تقدیمش کرد، اما اینکه راه بیافتیم همه را با یک چوب برانیم، همه را متهم کنیم و در تمام صفحات و زیر تمام عکسهایشان فحاشی و تنفر پراکنی کنیم، گمان نمی کنم رفتار عادلانه و البته عاقلانه ای باشد.
اما در جواب آقای علیانی، فکر میکنم که قباحت و زشتی این صفحه "بچه پولدارها" نه در پولدار بودنشان، که در خودنماییشان است، و نه خود نمایی های شخصی شان (که یادآور شدم خود ما هم همین کار را می کنیم) بلکه خودنمایی تجمعی، یعنی ایجاد یک صفحه با نام "بچه پولدارها" و جدا کردن خودشان به عنوان یک قشر اجتماعی و دامن زدن به اختلاف طبقاتی و فخر فروشی عمومی. این آنجایی است که آدم باید نگران شود، متاثر شود و بد و بیراه بگوید، البته نه به پولدارها، بلکه به کسانی که این صفحات را راه انداختند و مدیریت می کنند. و نگویید که چه فرقی میکند، می دانیم که خیلی فرق میکند و خودمان هم این را درباره خودمان نمی پذیریم که با بدی های هم مسلک هایمان یکی بشویم.
و در نهایت، حواسمان باشد، اینها سرمایه دارهای جامعه ما هستند و جامعه به این سرمایه نیاز دارد. این نفرت پراکنی اخیر می تواند منجر شود به همان اتفاقی که در سالهای انقلاب افتاد و به دنبال نفرت از نظام سرمایه داری و برخورد با برخی از بورژواهای جامعه، امنیت اقتصادی به خطر افتاد و صاحبین سرمایه اموالشان را به خارج از کشور انتقال دادند. این تنفر پراکنی امروز می تواند این حس عدم امنیت را ایجاد کند تا در اولین اتفاق این سرمایه دارها همه بار و بندیلشان را جمع کنند و بروند و جیب جامعه را خالی بگذارند. اگر انتظار داریم که این قشر به جامعه کمک کند، نباید با چوب و چماق طلب کمک کرد.
این هم بخش دوم.
پ.ن: روحیات سوسیالیستی بنده را اکثر شما می شناسید. یک وقت این وسط به بورژوازی و حمایت از نظام سرمایه داری متهم نشوم. همه دعوا از زمان مارکس تا به الان سر نحوه اجرای سیاست های جامعه گرایانه است.
پ.ن2: اگر خیلی سرتان برای فهم این دعوای سوسیالیسم- سرمایه داری درد میکند، کتاب "چرا سوسیالیسم نه؟" را به شدت توصیه میکنم. کوتاه، موجز و روان. کتابخانه انجمن دارو هم دارد (اثر جرالد کوهن، نشر هرمس)

۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

ناخوشی های پیش از سفر

ناخوش احوالم. نه فقط به خاطر دو ماه استرسی که کشیدم. دوماه از بدترین ایام این زندگی نه چندان بلند. دو ماه بلاتکلیفی حاد از پس دوسال بلاتکلیفی مزمن. دوماه پریدن و جاخالی دادن از موانع مختلف. حسابی کلافه م کرده، ولی الان نه، صحبتش نیست. دلتنگی زودرس هم نیست. استرس زندگی جدید با هزار نقصان جدید هم. یا حتی نگاه به هفت سال گذشته و گندهای بالا اومده و فرصت های هدر رفته... همه اینا هس، همیشه یه ذره اون ته هس، که این یه ذره ها جمع میشه باعث میشه این دوماه اخیرت گه تر از قبل بشه، ولی الان نه، اینا نیس.
کلا روز خوبی نبود. از صبحش. رفتم دنبال چیزی که خوشم نمیاد ازش. اینکه برم پیش یکی بگم فلانی منو معرفی کرده برای فلان مشکلم چیکار میتونم بکنم؟ که البته معنی دقیق تر "چیکار میتونم بکنم؟" اینه که تو برام چیکار میتونی بکنی؟ از صب با قیافه برج زهرمار پاشدم رفتم پیش سرهنگ فلانی توی نظام وظیفه. سرهنگ مقادیر زیادی شل و ول بود. یکی از دیوارای اتاق پارتیشن شیشه ای بود و سرهنگ با خط نستعلیق غیر حرفه ای روش یه سری اذکار و اسامی ائمه رو نوشته بود، کاملا بی سوادانه و غیرعربی.  وقتی رفتم و داشتم توضیح میدادم که مشکل چیه (و البته تا جای ممکن قضیه رو پیچونده بودم و از این کار هم به غایت بدم میاد) یه آقای میانسالی اومد تو. یک فرد با قیافه ای شبیه به طنزپرداز مزخرف قدیمی "رشید"، با یک همچو سبیلی، لباس های خیلی ساده، صورت نیمه اصلاح شده، و خلاصه ش تیپ تابلوی کارمندی. گفت بچه ش دانشجوی دانشگاه تهرانه و میخواد بره سامرسکول، یا همین مدرسه تابستانی در یک دانشگاه خارجی. سرهنگ گف خب؟ گف میگن این سفرش نیمه علمی محسوب میشه، من باید هشت میلیون وثیقه بذارم. سرهنگ گفت خب؟ گف من معلمم، هشت میلیون ندارم. هزینه سفرش هم هست. نمیشه این سفر رو علمی محسوب کنید که وثیقه کمتری بخوان؟ جواب سرهنگ تموم نشده بود من شروع کردم بد و بیراه گفتن زیر لب. سرهنگ هی می گفت "چه ضرورتی داره این دوره؟! نره مگه چی میشه؟!" آقای معلم توضیح داد که بالاخره برای آینده درسیش خوبه و حالا همچین جوی هم توی دانشجوها هست. جواب فرقی نکرد، بلکه بدتر هم شد "آقا ایشون نره که بازم مدرک ارشدشو میگیره همین مملکت... وقتی یه چیزی ضروری نیس منم پولشو ندارم خب نمیدم دیگه" در واقع نه تنها نفهمیده بود که این سامرسکول- و اساسا فعالیت علمی- چه هدفی توش هس، بلکه خواسته یا ناخواسته به تحقیر آقای معلم مشغول بود.
یک ساعت نشده بود که بابا هم به جمعمون اضافه شد. طرف وقتی فهمید بابا قبلا توی وزارت علوم مسئولیت داشته یه موقعیتی پیدا کرد و گفت "وزارت علومیای جدید که کاری نمیکنن واسه آدم، باز به همون وزارت علومیای قدیم. پسرم متالوژی سمنانه، هرکاری میکنم بهش انتقالی نمیدن بیاد تهران. منم واقعا واقعا توان مالیشو ندارم که اونجا براش خونه بگیرم" همون آدم یک ساعت پیش، خودش داشت همون حرفها رو تکرار میکرد و دنبال یه رابطه ای میگشت که بتونه پسرشو منتقل کنه.
به این فکر کردم که چرا مملکت ما واسه همه چیز باید آشنا داشت؟ چرا خب ضابطه ها رو یه جوری نمینویسین که این مشکلات پیش نیاد که بعد طرف بخواد التماستون کنه غرورشو له کنه خودشو کوچیک کنه واسه این که جلو بچه ش شرمنده نشه؟
به این فک کردم که چرا نظامیای مملکت ما باید آدمایی باشن که بهره ای از هوش و عقل و مدیریت نبردن؟
به این فکر کردم که چرا یه سرهنگ تمام مملکت نباید انقدری پول داشته باشه که بتونه بچه ش رو بفرسته شهرستان درس بخونه؟
فک کردم منی که دارم این همه جون میکنم و یک جهانی رو بسیج کردم که برم فرنگ، آخرش چه پخی میخوام بشم؟ یا مثلا بچه اون معلمی که داره شیره باباشو میکشه که بره سامرسکول...
خیلی فک کردم. و اینه که الان حالم خوب نیس.

۱۳۹۲ اسفند ۶, سه‌شنبه

گفتند فسانه ای...

چند هفته ای هست که قرار است این مطلب را بنویسم. داستان از آنجایی شروع شد که سمیه این پست را داد بخوانم، پیرو بحث های متوالی که در رابطه با زندگی آرمانی که مطلوب خیلی از ماست و نمیدانیم چگونه باید اجرایش کنیم. انصافاً نوشته خوبی بود، خیلی خوب. حتی توصیه اکید میکنم که بخوانیدش. ولی اگر حالش را ندارید- یا بعضاً وقتش را- خب من یک خلاصه ای از آن را می گویم.
کل حرف این است که زهد و عرفان و رهایی از دنیا و این جور بحث ها چطور با زندگی طبیعی آدم جمع می شود؟ چطور می شود آدم دل بسته دنیا نباشد اما از زندگی اش لذت ببرد. مثال مولوی را می زند و اینکه بازار می رود یا روزبهان که از فلان غذا خوشش نمی آید. بعد نمونه هایی می آورد از این اندیشه که این زندگی خواب و سراب است، و بعد هم نمونه های کاملاً مادیگرایانه که بالاخره زندگی ای که به هیچ بند است فرق چندانی با همان خواب و سراب ندارد. پس سوال سر جایش است: این زندگی خواب گونه را چطور می شود جدی گرفت؟ چطور می شود مشغولش شد و اساساً چطور می شود زندگی اش کرد؟  و البته باز هم دربندش نبود؟
جواب را با مثال هایی از دون خوان، فرانی و زویی و ماتریکس می آورد. و بهترین اشاره اش به ماتریکس است، آنجا که سیفر شخصیت خیانتکار ماتریکس فکر کنم قرار معامله داشت با آدم بدها و در رستوران مشغول خوردن استیک لذیذی بود که اساساً وجود نداشت و همه اش توهم دنیای دیجیتال ماتریکس بود، اما از خوردن استیک لذت می برد. اینش برایم خیلی جالب بود، نه فقط برای اینکه همه جواب را خیلی خوب توضیح می داد و عنوان مناسبی برای نوشته اش بود، بلکه به این خاطر که از کل ماتریکس این صحنه اش خیلی شفاف و عجیب توی ذهنم مانده بود. و بعد با این مصرع طلایی تمام می کند که: غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده.
(امیدوارم متن به آن خوبی را خرابش نکرده باشم، بالاخره باید برای ملت راهی پیدا کرد)

اما حرف من چیست و چه شد که فکر کردم که باید این را بنویسم.
1. این نوشته خوب است، اما تنها یک هدفی را روشن می کند، نه راه را. اتفاقاً همه مسئله ما در همان راه است. مثل اینکه بگوییم پول داشتن خوب است، اما ندانیم چگونه می توان پول داشت. دقیقا می توانم اشاره کنم به جمله ای از خود نویسنده که "حالا مِن‌بعد اگر بتوانند همچنان لذت ببرند از این استیک، کاری‌ کرده‌اند کارستان". در واقع ما می دانیم که به کجا می خواهیم برسیم و می خواهیم چه کاری بکنیم، اما نمی دانیم چطور. عبارت "اگر بتوانند" به خوبی نشان می دهد که آن کار واقعاً کارستان است، کار هرکسی نیست و شاید راهش هم معلوم نیست.
2. سیره بزرگان و عرفای دینی ما، چه کسی مثل اما صادق که عطار تذکرة الاولیائش را با مدح او شروع می کند، و چه کسی مثل مرشد چلویی، یک پیرمرد ساده بازاری در عصر حاضر، شاید خیلی هاشان به همان مرحله داشتن دنیا و نخواستنش رسیده اند (امام صادق که ظاهراً وضع مالی اش بد نبوده و همان مرشد چلویی که در بازار تهران چلویی بوده و یحتمل پررونق و روزی)، ولی هیچ کدام که از همین جا شروع نکرده اند.
خب حالا راه چیست؟ نمیدانم یک قسمتی از همین نوشته بود که حالا پیدایش نمیکنم، یا قسمتی از یک نوشته دیگر که همزمان با این خواندم، که مستقیم میخورد به همان زهد و بریدن از دنیا، همان سخت گیری های معروف عرفا، و می گفت اگر اینجوری نگاه کنی- مثل سیفر ماتریکس یا مثل دون خوان- دیگر نیازی به آن زهد نیست. اما اتفاقاً  از نظر من راه همین زهد است، چه اینکه نه فقط دانای کل مقبول من، که بسیاری دیگر از عارفان ما هم همین طریق را پیش گرفتند. به قولی حتی اگر بحث را از محدوده اعتقادات من هم بیرون ببریم، جعفرصادق کرباس خشک را زیر لباس فاخرش میپوشد، بایزید جز اختیار همسر هر نعمتی را برخود حرام میکند، و عرفای عصر حاضر ما هم یکی اشعارش را آتش می زند و آن یکی می گوید وقتی لقمه ای بیشتر میخورم آنچه را که باید نمیشنوم.
اینها حتی اگر اصل و هدف نباشد، راه رسیدن به همان مقامی است که غرقه شوی و آلوده نگردی. آن عزلت، آن تنهایی، آن محدود کردن نفس، اینها همه تمرینی است برای اینکه خودت دست بیاید، برای اینکه اگر غرقه شدی تمام این حرف ها فراموشت نشود- چه اینکه "انسان" به خاطر نسیانش شد انسان- و خصلت های دائمی بنی بشر- مثل ترس و طمع و وابستگی- غلبه نکند. و البته، اگر از چشم دانای کل هم نگاه کنیم (منظورم بحث درون دینی است)، کم حدیث نداریم که همین راه را توصیه کند.
نهایت امر، بله، خیلی خوب است که آدم داشته باشد، آدم بتواند لذت ببرد، اما دل نبندد، فراموش نکند، طمع نکند. اما من آدمش نیستم، برای اینکه آدمش بشوم خیلی جاها خودم را محروم می کنم، چرا که تذکر صرف را- بالاخص از جانب خودم به خودم- موثر نمی دانم.

پ.ن: بار دهم است که به خودم می گویم پست را وسط نوشتن ول نکن. بیات می شود. نصفش را ریختم دور، همینم که مانده مقبولم نیست. هرچند در بهترین حالت تحفه ای هم نمی بود

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

مروری بر احوالات اخیر

نمیدونم چرا حس میکنم به زور میخوام یه چیزی بنویسم
1. خیلی وقته فیلم ندیدم و نمیتونم ببینم. دلایل مشخص نیست.

2. اکیدا نیاز به یک سفر دارم، که خیلی ترجیح میدم تنهایی باشه که خب میدونم چنین امری عملا غیرممکنه. 
3. مهمتر از اینا، اینه، که اگرچه نقش پررنگی نداشته هیچ وقت اما به عنوان یک مسئله زمینه ای با ایفای نقش در امر انزوای موقت و البته عدم اعتماد به نفس و امثال اینها قابل تامله. حتی دلم نمیخواد از شخصیتم حذفش کنم چون فک میکنم حذفش میتونه از آدما یه دیو بسازه، یا حداقل جلوی یه سری اصلاحات رو بگیره. این یه واقعیته که من توی زندگیم بیشتر از اینکه به درد کسی بخورم و خاصیتی واسه بقیه داشته باشم، گند زدم، اونم از نوع دردناکش. دیگه چه نیازی به توضیح هست؟

4. اعتراف به نقص های روانی لذت بخش نیست، دردناکه. حتی نمیدونم واقعا باید اینو منتشر کنم یا نه. یعنی نمیخوام از چشم بقیه آدم غیرنرمال و ترسناک به نظر بیام، یا حتی حس ترحم کسی رو داشته باشم واسه این مسائل

5. از همه اینها مهمتر و دردناک تر از دست دادن اثربخشیه. فک میکنم به آدمی که تا دو سال پیش دو تا رشته همزمان میخوند، کار سیاسی میکرد، خیریه رو میگردوند، جلسات اعتقادیشو میرفت، با دوستاش خوش میگذروند و توی همه اینها تا حد قابل قبولی موفق بود. و حالا آدمی که یه پایان نامه رو نمیتونه تموم کنه، تنها کار سیاسیش نوشتن چهارتا مقاله معمولیه که همیشه دیر تحویل میده، خیریه رو به امون خدا واگذار کرده و دست آخر هیچ... من به این میگم زندگی بی برکت، به این میگم زوال، و هنوز هیچ راهی برای فرار ازش پیدا نکردم

6. چن وقته هی توی ذهنمه که "از درس علوم جمله بگریزی به؟" و گاهی فک میکنم آره، مخصوصاً در راستای مورد قبل. اینکه اگر من میتونم یه کارو درست انجام بدم اون باید در رابطه با عقایدم باشه. ولی خب میدونم که آدمش نیستم که به این راحتی بیخیال بشم پس بیخودی خودمو اسکل نکنم بهتره

7. بابا داشت میگفت فلان دانشجوی پزشکی زنجان اومده پیشش که کار تحقیقاتی شروع کنه. نه مقاله ای نه رزومه خاصی، و هنوز هیچی نشده از هاروارد پذیرش گرفته! جالب نیس؟ شیش سال جون بکنی که از بهترینا باشی. هر کارگاهی که به درد میخوره رو میری، هر کلاسی، هر سمیناری، همه جوره خودتو له میکنی، آخرشم به هیچی نمیرسی. اون وقت یکی بدون هیچ کدوم اینا از تو جلو میزنه! میدونم اسمش قسمته، ولی آخه اینجوری؟ میدونی چه حسی داره؟ 

8. باز در ادامه مورد قبل و البته مورد سوم، و این حس قشنگی که آدم نسبت به خودش پیدا میکنه، بحث غرور هم این چن وقت برام جالب بود. اینکه آدم یه وقت برمیگرده به خودش نگاه میکنه و میبینه اونی که فک میکنه نیس، اصن هیچی نیس، بعد اون غروره میشکنه و تازه فک میکنی عجب، پس این طور

9. این آهنگ فرهاد، که خیلی از همه این حرفا رو جا داده تو خودش

پ.ن: مورد سوم قرار بود فراپیوند (شما بخونید هایپرلینک!) بشه، و نشد، از لحاظ خودسانسوری

۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

آرمانگرایی پرچالش

این می رود که از آن پست های طولانی بدون خواننده بشود. چون اولش یک چیز بود برای نوشتن و الان سه یا حتی چهار چیز که نوشتنش در پست های جدا گانه هم احساس بلاهت ایجاد می کند. یعنی دو روز پیش که پس از آن بحث دقیقا "کذایی" از کافه شب راهی خانه شدم در حالی که فشارم و پیش از آن سطح آدرنالینم سر به فلک  گذاشته بود، از همان شب هی میخواستم بخش اصلی بحث را بنویسم، بعد بخش غیر اصلی هم اضافه شد، بعد پریروز عواقب بحث هم معلوم شد و حالا هم نظر من راجع به این عواقب. میخواستم بیخیال شوم کلاً، دیدم نمی شود، توانش نیست، مغزم را هزار راه می برد و رها نمی کند. به هر حال.

یکم: بحث اصلی- دغدغه های انسان و ارزش
بحث اصلی سطح دغدغه ها بود، و اینکه ما چقدر اجازه ارزش گذاری بر تفکرات یا سلایق دیگران را داریم. بحث از آنجایی شروع شد که من گفتم درک نمی کنم چرا فوتبال و فیلم یا کتاب بدون مضمون و اساساً هرچیزی که مستقیماً در زندگی و جامعه موثر نیست برای کسی باید "دغدغه" باشد و اینکه یک چنین دغدغه ای سبک و کم ارزش است (یا به قولی "cheap"). و البته دوستان معتقد بودند که من حق ارزش گذاری بر دغدغه دیگران را ندارم.
در توضیح این حساسیتم باید دو نکته را ذکر کنم: اول اینکه تاکید من روی "دغدغه" است. اینکه کسی برای موضوعی بیش از سایر موارد- یا به اندازه آنها- وقت بگذارد، از دست دادن یا حفظ کردنش برایش مهم باشد و ذهنش را بیش از هر چیز درگیر می کند. اخبار فوتبال را به اندازه اخبار سیاسی دنبال می کند، بازی فوتبال را که از دست بدهد دلخور می شود، تیمش که گل بخورد ناراحت می شود و اگر ببازد حتی گریه می کند. این فوتبال چقدر در زندگی اش تاثیر داشت که این همه برایش ارزش می گذارد؟ اگر همین توان و احساس را روی چیز دیگری بگذارد خیرش بیشتر نیست؟ اصلاً کسی که همین مقدار زور و احساس را برای یک چیز ارزشمند- مثلا یک دغدغه اجتماعی- صرف کند، فوتبال یا چیزی از این دست می تواند برایش این همه مهم باشد؟
و توضیح دوم هم این است که من هم می فهمم که آدمی زاد دلخوشی می خواهد، سرگرمی می خواهد، چیزی میخواهد که از جدیت های این دنیا "موقتاً" دورش کند. من هم  کسی هستم که آهنگ چرند گوش می کنم، من هم وقتی خسته می شوم می روم تمام لپ تاپ ها و موبایل های دنیا را زیر و رو می کنم، هیچ فایده ای هم به حالم ندارد. اما این ها برای من دغدغه نیست. این ها صرفاً زنگ تفریح است. اگر اینترنت نداشته باشم، اگر فلان فیلم را از دست بدهم، اگر آهنگ چرند نداشته باشم، اتفاقی نمی افتد. چیزی از زندگی من کم نمی شود. اگر کسی نقدی یا توهینی به این تفریحات من بکند به غیرتم بر نمی خورد. این ها با دغدغه فرق می کند، این ها به خودی خود دارای ارزش نیستند. و از طرف دیگر، معتقدم همین سرگرمی های کوچک هم هرچقدر کمتر باشد آدم مفید تر و ارزشمند تر می شود. منطقاً غیر از این هم نمی تواند باشد. کسی که همه عمرش را کتابهایی خوانده که به یک جایش فایده می کند، کسی که به ازای ده فیلم کمدی کم ارزشی که من دیده ام، ده فیلم پرمغز دیده، کسی که به جای همان یکی دو مسابقه فوتبال که من دیده ام، یک کار مفید کرده... چنین فردی را نمی توان تخطئه کرد. نمی توان گفت که خشک است و بی روح. شاید باشد، شاید نه، ولی چیزی که یقینی است این است که این آدم، آدم مفید تر و با ارزش تری است.
اما اصلاً چه چیزی ارزش است؟ بحث هرم مازلو را مطرح کردم، و گفتم که نیازهای انسان در ابتدای امر مادیات است، خوراک و پوشاک، و بعد امنیت، و بعد که این نیازها فراهم شد به نیازهای معنوی می رسد، به رشد و تعالی فکر می کند. و رشد و تعالی را من آن چیزی تعریف می کنم که خیر دیگران را پوشش بدهد، این می شود ارزش. بهترین مثال برای اثبات این حرف این است که وقتی یک سوپراستار سینما از دنیا می رود- مثلاً محمدرضا گلزار- ممکن است جامعه هنر و فرهنگ واکنش داشته باشد، اما واکنش ماندگار نیست، ادامه دار نیست، از ذهن ها پاک می شود. در حالی که وقتی یک بازیگر غیرمعمول و متفاوت- که دقیقاً به جامعه و انسان اهمیت بارزی نشان داده است- از دنیا می رود، در ذهن ها می ماند، هرسال برایش مراسم می گیرند و یادش را زنده می کنند؛ بهترین مثالش حسین پناهی. هر دو فرهنگی بودند، هردو بازیگر بودند، اما یکی فردمحور و دیگری جامعه محور. مثال دیگرش غلامرضا تختی. از بین این همه ورزشکار محبوب که مرحوم شده اند، آن کسی قهرمان ملی و چهره ماندگار می شود که عنصر ظلم ستیزی و جامعه محوری را در منشش دارد. همین حکایت در تمام عرصه های جامعه هست. انسان ناخودآگاه برای کسی که به جامعه می اندیشد و به دنبال رشد خود و اطرافیانش باشد ارزش بیشتری قائل است، این می شود ارزش. فوتبال ارزش نیست. آهنگ خوب- صرفاً خوب- ارزش نیست. کتاب داستان هرچقدر هم دلنشین باشد تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشد و به وجهه ای از وجوه انسان اشاره ای نکند ارزش نیست (می توانید حتی مثال هایش را در ذهنتان بیاورید).
و درنهایت، این دسته سرگرمی ها وقتی دغدغه باشد یعنی نیازهای فرد در همان سطوح اولیه هرم مازلو باقی مانده. این به خودی خود شاید زیاد بد نباشد، اما وقتی بد و دردناک می شود که این فرد از قشر متوسط یا مرفه جامعه، در بهترین دانشگاه کشور و با انواع امکانات برای رشد فکری باشد. دیگر از چنین کسی چنین انتظاری نمی رود. کسی که می توانسته به جامعه اش فکر کند، می توانسته دغدغه های مهمتری داشته باشد، و حالا وقتش سر مسائل خرده ریز تلف می کند، وقتش را به لذات کوچک خودش می دهد، که این را من می گویم "خودخواهی". همین دردناک و ناراحت کننده است.

دوم: بحث فرعی- ناسیونالیسم یا انترناسیونالیسم؟
بحث فرعی زمانی ایجاد شد مسعود بند کرد به اینکه چرا پیروزی تیم ملی برای من آنچنان اهمیتی ندارد و غرور ملی چه می شود و فلان. آخر کلام و حقیقت امر همین است که ناسیونالیسم برای من هیچ ارزشی ندارد، قبلا هم گفته ام. ناسیونالیسم را به جرات می توان نسخه ترقیق شده نژادپرستی دانست، یا حتی بنیان رشد نیافته آن. چیزی که مرا از ملت افغان و عراق جدا می کند تنها خطوطی فرضی است. تنها مرزهایی است که از بعد انسانی هیچ ارزشی به من نمی دهد، هرچند از بعد مادی برای پیشرفت لازمشان داشته باشم. هنگامی که در تیم ملی بازیکن ترک زبان ما افتخار آفرینی کند، می گوییم "ما" بردیم و او را قهرمان خود می دانیم، اما چه چیز مرا با یک ترک زبان ما کرد؟ و چرا همان تفکر و احساسات را درباره ترک های ترکیه و آذربایجان ندارم؟ چه چیز باعث می شود برای من فرق داشته باشند ترک ها و کرد ها و عرب های ایران، با هم زبان ها و هم نژادهایشان در کشورهای دیگر. چه چیز فاصله می اندازد بین من و آن کودک فارسی زبان شیعه مذهب افغان، تنها چند کیلومتر آن سو تر از مشهد؟ چرا پیشرفت ما مهم است (یا حداقل مهمتر است) و پیشرفت آنها نه؟
اگر انسان انسان است، دیگر تفاوتی نیست بینشان. بله، مادامی که صرفا به دنبال تفریح میگردیم، به دنبال این هستیم که یک تیمی را صرفا محض هیجان حمایت کنیم، مشکلی نیست. این همان کاری است که در جام ملت های اروپا هم انجام می دهیم و حتی از تیمی حمایت می کنیم که ربطی به ما ندارد! دیگر بحث ملیت مطرح نیست. اما وقتی ایرانی گری و "غرور ملی" راه می افتد حالم بد می شود. از بین همه شعارهایی که از جنبش سبز شنیدم اگر یکی را بخواهم تخطئه کنم شعار "نه غزه نه لبنان" بود. نه صرفا به خاطر اهمیتی که مسئله فلسطین برایم دارد، بیشتر به این خاطر که ملت ما را از دیگر ملت ها جدا می کرد و برتری می داد. اصلا غزه و لبنان نه، افریقا، امریکای لاتین، هرچی. چرا حمایت از این کشورها مذموم است؟ چرا گمان می کنیم که اولویت با رفاه مردم ماست، چرا ترجیح می دهیم صدقه هایمان به مردم خودمان برسد، نه به بقیه آدمیان؟
این هاست که مرا از ملی گرایی و ناسیونالیسم بیزار می سازد.

سوم: دوستانی که خجالتشان مانع خیرخواهی است
درنتیجه بحث آن شب، یکی از دوستان خیلی عزیز عنوان کرده بود که من مغرورم، نگاهم از بالاست و از این تیپ موارد. ذهنم را حسابی درگیر کرد. اول میخواستم دفاع کنم از خودم، اما بعد دیدم حتماً فقط همین مورد نبوده، مجموعه ای از موارد و خاطرات است که ماجرای بحث پرهیجان آن شب موجب یک جمع بندی و نتیجه گیری از آن ها شده. دلخور شده بودم، نه از این بابت که چرا چنین فکری کرده و یا چنین حرفی زده، از این بابت که چرا نگفته. آخر تویی که این همه رفیقی، تویی که مرا نگه میداری به زور می بری کافه، نباید بعداً یک کلام از دهنت بیرون بیاید که فلانی این چه طرز برخورد است؟ نباید حداقل همین اندازه فرصتم بدهی که بگویم تمام آن حرفها نه نگاه از بالا که از دلسوزی و از باب کمک بود و منظورم این نبود، و بعد بروم با خودم فکر کنم که دارم چرت می گویم و احتمالا حرفشان درست است؟ از دیگران بعید نیست که سکوت کنند، اما وقتی دوستان بدی آدم را نگوید که خیلی بد می شود.

چهارم: آرمانگرایی ضدآرمان
همان موقعی که به چرایی این قضیه غرور و نگاه از بالا فکر می کردم (احتمالاً برای دفاع از خودم، چون آدمی زاد بالفطره دنبال توجیه اشتباهاتش است) این سوال برایم ایجاد شد که اصلا چرا آن شب آن طور جوش آوردم. چرا تا آخر شب همش می خواستم بحث کنم و هی انگار فشارم بالا بود قبلم تند میزد. چرا حتی همین حالا که این ها را می نوشتم همین طوری بودم.
جز آرمانگرایی چیزی به ذهنم نمی رسد. اینکه نمی توانستم درک کنم آرمان های یک نفر به چیزی جز انسانیت معطوف باشد. این که نمیخواستم ببینم کسانی که دور هم برای دغدغه های مشترکمان وقت گذاشتیم، جز این فکر می کنند که هدف اصلی زندگی باید ربطی به انسان داشته باشد، ربطی به زندگی  جامعه داشته باشد، ربطی به فکر و فلسفه داشته باشد. باورم نمی شود که کسی با این سطح از تحصیلات، با این همه مطالعه و فرهنگ و ارتباطات، هنوز لذات عادی را- یا حداقل غیرمرتبط با جامعه را- ارزشمند بداند.
من شاید خودم را و آرمانم را برتر ندانم- حداقل در این مورد- بلکه بیشتر به این فکر می کنم که آدم ها ارزش بیشتر از این را دارند، فکر می کنم آدم ها- آن هم این آدم ها- حیفند، حیف.

و البته هی فکر می کنم که آیا این آرمان ها و دل سوختن ها، ارزش دلخور دو دوست خوب را داشت؟ ولو بی منظور و بدون قصد. نمیدانم اصلا چرا من انقد حرص می خورم سر این چیزها؟ چرا دلم درد می گیرد قلبم تند میزندم، نفسم کم می آید وقتی احساس می کنم کسی دارد جز این فکر می کند؟ که همه این موارد فقط مختص همین موضوع است، و نه هیچ موضوع قابل بحث دیگری.

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

از اندیشه های این روزها

1. امروز در خبرها دیدم عبدالله نوری در دیدار با دختران میرحسین ابراز امیدواری کرده که با تغییر ترکیب شورای امنیت روند ماجرا به سمت رفع حصر پیش برود. همزمان، برای مسائل فقهی سری به سایت مرحوم آیت الله منتظری زدم، دیدم کتابچه ای را به صورت الکترونیک منتشر کرده اند که گزارشی است از 5 سال حصر ایشان، بیشتر ناظر بر مستندات مطبوعاتی آن دوران. مجموعه خیلی خوبی است، خواندنش را به طور اکید به همه توصیه می کنیم، خصوصا از صفحه 130 به بعدش را. (اینجا می توانید بخوانید و دانلود کنید). این کتاب را که می خواندم چند نکته مهم به ذهنم رسید. اول از همه اینکه وقتی وقایع آن دوران را بررسی می کنم، می بینم شاید قوی ترین شکل جنبش ها و فشارهای اجتماعی در سال های 76-80 شکل گرفته است. به دنبال حمله به بیت آیت الله منتظری و به دنبالش حصر ایشان، کسبه نجف آباد اعتصاب می کنند. در ایام محرم آن سال شعارها و محور صحبت های هیئات همه به سمت آیت الله منتظری است. رسانه ها که در آن دوران جان تازه ای گرفته اند با تمام توان این وقایع را پوشش می دهند. اما هیچ اتفاقی نمی افتد. حتی روایاتی در روزنامه ها ذکر می شود که وقتی نمایندگان ریاست جمهوری مثل معاون وزیر بهداشت بعد از نا به سامانی وضعیت سلامت آقای منتظری برای عیادت ایشان و اطمینان از سلامتشان می روند، اجازه ملاقات نمی یابند و به ایشان گفته می شود حتی خود رئیس جمهور هم بیاید اجازه نمی دهیم! این در حالی است که حکم حصر به دستور رئیس جمهور (به عنوان رئیس شورای عالی امنیت) صادر شده بود.
مشابه این مسئله را در همان سال ها درباره خود عبدالله نوری می بینیم، که قبلاً هم اشاره کرده ام. عبدالله نوری وزیر کشور خاتمی، رای اول تهران در انتخابات شورای شهر و مطرح ترین گزینه برای ریاست مجلس آینده بود. روزنامه اش (خرداد) یکی از پرمخاطب ترین ها بود. چنین شخصیتی وقتی دادگاهی می شود (که علت دادگاهی شدنش آن هم درست قبل از انتخابات مجلس بر همگان روشن بود)، دفاعیاتش می آید روی تیتر اول روزنامه ها. هرچه دلش می خواهد می گوید. کتاب دفاعیاتش (شوکران اصلاح) خیلی سریع چاپ می شود و در مدت کوتاهی به چاپ هفدهم می رسد، چیزی قریب به 50 هزار نسخه در کمتر از یک سال! احتمالا رکورد بیشترین نرخ (Rate) فروش را داشته باشد. با همه این شرایط حکم دادگاه صریح و محکم است: 5سال زندان. بعد از صدور حکم، تجمعات و اعتراضات گسترده شکل می گیرد، چیزی شبیه به همان اعتراضات مرتبط با آقای منتظری، و البته مقداری شدید تر. روزنامه ها نه تنها اعتراضات را پوشش خبری می دهند و فضای پرالتهاب را به گوش همه  می رسانند، بلکه به طور رسمی تبلیغات احزابی چون جبهه مشارکت را برای دعوت به تجمع در دانشگاه تهران چاپ می کنند، چیزی که گمان نمی کنم از ابتدای انقلاب تا کنون سابقه داشته باشد. برای چند روز تجمعات مهمی هم در دانشگاه شکل می گیرد. اما نتیجه، چیزی نیست جز اجرای محکم حکم. نوری به زندان می رود.
مشابه این ها را اگر بگردیم احتمالاً باز هم می بینیم. خلاصه کلام این که آن دولت اصلاحات بود و شورای شهر اصلاحات و رسانه های اصلاحات و بعد هم مجلس اصلاحات، در کنار آنها این همه فشار اجتماعی ایجاد شد و باز هم کار خاصی نتوانستند بکنند. اگرچه حاکمیت الان حاکمیت آن موقع نیست، اما مردم هم مردم آن موقع نیستند، این تجربه ای است که در گذشته نه چندان دور شکل گرفته و بعید نیست که باز هم تکرار شود، بالاخص که الان دیگر نه دولت اصلاحات هست، نه مجلسش، نه شورای شهرش. این حرف آقای نوری، اگر نگوییم ساده انگارانه، باید گفت بسیار امیدوارانه است که با تغییر شورای امنیت همه چیز تغییر کند. به نظرم باید یک فکری کرد، یک مطالعه ای میخواهد که ببینیم چه شد که نشد، و چه باید بشود که این فشارها یا به اصطلاح جنبش های اجتماعی اثربخش باشد. حالا چه در رابطه با حصر، چه در رابطه با سایر مسائل.  این یک!
2. موسویان که از نزدیکان روحانی است، اخیراً مصاحبه ای داشته و از سابقه اعتدال گرایی گفته و از فعالیت های سیاسی تیم روحانی. نکته مهمی را اشاره می کند که به نظرم بسیار قابل تامل است. می گوید سال 88 آقای هاشمی 4 نفر را پیشنهاد می کند به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری: روحانی، ولایتی، ناطق نوری و لاریجانی. این حکایت از چند جهت حائز اهمیت است: نخست اینکه هر چهار کاندیدای مورد نظر هاشمی عملاً اصولگرا هستند، هرچند اصولگرایانی که سر سازش بیشتری با اصلاح طلبان دارند. این یادآور مواضع خود ما در دفاع از هاشمی است، که او به قولی "میوه گس اصلاحات است" (که من همان موقع هم گفتم هاشمی چه گس چه شیرین بیشتر ریشه است تا میوه) و خلاصه می توان گفت که هاشمی هرچه باشد عنصر اصلاحات نیست. و این هم یادمان باشد که روحانی همان هاشمی دوم است و از چنین چارچوبی خارج شده است، از دل چنین چهارگانه ای! این جا آن تذکر امیرعباس یادم می آید که ما خواستمان را از خاتمی به هاشمی تقلیل دادیم، و بعد از آن ردصلاحیت توهین آمیز باز هم قناعت کردیم و کاندیدایمان شد چنین کسی. یعنی این آدم از حداقل های مطلوب ما هم کمتر است، و حالا با شنیدن این ترکیب چهارنفره بهتر می توان فهم کرد که این آدم چقدر از حداقل ما پایین تر است! مقصود اینکه متناسب با حال و اوضاعش باید از او انتظار داشت، انتظار ما یک نفر مثل خاتمی  و موسوی نباید باشد، هرچند می توانیم انتظار داشته باشیم که لااقل سرقول ها و وعده هایش بماند.
نکته دوم حضور روحانی و ولایتی در یک چارچوب است. ولایتی که تمام این ایام گفته می شد شخص مورد اعتماد رهبری است و البته جامعه روحانیت هم رویش نظر داشت، و حالا همه پیکان ها به سویش نشانه رفته و یکی پس از دیگری نیشش میزنند، حالا معلوم می شود که از چهارسال پیش مورد نظر هاشمی بوده، و البته همه ما میدانیم که هاشمی جایی نمی خوابد که زیرش آب برود. اگرچه اینها هیچ کدام تایید نمی کند ولایتی مهره هاشمی در انتخابات بوده است، اما به هرحال این تئوری آن قدرها هم دور از ذهن نباید باشد. نکته بعدی هم اینکه هاشمی از آن زمان به دنبال یک کاندیدای نو بود و از این کهنه گرایی که هربار می رویم سراغ خاتمی و میرحسین و هاشمی و امثالهم، از این رفتار فراری است. و این خیلی مهم است. به نظرم هاشمی در این چهارسال ثابت کرد عمیق ترین و قوی ترین بینش سیاسی را دارد. از این آدم باید خیلی چیزها یادگرفت، از جمله این که این قدر روی مهره های سوخته تمرکز نکنیم.

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

پس از چهارسال، همچنان

"جمعه" حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود، پیش تر از این ها گفته بود
+1
+2
+3
تکراریه، ولی هرسال میخونمشون و واسه خودم کلی یادآوری میشه... این هم از مضحکه های خلقته که آدم باید عقاید خودشو به خودش یادآوری کنه
پ.ن: یکی از بچه های طیف حجتیه از پیامکی میگفت با این مضمون که "یا حجة بن الحسن/ کلیدو بگیر از حسن". به هرحال این نوع شادی با این نوشته ها بیشتر جور در میاد، هرچند دل آدم پربزنه واسه جو میدون ونک و غیره.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

ما را چه می شود؟

واقعیتش این است که چیز تازه ای نیست. یعنی چیزی نیست که تازه متوجهش شده باشیم. ولی بالاخره کارد به استخوان می رسد. بالاخره آدم احساس می کند نمیشود این طور. جو کرختی و رخوت از همان اوایل هم احساس می شد. روز به روز هم بدتر شد. فلانی که یک زمانی برای انجمن حداقل تره ای خرد می کرد، یا لااقل توی ستاد با هم توی سر و کله مان میزدیم، مدتهاست که فکر می کند دیگر کاریش نمی شود کرد. دیگر تمام شد. مدتهاست فکر این است که یک جوری یک راهی پیدا کند و برود و حداقل زندگی خودش را از این کثافتی که هست نجات دهد و چند سالی را پی خودش خوش باشد. 
آن یکی، دختر پرشور و کله داغ دو سال پایین ترمان. اولش انقدر تند بود و هیجان داشت که گفتم سال دیگر می شوی دبیر انجمن. چند ماهی نگذشت که برای  هیچ کاری انگیزه چندانی ندارد. هفته پیش که نشریه ها را دادم پخش کند، میگفت نمیکند. میگفت واقعا امیدی به تغییر هیچ چیز ندارد. 
دانشکده فنی هم فراخوان داده بود برای ارائه راه حل جبران همچین جوی. نشریه را هم که نگاه می کنم، می بینم توی دفتر که می نشینیم و سرِ تیتر یک و دو بحث می کنیم، این وسط ها خودمان به ریش خودمان می خندیم که "این ها را که کسی نمیخواند..."
حتی خودم را نگاه میکنم، می بینم چند ماه است که هی با خودم زمزمه می کنم "از آمدن و رفتن ما سودی کو؟" حتی یاد میرحسین که می افتم، بیت بعدی اش را میخوانم که "درچمبر چرخ جان چندین پاکان/ می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟" بعد هم میروم فسبوک و توییتر را بالا و پایین میکنم تا وقت بگذرد و نفهمم که چقدر حال ندارم که کار کنم
فکر می کنم که ما را چه شد؟ آرمان هایمان چه شد؟ چرا این طور شده ایم؟  فکر میکنم چرا دیگر از آن جو آرمان خواهی خبری نیست؟ فکر میکنم چرا دیدن ظلم ها، دیدن اختلاف ها، دیدن برداشت های غلط دینی غیرت کسی را نمی جنباند؟ چه شد که فقط نظاره گر شدیم و حداکثر  نفرت و تاثر را با چاشنی حسرت قاشق قاشق پایین می دهیم؟
به 1984 فکر میکنم. به این فکر می کنم که پس از این چه می شود؟ شکست اصلاح طلبان در انتخابات آتی که تقریباً یقینی است. مملکت میرود دست یک اصولگرا که در معتدل ترین حالتش قالیباف است، به قول یارو کلاه گشادی که سر همه مان خواهد رفت. هرچه بشود و هرکه باشد، نه قانون اساسی اجرا خواهد شد، نه آسیب هایی که به دین خدا زدند جبران می شود، نه چیزی به اسم آزادی قرار است برقرارشود. مملکت همینی که هست می ماند، بلکه بدتر هم می شود.
به این فکر میکنم که فشارها هرچه بیشتر شود- که دارد می شود- قطع امیدها هم بیشتر می شود. سکون هم بیشتر می شود. انفجاری هم در کار نیست. سوپاپ اطمینان و این حرفها کشک است. جامعه آرام می شود. آرام آرام. افسرده ترین حالت ممکن. مثل کسی که نشسته به دیوار سفید سلول انفرادی اش زل زده است. دیگر کاری از دستش بر نمی آید. وقتی می آیند توی سلول کتکش بزنند دیگر مقاومتی نمیکند. آرام یک گوشه کز می کند و منتظر می شود تا تمام شود و برای چند ساعتی تنهایی درد بکشد.
 فکر میکنم به نسخه ای که دو سه بار در همین نوشته های لعنتی برای خودم نوشتم و اینکه باید بالاخره می پیچیدمش. باید عملی اش میکردم. فکر میکنم چقدر از دوستانمان الکی رفتند. بدون واکنش ما تمام اعتقاداتشان را سپردند به مسخره بازی های اطرافشان، سپردند به گرداب لجنی که صبح تا شب از رفقای بی هدف هرزه شان می گرفتند. فکر میکنم اگر تمام تلاش های این چهار سال را صرف این دوستانم میکردم چه می شد؟ فکر میکنم نکند که بیهوده رویای آزادی را آرمان وجودیمان کرده ایم.
 فکر میکنم اگر بادمجان بم الان اینجا بود چه می شد. فکر می کنم کمی سرم داد میزد و منم بی جوابش نمی گذاشتم و آخرش حال جفتمان بهتر می شد و باز با انرژی می رفتیم سراغ کارمان. فکر میکنم چقدر الکی جمعمان را از دست دادیم. فکر میکنم چقدر دلم برایش تنگ شده است. فکر میکنم چه بسیار عزیزانی که همین طور الکی ازدستشان دادم. راستش زیاد که نیستند، اما ارزشمندترین ها بودند. فکر میکنم چقدر دلم برای همه شان تنگ شده. چقدر. 
فکر میکنم آخرش هیچ اتفاق خوشی نمی افتد. هیچ جای آینده روشن نیست. حتی رشته و شغل آینده ام. حتی زندگی رمانتیکم. هیچ چیزی نیست که بشود امیدی بهش بست، حتی مادی، حتی دلخوش کنک. بعد از این دیگر انگار هیچ چیز نمی شود. چون راه را اشتباه گرفته ایم. حتی هدف را هم اشتباه گرفته ایم. فقط ای کاش، هرچه می شود، مردم نان شبشان خشک نباشد. کاش آن خانم مجبور نباشد ماسک بزند. کاش آن پیرمرد کارگر ساختمان آن طور ناامید کنار بلوار ننشیند. کاش خدا رحم کند به این ملت.
از همیشه ناامیدتر و بی انگیزه تر، مثل همه جامعه. بدی افسردگی و ناامیدی این است که به شدت مسری است. بعضی ها مثل من مقاومت می کنند، اما وقتی چند ماه تنهایی بروی جلسه، تنهایی بروی دنبال کارها، تنهایی کتاب بخوانی، و بعد از همه اینها نتیجه ای نبینی، بعدش می شود همین. تمام می شود. 

پ.ن: هنوز تا نقطه تسلیم چند قدمی مانده. به اندازه همین چند قدم هم که شده زور می زنم. ولی خب، میدانم که راهش این نیست.

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

دیار شیخ ابوالحسن، کرامات حضرت حق و احوالات ما

به خرقان که رسیدیم، اذان عصر بود. وارد بقعه شدم، و پس از فاتحه به سمت محراب رفتم. دو سجاده بود، برای نماز. جلوتر برادری از اهل سنت ایستاده بود و مشغول عبادت بود. ایستادم به نماز عصر، و پس از آن اندیشه در باب خویشتن و گفتگو با خالق. از صبح ذکر بایزید در تذکرة الاولیا را خوانده بودم و پر از فکر بودم. پر از افسوس، پر از سرشکستگی. پر از خالی.
 دست به قرآن بردم و گشودم، به این خواسته که خدای تبارک آیه مناسب با آن حال و هوا نصیبم کند و سخنی از این باب بگوید. اندکی که خواندم، به این آیه رسیدم:
"ای مردم، مثلی زده شد. پس بدان گوش فرا دهید: کسانی که جز خدا می خوانید هرگز حتی مگسی نمی آفرینند، هرچند برای آن اجتماع کنند. و اگر آن مگس چیزی از آنان برباید نمی تواند باز پس گیرند..."
به اینجا که رسید، به مگس روی دستم نگاه کردم، همان که در این چند دقیقه کلافه ام کرده بود و مدام حواسم را پرت میکرد. پوزخندی زدم و گفتم: خداوندا، ما نیز همچون آنان که گفتی ناتوانیم. و دیدم که خدا پیشتر جواب داده بود: "طلب کننده و مطلوب هردو ناتوانند" (حج-73)
و در ادامه این چنین گفت: "قدر خدا را آنچنان که در خور اوست نشناختند..." سخت لرزیدم، نه فقط از اینکه قدر خدا را نشناختم، از اینکه ساعتی پیش، حکایت بایزید را میخواندم در شنیدن همین آیه، وسرکوفتن او به منبر...
حقا، که حضرت حق خوب اشارتی کرد و خوب با بنده اش سخن گفت
از لذت این آیات، با دوربینم خاطره ای ساختم، از این آیات و محراب شیخ ابوالحسن خرقانی

پ.ن: در حقانیت این بزرگان هنوز چیزی نمیدانم. اما ما را به عاقبت گذشتگان چه کار. اُنظَر الی ما قال. گفته هایشان اگر به خدات میرساند بشنو، اما راهشان پیش مگیر و معصومشان مشمار. به یقین، مرتبت رسول و جانشینانش از هرکس بالاتر است، و آنها از هرکس برای پیروی سزاوارتر
والله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

چون پرده بر افتد

دیکتاتوری ها تا یک جایی زیر زیرکی کار میکنند. دم انتخابات که می شود فضا را باز میکنند و از همه دعوت میکنند که بیاند. اگر کسی اتفاقی برایش بیافتد سعی مکنند ثابت کنند که کار آنها نبوده. یا حتی اینکه اصلا چیزی نبوده. خلاصه همه چیز یک جوری میگذرد که همیشه جایی برای دفاع هست.
اما گاهی به یک جایی میرسند- هنوز نمیدانم دقیقا چرا- که دیگر از این بازیگری خسته می شوند انگار. بعد آنجاست که یک باره همه چیز رو می شود. صحبت درباره انتخابات آزاد را ممنوع می شود. هرچه به انتخابات نزدیک می شویم فضا بسته تر می شود. روزنامه نگارها بازداشت و روزنامه ها مورد هجوم واقع می شوند. گروه های سیاسی مخالف به جای دعوت شدن از انتخابات رانده می شوند. محدودیت اینترنت بیشتر و قانون انتخابات سخت تر می شود. خلاصه دیگر ژست حکومت خوب دموکراتیک مهم نیست.
البته این شروع کار است. یعنی همه چیز که یکباره نمایان نمیشود. همین طور ذره ذره از حصر و زندان و دادگاه نمایشی شروع می شود تا کم کم میرسد به جایی که اسد رسید. یک باره 400 نفر را می کشت و عین خیالش نبود. بله، این شروع کار است و البته شروع خوبی نیست.

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

ترانه آخر هفته: Bie mir bist du schoen

ترانه فوق العاده ای است. مثل بسیاری از کارهای ماندگار عرصه جاز، گذشته اش به دهه 30 برمیگردد. عنوان ترانه به زبان یهودی (یدیش) است که با عبری فرق دارد، زبان یهودیان اشکنازی است که در شرق اروپا با زبان های دیگر بالاخص آلمانی ترکیب شده است، یا حتی می توان گفت آلمانی است که با زبان یهودیان ترکیب شده. به هرحال. معنی اش می شود "برای من تو زیبایی". کل ترانه سعی دارد اختلاف زبانی عاشق و معشوق را بیان کند. با عبارت یدیش شروع می شود، و سعی می کند معنی اش را در انگلیسی بگوید، بعد حتی گریزهایی به آلمانی و ایتالیایی میزند. همینش خیلی خوب است. همین که حالی ات می کند عشق زبان نمیشناسد. همین که میگوید ما یکی هستیم، زبانمان تغییر کرده. آدم یاد بابل می افتد. خیلی خوب است.
اولین بار اجرای "الا فیتزجرالد" را شنیدم، بین آهنگ هایی که از کوروش گرفته بود. خداش خیر دهد. عجب صدایی دارد این فیتزجرالد. اصلا یک بار باید یک پست کامل از کارهای او بنویسم. ولی واقعیتش این است که نسخه های دیگری که بعد از جستجوی بسیار پیدا کردم از کار الا فیتزجرالد بهتر بود حتی. یک جورهایی 36ساعت مدام تنها آهنگی که گوش میدادم همین بود. نسخه های متعددی از این آهنگ اجرا شده، که من از بین 20-30 نسخه ای که گوش دادم، چهار تایش را برایتان انتخاب کرده ام.
اول یکی از بهترین اجراها: اینجا
بعد یک نسخه جدید، اثر دو تا آدم خوشحال: اینجا
یکیش هم همان نسخه الا فیتزجرالد: اینجا
یکی دیگه هم یک نسخه جدید با ریتم تند که به نوعی حس آهنگ را تغییر می دهد ولی برای بعضی هایتان خوب است: اینجا
و در نهایت یک نسخه بی کلام عالی: اینجا
اینها قابل دانلود نیستند، مگر با Internet download manager. اگر داشته باشید، موقع پخش آهنگ آن گوشه یک علامتی می آید که آیا میخواهید دانلود کنید بعد شما می گویید بله بعد دانلود می کند. اگر نداشتید یا نتوانستید یا هرچی بگویید برایتان ایمیل کنم. البته مرورگرتان کروم نباشد.
پ.ن: این ساوندکلاود (soundcloud) عجب پدیده خوبی است! واقعا زندگی کردم!
پ.ن2: من روانی ِ این تکه اش هستم، هم از لحاظ ملودی و هم از لحاظ شعر:
I could say 'bella, bella' even say 'wünderbar' 
Each language only helps me tell you how grand you are
I've tried to explain, 'bei mir bist du schön'  
So kiss me and say you understand

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

واقع نگری

- روزی که همه زندانهای سیاسی مث زندان قصر تعطیل بشه خیلی خوب میشه نه؟
+ نه، چون اونوقت زندانیای سیاسی باید با جنایتکارا همبند بشن!

۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

جریان آزاد هذیان سر کلاس- مرکز طبی کودکان

مرکز طبی: هم سرپایی، هم بستری> تقریبا فوق تخصصی
داروخا. داروخانه. خانم دکتر فقیهی. فقیهی. وقیحی. قابل کنترل نیست.
تغییر رفتار. تئوری تغییر. تغییر رفتار. من برای من برای تخصص
serenade. serenade. (...) ویولن. پنومونی کرد. پنومونی. چرا هیچ کس نگفت. آخرسر پنومونی کرد. هیچ کس نگفت. گریه... همیشه سرفه میکرد. همیشه دلم می سوخت. سرفته میکرد. چرا؟ چرااا چر جر خر حر حر حر حر حر منم عنم عنم
منم کاری نمی. چرا بی بی اخلاقیم؟
ای خر.
هروقت دوست داشتی. راحت. راحت. آلبومین. دخترا. محبت.
نسخه پیچ. پیچ. نسخه. نخسه. تخسه. مرا. مرام. پرسنل خانجون. زناشو.
در این درگه که گهگه که که و که که شود ناگه مشو غره به امروزت که از فردا. غره غره عره غزه عر عر عر عر
بوی کباب می زند خربزه در دهان مکن مکن مکن تمکن تمکن امکان
دل بده دل ل ل بده بد بد بده
به چه قیمتی قیمتی؟ آذین قیمتی. قیمتی
 مدیریت مددکاری. از کجا؟
اسلوب.
آقا کسی به فکر حق اناس هست؟
ما چه گهی بخوریم آخه؟ جدا چیکار کنیم اینا حل شه؟ میشه؟ بریم گمشیم؟ اولشه داغم؟ چه گهی؟
نسخ
تف
شراب. تف تف تف. له. گاه بوده.
تف به ذاتتون. دین مردم رفت...
نظام مشترک بیمارستانی: مریض کجاست، چه تخیصی، چه پزشکی، چه مداخله ای؟
ریتالین. 2700. دوهزار و هفتصد. هفت صد
.
پ.ن: نتیجه قریب به 1.5 ساعت حرف های خانم دکتر، امروز. سر کلاس های بعد از ظهر هم یادداشت های مشابهی دارم که به زودی منتشر می کنم

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

تفکرات امروز ما، روی دیگر سکه تندروی های دیروز پدران ما

آرگو همین الان تمام شد و باز مغز من شروع کرد به تند تند کار کردن. البته حرف من در مورد آرگو نیست- که از موضوع مشخص است- لکن آرگو مقدمه ای است که در واقع باعث شکل گیری این نوشته شد. اگر منصف باشیم فیلم خوش ساختی بود، یا حداقل در شبیه سازی ها بسیار دقیق و خوب کارکرده بود. آدمها و لحن ها و حساسیت ها و توجیه ها... همه و همه به خوبی فضای آن سال ها را نشان می دادند. به اینجا که فکر میکنم، و به مقدمه اول فیلم که به زیبایی- و البته اندکی هم به غلط- توضیح می داد که چرا ایرانی ها انقدر از امریکا بیزار بودند. نکته مهمی است و بحث من از همین جا آغاز می شود.
اگر بخواهیم قضاوت درستی درباره فضای آن سال ها و علت اتفاقات آن دوران داشته باشیم، بدیهی است که لازم است خودمان را بگذاریم جای مردمی که با دادن صدها شهید و هزاران زندانی برای رسیدن به یک آرمان جنگیده بودند. مردم آن دوران، علاوه بر تنفر زیادی که به خاطر شاه از امریکا داشتند، یک ایدئولوژی و آرمانشهر در ذهنشان حک شده بود، جهان بدون ظلم، جهان بدون امپریالیسم و غراتگری، جهان مساوات، و بسیاری  از شعارهای مشترک با گروه های چپ، که البته می نشست در کنار شعارهای اسلامی نظیر اجرای احکام اسلام، جهان توحیدی، نگرش خالصانه و غیره و غیره. وبعد همه این شعارها و آرمان ها در کنار هم جوی را می ساخت که مانند سیلابی به راه می افتاد، همه کس را با خود همراه می کرد و همه چیز را تخریب می نمود. شاید هر یک از ما در آن دوران رشد می کردیم حاصلی جز این نمی یافتیم، کما اینکه می بینیم بسیاری از انقلابیون تند آن دوران- و حتی بسیاری از آغاز گران و ایده پردازان تسخیر سفارت امریکا- امروز اصلاح طلبانی هستند که هیچ یک از رفتارهای تند انقلابی مشابه آن دوران را بر نمی تابند. مخلص کلام اینکه آن اتفاقات و آن جریانات طبیعی بود. وقتی ما امروز به نقد آن دوران می پردازیم، صحبتمان می رسد به یک سری ای کاش. ای کاش فلان جا حواسشان به فلان چیز بود. ای کاش فلان کس فلان حرف را نمی زد. چرا فلانی نفهمید که عاقبت این کارش چه می شود؟ چرا فلانی فکر نکرد که دارد پایه چه افراطی را می گذارد و مجوز چه کارهایی را صادر می کند؟ و هزاران هزار سوال و ای کاش که در پی تاسف از روزگار امروز حاصل می شود.
صحبت در این جا متوقف. می خواهم بروم روی دیگر سکه را به شما نشان دهم. همان گونه که مردم آن دوران از ظلم حکومت شاه به ستوه آمده بودند و در نتیجه از هر آنچه حامی شاه و مربوط به شاه بود متنفر بودند و آنها را نابود کردند و بیرون انداختند، بدون اندیشه ای از برای فردا، یا اساساً تفکری درباره درستی عملشان، امروز ما هم از ظلم هایی متنفریم و داریم دقیقا در همان جو قرار می گیریم و همان رفتارها را نشان می دهیم و هرآنچه را که به نحوی با آن ظلم ها نقطه مشترکی دارد، هدف قرار می دهیم، تخریب میکنیم، مسخره می کنیم و دور می اندازیم. و از طرفی نه همه چیز، اما بسیاری از چیزهایی که با ظلم های مدنظر ما به نحوی سر مخالفت دارد را می پسندیم و می پذیریم، بدون آنکه حساب کنیم این مخالفت از برای چیست و مخالفت کننده (یا روش مخالفت) در جایگاه درستی قرار دارد یا خیر.
روشنفکری امروز ما، آرمان های ضدامپریالیستی را دور ریخته و هرکسی را دوست می پندارد. "همه خوبند، حتی اگر خلافش ثابت شود". "هیچ کس دشمن ما نیست، توهم توطئه نداشته باشید." "کمک ها در راه مبارزه با ظلم مهم نیست از کجا تامین می شود." "کسی که ظلم میکند مظلوم واقع نمیشود و لایق عدالت نیست"
به عنوان یک مثال روشن، زیاد میبینیم که پایه و اساس دین و ایدئولوژی- که علی الظاهر باعث یا دستمایه ی بسیای از ظلم ها شده است- از بیخ و بن زده می شود...
و بدین ترتیب است که ما مردم ایران، این بار در کسوت روشفکران، راه پدران تندروی انقلابیمان را دوباره طی می کنیم و از چاله به چاه، و از چاه به دره ای می رویم.
آنها آن روز قرائت نادرستی از اسلام را پیش گرفتند و بسیار تند تر از دستورات واقعی اسلام عمل کردند و آنچه کردند که امروز نتیجه اش را حداقل در باب تنفر و دین گریزی می بینیم. و امروز دوستان روشنفکر ما، باز هم قرائت نادرستی از اسلام را پیش گرفتند و بسیار کندتر از دستورات واقعی اسلامی عمل می کنند و دیر نیست که نتیجه اش را ببینیم
این درست که نباید همه چیز به گردن دشمن بی افتد، اما اینکه همه دوست فرض شوند نابخردانه است. اینکه هیچ کس با پیشرفت ما مشکلی ندارد نامعقول است، اینکه سازمان های حقوق بشری و ساختارهای سازمان ملل منصف و دقیق فرض شوند سادگی است.
این پست به علت خواب آلودگی در لحظه و بی حوصلگی در روزهای آینده نصفه ماند و بیات شد.

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

یک پست بیمزه، پیرامون اتفاقات روزمره بیمزه، جهت ثبت بیمزگی در تاریخ

داستان از 4سال پیش شروع میشه، بهمن 87، ترم سوم. اون موقع ها هنوز آموزش دانشگاه بلد نبود خودشو لوس کنه و لذا ما پشت هر امتحانی یه فرجه اساسی داشتیم. مثلا امتحان شیمی آلی1 که موضوع بحث ماست 5روز وقت داشت. بعد خب منم ادعام می شد- و البته بعدها ثابت شد بیشتر ادعا بوده تا واقعیت- و فک میکردم 5روز زیادم هست. لذا این شد که وقتی داداشم زنگ زد که یهویی بریم مشهد پیش خودم فک کردم از این 5روز دو روزشو میریم، تو 3روز باقی جمعش میکنم و خلاصه نه نگفتم. روز دومی که مشهد بودیم جاتون خالی رفتیم کله پاچه. زمستون سردی بود و حسابی چسبید. توی فرودگاه به علت همون نامساعد بودن هوا پروازمون تاخیر داشت و وقتی رسیدیم خونه 12 شب بود که به محض رسیدن خونه بنده به دارالخلا رجوع کردم  و تا صب هرچی آب توی بدن داشتم دفع نمودم، گلاب به روتون. بعدها فهمیدم که خدا چه رحمی کرد بهم، چون اون شب تمام پروازای بعد از ما لغو شد و من اگر یک ساعت بیشتر توی فرودگاه میموندم ماجرای گلاب به روتون از همونجا شروع میشد و خلاصه اتفاقات جالبی نمی افتاد، میدونین که. به هرحال. داستان امتحانو داشتم میگفتم. از 3روزی که برام مونده بود 2روزشو زیر سرم بودم و در نهایت امتحانی که میخواستم بالای 17 بگیرم با یه 13 پاس کردم رفت.
درست یادم نمیاد آلی2 رو چی شد که همونقد کم گرفتم، ولی درست یک سال بعد، یعنی بهمن88، امتحان شیمی دارویی1 رو داشتیم و خب دوستان میدونن که امتحان دلچسبی نیست. از بخت ما چنان سرمایی خوردم که توی این پنج سال دانشگاه سابقه نداشت. از تجربه عارضه عجیب شربت سودوافدرین تا تب بالا و آبریزشی که امان آدمو میبرید و آخرم با همون حال رفتم سر جلسه امتحان. همین قدر بگم که وقتی امتحان تموم شد کوهی از دستمال دماغی حاصل 2ساعت امتحان رو بردم ریختم سطل، که نصف سطلو پر کرد و استادمون با یه تعجب خوبی نگام میکرد. تموم شد. اینم به بدبختی شدم 11.
حالا سال 1391 می باشد، ما شنبه صبح اول وقت امتحان دارویی3 داریم. همون گروه، همون اساتید. این یه هفته مونده به امتحان هی احتیاط کردم غذای بیرون نخورم پشت ورو نشم یه وقت. هی گفتم سرده مواظب باشم. با کوچکترین علامت سرما خوردگی هی لوزانژ و هی مایعات داغ و خلاصه هی مراقبت که خاطرات قبلی سر این واحد آخر تکرار نشه یه وقت. و در چنین شرایطی، من باز سرما خوردم! باز قبل امتحان این گروه مریض شدم! ربط به استرسم نداره ها. دیشب که بارون گرفته بود از صدقه سر شهر شاهکاری که داریم کلی زیر بارون منتظر ماشین موندم، و خب هر جانوری در این شرایط مریض میشه. البته خب مریضی در حد نگران کننده ای نیست فعلا، ولی به تولید همون کوه های دستمال کاغذی مشغولم و انقد فرفر کردم که هرچی خونده بودم از بین رفت و سرم منگه منگه. سافت ژل سودوافدرینم خوردم خیر سرم، و خب دروغ چرا، وقتی میخورم بدتر میشم! کلداکس هم اثری نداره. وقتی داروسازایی مث ما برن توی کار صنعت بهتر از اینم نمیشه خب. امتحانم که هرکار کردیم عقب نیفتاد. بعد از امتحان هم باید واسه سفر بسطام برم گزارش ارائه بدم و هنو نتایج بررسی آماده نیس، چه برسه به اسلایدا.
همینا دیگه. به نظر میرسه یه جور final destination باشه. مقاومت نکنم بهتره. به قول مسعود، یه جاهایی باید پارو نزد وا داد.


۱۳۹۱ مهر ۲۸, جمعه

ایام بطالت

چند روزی است که میخواهم بیایم چیزی بنویسم، اما جمع نمیشود. دو ماهی هست که ننوشته ام، و اگر درست و حسابی نوشتن را بخواهید خیلی وقت است. خیلی. انقدری که دلم برای نوشته های خودم تنگ می شود، و بیشتر برای لحظات نوشتن. میخواستم از بسطام بگویم. یک روز خواهم گفت. از چیزهایی که دیدیم. از کسانی که شناختیم. از دردهایی که کشیدیم. ولی حالا ذهنم درگیری روزمره شده.
نمیدانم از کجایش باید شروع کرد. اصلا نمی دانم این حرفها اینجا گفتنی هستند؟
دارم دور خیز میکنم جهت پریدن. معلوم نیست بشود. 3 ماه وقت دارم، که هم کم است هم زیاد. گیر و گور اداری هم زیاد دارد که هر از گاهی آدم را نگران میکند، فلان نمره چه می شود و فلان مدرک را چجوری بگیرم و چطور بفرستم و فلان. این هایش مهم نیست، میگذرد. هی به خودم گوش زد می کنم اگر هنوز برای همان چیزی که آمده ام دانشگاه دارم میروم، دیگر نگران این هایش نباشم بهتر است. درست بشود یا نشود هدف چیز دیگری است و دست من هم نیست.
این ها را که میگذارم کنار، تازه گیرهای اصلی شروع می شود. هی به خودم میگویم کجا بروم با این همه دل بستگی و دل نگرانی در اینجا. حالا درست است که ما چغندریم، ولی نه انقدر. گاهی گداری به یک دردی میخوریم. همین قدری که یک دل گرفته ای وا بشود. همین قدری که یک فشار خونی بگیریم. من نباشم کی هست برای این چیزها؟ اگر اتفاقی بیافتد چی؟ رفتن هرچند انگیزه ام را زیادتر کرده برای همه چیز (بالاخره شروع تازه ای است)، اما از این طرف دست و دل آدم را شل میکند که های! کجا با این عجله؟ خانواده ات را ببین. رفقایت را ببین. مردمت را ببین. جنگ بشود چی؟ من با دل راحت بنشینم آنجا، اخبار جنگ را تماشا کنم؟ می شود؟ اصلا گور پدر جنگ، من بروم آنجا یک نفر ماه به ماه بیاید بگوید حالت خوب است؟ بعد مردم اینجا کسی را نداشته باشند بیاید یک کلمه بپرسد خرت به چند من؟ کجا بروم؟ بهترین دوستانم بروند از صبح سگ دو بزنند برای خود مجردشان، من بروم یک قل دو قل؟ ها؟ چه می دانم. دلم میگیرد. خیلی اوقات شده وقتی می شنوند که من هم رفتنی هستم یک جوری می پرسند "تو هم میروی؟" انگار همه امیدشان به من بود. یا نمیدانم، حداقل فکر میکردند من همچین آدمی نیستم. توی صدای خیلی هاشان یک جور حسرت است، نه از اینکه نمی توانند بروند، حسرت اینکه آنها هم میخواهند زندگی خوب را تجربه کنند. حالا هرجا. و این صدا آدم را می کُشد. خلاصه حسابی دارد کوفتم می شود و نمیدانم چه کنم.
این یک طرف ماجراست که به زمان حال بر میگردد. یک طرف دیگر مربوط به آینده است. این که بعدها می خواهم چه کاره حسن این دنیای مضحک بشوم؟ وقتی نوبت انتخاب رشته کنکور رسید خیلی به خودم افتخار میکردم که چند سال است خودم رشته ام را انتخاب کرده ام و شک و سوالی هم ندارم و با خیال راحت انتخاب میکنم. جدای از این که سر انتخاب گرایش پایان نامه چند بار عقب جلو کردم، حالا که به اینجا رسیده ام کار بیخ پیدا کرده و دیگر از آن افتخار آفرینی ها خبری نیست. نمیدانم چه کنم و دنبال چی بروم. بابا میگوید برو دنبال صنعت که به درد مردم بخوری، مدیریت و اقتصاد در این مملکت کاری از پیش نمی برد چون کسی قدرش را نمیداند و شرایط فرهنگی اش را نداریم و خلاصه آخرش می شوی مولف و پژوهشگر و هیچ تاثیری بر هیچ جای عالم نداری. خب این درد دارد و بابا هم ظاهرا نقطه ضعف مرا شناخته است. اما قبول کردن این حرف ها هم سخت است، مخصوصا وقتی اساتید خودم را می بینم.
از آن طرف دادا میگوید برو دنبال چیزی که تویش نون باشد. بی راه نمیگوید البته، چون اول و آخرش نان است که بخش مهمی از تلاش های بشری را شکل می دهد. ولی خب واقعیت این است که یکی از بندهای اصول آرمانگرایی بنده این بوده که کاری را میکنم که علاقه دارم، ولو اینکه نانش کم باشد. البته خب آرمان است و آدم وقتی بچه است حرف زیاد می زند، اما چه کنیم که ما با همین آرمان ها زنده ایم. با همین ها این همه درس خواندیم. از بچگی هم نان دوست نبودیم. یعنی بهمان میگفتند بیا این پول را بگیر میگفتیم خب بعد؟ میگفتند برو برای خودت یکی چیزی بخر میرفتیم بعد وسط راه که یک بچه دیگر میدیدیم عذاب وجدان می شدیم و یا چیزی نمیخریدیم یا اگر میخریدیم کوفتمان می شد. نقل به مضمون. خلاصه چیزی که مطمئنم این است که اگر بروم سراغ کاری که دوست ندارم کوفتم میشود، دق میکنم، حالا هرچقدر هم که نان داشته باشد. ولی چیزی که مطمئن نیستم این است که حالا با این رشته مدیریت و اقتصاد سلامت می شود کاری کرد؟ می شود با ارزش بود؟ و حالا نان هم نداشت نداشت، میروم داروخانه بیل میزنم، ولی یک وقت آدم وابسته کسی نباشد، مرید و کارمند بدبخت نباشد... اینهاش را نمی دانم و خلاصه حسابی در شک به سر می برم.
این داستان قسمت بد دیگری هم دارد. و آن اینکه درباره زمینه کار هم شک دارم. یعنی هی فکر میکنم به سسیاست گذاری، بعد می بینم دروغ چرا؟ خب آن چیزی نبود که فکر میکردم. تحقیقات اپیدمیولوژی جذاب تر بود. بعد هی فکر می کنم به روش کار اپیدمیولوژیست ها، و آینده کاری این دو گروه، بعد میبینم همان مدیریت بهتر است. فکر میکنم به مدیریت بیمارستان، میبینم چقدر قشنگ است ولی من که قرار نیست بروم توی خط بالینی، فکر میکنم به نقش بیمه ها میبینم چقدر عالی است و چقدر سخت. کلا از تخصصی کار کردن بدم می آید. آدم باید دستش باز باشد بتواند هر وقت هرجا دلش خواست به هرسوراخی انگشت ببرد. ولی خب...
حتی درباره دانشکده هم شک دارم. دانشکده بهداشتشان عالی است! شصت و چند تا استاد دارد. آیلتس 7.5 میخواهد، GRE میخواهد، تازه فقط هم تحقیقات نیست، درس هم میدهند، با کلی واحد اختیاری عالی. ولی خب کی می تواند این همه مدرک را سه ماهه جور کند؟ شما بگو اصلا کی می تواند GRE بگیرد؟! حالا فلان کس باشد می تواند، ولی من که ریاضی ترم اول را شدم یازده، این را کجای دلم بگذارم؟ بعد دانشکده داروسازیشان گلابی است. قبولی صد در صد! منتها استاد مدیریت اقتصاد سه چهار تا دارد، که بعضی هاشان هم چلمن هستند. میخواهم برای داروسازی اقدام کنم و بعد اگر توانش بود بروم بهداشت واحد بگذرانم، یا اینکه اگر عرضه اش را داشتم و نمره هایم خوب بود کلا بروم آن طرف مدرک بگیرم. دانشگاه دیگر هم ظاهرا ممنوع است، از دید مادر البته. حالا اگر راهمان ندادند چه میشود نمیدانم.
این روزها درگیری زیاد است. هرچه این پنج سال را تلف کردیم، این سه ماه باید بدویم. بدبختی بیشتر از همیشه میخوابم. بیشتر از همیشه توی نت میگردم. نمیدانم چه مرضی است.
این روزها هدفون را هی میکنم توی گوشم، و هی هیچی گوش نمی کنم، مثل حالا. خوب است. گاهی هم که حسابی هنگ میکنم میروم جلوی دیوار، پیشانی ام را تکیه می دهم به دیوار، پنجه های پایم را هم می چسبانم، بعد با شکمی برآمده ام- ناشی از 8کیلو اضافه وزن!- هی ضربه میزنم به جلو! خیلی روانی است، ولی خیلی حال می دهد.
خیلی چیزها ماند. خیلی دغدغه ها. واقعیتش، این سانسور شده ترین نوشته اینجاست. فقط برای خودم که نمی نویسم. میدانم 4نفر هم می آیند میخوانند. من هم از اول درون و بیرونم یکی نبود.
هان. هی میپرسند میروی؟هی میگویم برمیگردم. هی میخندند، میگویند فکر میکنی. واقعا؟ اتفاقا فکر میکنم اکثر کسانی که رفتند برگشتند. چه برسد به من که با هدف برگشت دارم میروم. خدا به خیر کند. ولی دارم یک تصمیمی میگیرم که خیالم راحت باشد. یک زمانی با دوست عزیزی از رویای مشترکی می گفتیم درباره پزشکان بدون مرز. میخواهم اگر تصمیم به ماندن گرفتم- حالا به هردلیلی- بروم توی سازمان بهداشت جهانی کار کنم، برای کشورهای در حال توسعه ای که واقعا به دانش نیاز دارند. جایی که بالاخره بشود یک کاری برای یک کسی کرد، نه اینکه رفاه بورژواهای کانادایی را یک درجه افزایش دهم. هرچند به نظر رویا می آید، اما دوست دارم هرطور شده حتی یک بار در حد یک پروژه از راه دور.
خلاصه روزمره این روزهای ما این گونه است. از این روزهای خودم راضی نیستم، اما به آینده امید دارم. به آدم شدن امید دارم.

پ.ن: باشناختی که از محمد دارم، و با موقعیتی که او دارد، فکر میکنم بهتر از دیگران می تواند جواب سوالهایم را بدهد. البته اگر فرصتی باشد :)
 

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

بازبینی لزوم حمایت از فلسطین

بحث درباره فلسطین همواره مطرح بوده و هرساله در نزدیکی روز قدس اوج می گیرد. با این حساب، اگرچه بحث شاید کمی تکراری به نظر رسد، اما جمع بندی مختصری درباره مسئله فلسطین می تواند نکات فراموش شده در این بحث را روشن و از قضاوت های ناصحیح در این باره جلوگیری کند:
1.       یکی از مسائلی که همواره درباره فلسطین مطرح می شود عدم غصب سرزمین های فلسطینی توسط حکومت اسرائیل است. اگرچه بحث خرید زمین های فلسطینی توسط سرمایه داران یهودی قابل انکار نیست، اما بحث اشغال اراضی فلسطین- در مرحله بعدی- به دلایل متعددی غیرقابل رد کردن است. جدای از این نکته که احتمال خرید 22هزار مترمربع زمین (مساحت اسرائیل) کمابیش به صفر میل می کند، باید دید که آیا اسرائیل به زمین داشته اش قناعت کرده است؟ از سال48 یعنی تاسیس اسرائیل تا 67 جنگ های متعددی رخ داد که علت بسیاری از آن ها تجاوز گروهک های اسرائیل بوده است. برخی از این تجاوزات تنها با هدف از بین بردن غیرنظامیان فلسطینی، ترساندن و راندن آنها از سرزمینشان بوده است که از جمله می توان به حمله گروهک 101 شارون به روستای القبیه اشاره کرد (جهت حصول اطمینان می توانید زندگی نامه شارون را در اینترنت جستجو کنید). نهایتا این جنگ ها به جنگ 6 روزه سال 67 منتهی شد که نقشه اسرائیل را از مصوبه سال 47 سازمان ملل گسترش داد و فلسطین را به نوار غزه و کرانه باختری محدود کرد. اما این پایان ماجرا نبود. نقشه امروزی اسرائیل چیزی بیش از آن است که تا سال 67 بود. با وجود اینکه رژیم اسرائیل بارها و بارها در قطعنامه ها و توافق های متعدد تعهد کرده است به مرزهای سال 67 بازگردد، تعدی و تجاوز به مرز فلسطین (یعنی کرانه باختری و نوارغزه) بارها تکرار شده و شهرک سازی در سرزمین های فلسطینی همچنان ادامه دارد. این ماجرا تا اندازه ای جدی است که امروزه سردمداران اسرائیل تلاش دارند تا اورشلیم را پایتخت خود اعلام کنند که این امر کاملا خلاف قطعنامه های سازمان ملل بوده و اورشلیم باید شهری با کنترل بین المللی بماند. و البته تا به امروز کنترل شهر اورشلیم در دست رژیم اسرائیل بوده و ادیان دیگر (اعم از مسلمان و مسیحی) باید تابع این رژیم باشند، که این خود نیز خلاف توافقات بین المللی است. همه این موارد نشان می دهد که رژیم اسرائیل، هرچه هست، حتی اگر تاسیسش را قانونی و رسمی بدانیم، به هیچ یک از توافقات انجام شده پایبند نبوده و مسلماً رژیمی متجاوز و غاصب است. 


2.       گاهی گفته می شود اکنون با رضایت مردم فلسطین ما نباید کاسه داغ تر از آش باشیم. آیا پیش فرض این ادعا صحت دارد؟ یعنی آیا واقعاً ملت فلسطین به سلطه اسرائیل بر سرزمینشان رضایت دارند؟ متاسفانه هیچ سندی در این رابطه موجود نیست و برای بررسی چنین ادعایی لازم است در میان فلسطینیان همه پرسی صورت گیرد؛ اما حتی اگر دولت های مذاکره کننده را نماینده ملت فلسطین بدانیم، باز داستان به مرزهای سال 67 باز میگردد، چرا که نه عرفات، نه محمود عباس، و نه اسماعیل هنیه از این مطالبه کوتاه نیامدند و همواره خواستار عقب نشینی اسرائیل از شهرک های ساخته شده در حریم فلسطینی بودند. بنابراین نمی توان گفت ملت فلسطین به شرایط فعلی راضی است. به علاوه، همه مسئله فلسطین بحث زمین و مرز نیست. کرانه باختری اگر سرزمین فلسطین است باید به دست فلسطینیان اداره شود نه به دست کشور دیگری مثل اسرائیل! مسجدالاقصی اگر مسجد همه ادیان است مسلمانان هم باید در آن اجازه عبادت داشته باشند. اورشلیم باید به کنترل بین المللی بازگردد. اسرائیل حق تعدی، دستگیری و شکنجه و کشتار فلسطینیان را- به هردلیلی- ندارد، همان طوری که هیچ کس در هیچ کجای این دنیا چنین حقی ندارد. زندانیان فلسطینی- همانند سایر زندانیان جهان- باید از حقوق زندانی بهره مند باشند، وکیل داشته باشند، اجازه ملاقات داشته باشند، مرخصی، محاکمه عادلانه و اجرای حکم محترمانه. همان طور که عدم ایفای هر یک از این حقوق در ایران اعتراض ما را به دنبال دارد، در فلسطین نیز این مسئله می تواند مورد اعتراض واقع شود، که البته در فلسطین وضع به مراتب بدتر است. بنابراین، باید گفت این گونه نیست که مردم فلسطین از وضعیت خود راضی باشند و نیازی به حمایت وجود نداشته باشد.
3.       گاهی حملات انتحاری و موشک اندازی های حماس تعبیر به حمله تروریستی شده و بهانه ای می شود تا عدم حمایت از فلسطین معنی پیدا کند. در این جا باید نکاتی لحاظ شود. اگرچه عملیات تروریستی بالاخص علیه غیرنظامیان در هرنقطه ای از جهان مذموم است، اما باید دید این عملیات ها چرا انجام شده اند، توسط چه کسی انجام شده اند، چگونه و چند بار انجام شده اند.  به گزارش رابرت فیسک (سردبیر روزنامه بریتانیایی ایندیپندنت)، موشک های دست ساز حماس در طی 8 سال تنها به مرگ 20 اسرائیلی منجر شده اند! این درحالی است که در بسیاری از موارد هدف انجام عملیات نیروهای نظامی بوده اند که به علت دقت کم موشک ها یا شرایط وقوع عملیات به غیرنظامیان نیز آسیب رسیده است. آیا این تعداد کشته به اسرائیل مجوز می دهد که در یک حمله هوایی به نوار غزه نزدیک به 300 تن را به کشتن دهد؟! از طرفی این عملیات در مقابله با حکومتی است که از نظر حماس غاصب به شمار می رود. چنانچه حکومتی سرزمین شما را غصب کند، آیا شما از در صلح با او وارد خواهید شد؟ حتی همین الان، مگر جز این است که بسیاری از افراد نیروهای معارضین در سوریه را تروریست نمی شمارند، هرچند ممکن است در حملات آن ها غیرنظامیان نیز آسیب ببینند؟ مگر هدف معارضین- به زعم این دوستان- آزادی سرزمینشان نیست؟ پس چرا نیروهای معارض در سوریه آزادیخواه نام میگیرند و نیروهای مبارز فلسطینی تروریست؟
نکته دیگر اینجاست که به فرض حماس حقیقتاً از جمله گروه های تروریستی محسوب شود، آیا ملت فلسطین مترادف حماس است؟ اگر دیگر کشورها همه مردم ایران را بسیجی فرض کنند، چون ایران پنج میلیون بسیجی دارد، آیا شما معترض نمی شوید؟ آیا این صحیح است که به خاطر عمل نادرست عده ای تندرو دست از حمایت یک ملت مظلوم بکشیم؟
4.       تا اینجا دلایل منطقی حمایت از فلسطین را بیان کردیم. اما بیایید با اندکی واقع نگری، سرمنشاء درونی و روانشناختی مخالفت با این حمایت را مطرح کنیم. در بسیاری از موارد مخالفت با فلسطین و لبنان نه از روی حب علی، که از بغض معاویه است. یعنی دوستان به دلیل مشکلات سیاسی در ایران و اختلاف نظر عمیق با نظام حاکم، ترجیح می دهند هیچ گونه موضع مشترکی با طرف مخالفشان نداشته باشند و بنابراین چون دولت ایران حامی فلسطین و دشمن اسرائیل است بسیاری ترجیح میدهند که دست از حمایت فلسطین بردارند. هرچند گاهی این ترجیح برای خود فرد نیز آشکار نیست و ناخودآگاه به این سمت کشیده می شود. اگر ادعای حق طلبی و آزادگی داریم، باید از این موضع خارج شویم و هر موضوعی را خوب ببینیم، خوب بیاندیشیم و بعد فارغ از این که چه کسی مخالف است و چه کسی موافق قضاوت کنیم. به خاطر داشته باشیم که دوستِ دشمن من، لزوماً دشمن من نیست.
5.       مثالی که زدم را به خاطر بیاورید. مسئله سوریه. ما برای کشته های سوریه ابراز تاسف و ناراحتی میکنیم. هنگامی که انقلاب مصر در جریان بود برای سرکوب ملت مصر ابراز ناراحتی و همدردی میکردیم. برای لیبی و تونس نیز. و همین اخیراً، برای میانمار و کشتار صورت گرفته در آن جا هم ابراز تاسف کردیم. حتی بزرگان ما در همه این جریانات پیش قدم بودند. چه شده است که حنای فلسطین دیگر رنگی ندارد؟ دو پاسخ شفاف و گزنده به این سوال وجود دارد. اولی رسانه، و دومی هم رسانه! توضیح نخست این که ما در ایران زندگی می کنیم، کشوری که تنها شبکه تصویری قانونی آن، یعنی صدا و سیما جمهوری اسلامی است،و تقریباً 30 سال است که هرشب خبر از کشته های فلسطین و نوار غزه می دهد. ما هر روز و هرشب این را شنیده ایم و این تکرار موجب شده است که دیگر شنیدن این حرفها نه تنها بی اهمیت، که حتی آزاردهنده به نظر برسد. دیگر تمایلی به صحبت کردن از این موضوع نداریم. و همه این ها در حالی که کشورمان در مجامع بین المللی آبرویش را بارها به خاطر فلسطین از دست داده، و بارها برای سخنان تهاجم آمیز علیه اسرائیل مورد هجمه و تهمت و تحریم قرار گرفته است و اینجا رسانه های خارجی بودند که ما را ترساندند و شبهه وارد کردند و تلویحاً از حمایت فلسطینیان نهی کردند. بدیهی است که در این شرایط بسیاری از ما ناخودآگاه دیگر نمیخواهیم از حمایت فلسطین حرفی بزنیم. اما باید پذیرفت که این جهت گیری در هرصورت صحیح نیست و قضاوت نادرستی در ذهن ما ایجاد شده است.
به عنوان جمع بندی، باید تنها به این نکته اشاره کنم که در دفاع از آزادی و آزادگی، باید بی طرف و در عین حال هوشیار باشیم. همه حقایق را ببینیم، با مطالعه یک یا دو منبع درباره یک ملت قضاوت نکنیم، و همه مظلومان را- از هر قوم و نژاد و مذهبی- لایق حمایت بدانیم.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

هم دردی با جامعه: از حرف تا عمل

این روزها همه از تغییر وضع اقتصادی می شنویم و حرف میزنیم. همه میدانیم که اوضاع نا به سامانی است. همه داستان قیمت مرغ را می دانیم. داستان دویدن مردم به دنبال ماشین حمل مرغ را نیز. داستان بوی کباب را. داستان قیمت نان را. داستان افغان هایی که در این آشفته بازار از همان مختصر یارانه هم محرومند.
همه ما از شنیدن این ها درد کشیده ایم. برای هم گفته ایم از این دردها. از عکس و کاریکاتور تا شعر و نوشته، هرچه توانسته ایم همخوان کرده ایم. اما این کافی نیست، هست؟
پیشنهادی به ذهنم رسید که شاید ما را به جامعه نزدیک تر کند، و شاید وجدانمان را آرامتر.
واقعیت این است که این وضعیت اقتصادی برای اکثر ما محسوس نیست- هرچند قابل فهم باشد. غالبا از طبقات متوسط رو به بالای اجتماع هستیم، و شکر خدا خانواده هایمان هرطور بوده حمایتمان کرده اند. در بدترین حالت غذای کمتر از 200 تومان سلف دانشگاه فراهم است، با کیفیتی که شاید بسیاری از مردم از آن محرومند. قبول کنیم که ما وضعیت اخیر را شنیده ایم، حس نکرده ایم.
فردا، روز اول ماه رمضان است. روزه میگیریم یا نه، مهم نیست. بیایید برای دو هفته خودمان را در موقعیت سایر مردم قرار دهیم. افطارمان مانند مردم و برخلاف سالهای گذشته ساده باشد. بیایید هوس آش و حلیم و زولبیا و بامیه را برای دو هفته کنار بگذاریم. هرسال افطار با دوستانمان بیرون میرفتیم، امسال فراموشش کنیم. بسیاری از ما به مهمانی های رنگین دعوت خواهیم شد. برای هر لقمه، فراموش نکنیم که بیرون از مهمانی پر و پیمان ما، کسان زیادی هستند که با نان و چای افطار می کنند. حد خود را نگه داریم. و اگر به هر دلیلی روزه نمی گیریم، بیایید وعده های غذایی را ساده تر و کم خرج تر کنیم. فقط برای دو هفته. میان وعده ها را تا حد امکان حذف کنیم. و در این بین، هزینه ای که هر روز صرف ناهار یا میان وعده می کردیم را جمع کنیم.
دو هفته که تمام بشود، نیمه ماه رمضان است. شب ولادت امام حسن، که به اکرام بخشندگی معروف است. پول هایی که در این دو هفته از نصف شدن هزینه های رایج خورد و خوراک جمع شده، اگرچه کم باشد، میتواند شب عید را برای یک خانواده شیرین کند. یک جعبه کوچک زولبیا بامیه، یا چند ظرف غذا، اندکی نان، یک جعبه خرما، هر یک از اینها می تواند نجات بخش یک خانواده باشد. می تواند چهره غمگین کودکی را خندان کند و دل غمگین پدر و مادری را برای یک شب آرام. همه ما اطرافمان کسی را داریم که نیازمند همین اندک باشد. سرایدار ساختمان، نگهبان مجمتع، باغبان پارک، رفتگر محل، یا همسایه ای که یک کوچه بالاتر در بیغوله ای زندگی می کند...

بیایید با مردممان همراه شویم. اندکی از خوشی هایمان بزنیم و به دیگران ببخشیم. اندکی فقر و ناراحتی را درک کنیم. اندکی از فقر و ناراحتی دیگران کم کنیم.
اندکی عمل کنیم، به جای حرف زدن...

این یک فراخوان است، اگر مایلید با دیگر دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

بازخوانی: ظهور

بعد از دو سال و نیم، هنوز هم فکر میکنم بهترین پستی که نوشتم بوده
و هنوز، هر از چند گاهی میخونمش که برام یاداوری بشه، چرا که انسان نسیان کار است،
فَذَکّر، إن نَفَعَت الذِکرَی...
+
پ.ن:
آقای ما، مولای ما،
ای که شرممان می آید از صدا زدنت
ببخش که شأن تو را نگاه نداشتیم
و حقت را ادا نکردیم
ببخش که دنیا ما را برد، ما را غرق کرد
ببخش که فراموشت می کنیم و دلتنگت نیستیم
گمراهی ما را ببخش، و برایمان دعا کن
مبادا در این ایام غربت و ضلالت،
هلاکت نسیب ما گردد
برایمان دعا کن،
تا اگر پیش از آمدنت رفتیم، بر صراط حق بوده باشیم
برایمان دعا کن، که تو پدر مهربان این مردمانی
یا أبانا، إستغفِر لَنا، إنّا کنّا خاطئین

جستجوی این وبلاگ